منییر 3!!!

بعد از بیش از یک سال دارم مینویسم! میخواستم با مطلب دیگه ای شروع کنم ولی فعلا چون اون مطلب آماده نیست و دیدم که همچنان مطالبم در مورد بیماری منییر بیشترین خواننده و بازخورد رو داشته گفتم باز در موردش و در مورد آخرین احوال خودم بنویسم!

قبل از اینکه برم سر اصل مطلب یادآوری میکنم که این سومین مطلب من در مورد بیماری منییره. متاسفانه خیلی از خوانندگان مطلب اول به بقیه مطالب وبلاگ سر نزدن که ببینن جواب اکثر سوالاتشون در مطلب دوم وجود داره. بنابراین من اینجا لینک هر دو مطلب رو میزارم:

مطلب اول در مورد منییر

مطلب دوم در مورد منییر

و اما ادامه مطلب:

همون طور که در مطلب دوم بیماری منییر نوشتم من حدود 1 سال و نیم سرگیجه نداشتم و فقط صدای سوت گوش بود که اون هم خیلی وقتها انقدر کم میشد که نمیشنیدم و یا زمانی که روی کاری تمرکز داشتم نمیشنیدمش. دیگه بنابراین پرهیز غذایی خاصی هم نداشتم و همه چی میخوردم. خصوصا که بیخیال رژیم و اضافه وزن و ... هم بودم و هر خوراکی غیر سالمی که بگین میخوردم.

اما در حدود 1 سال و نیم پیش یعنی حول و حوش اردیبهشت 93 بعد از حدودا 1 سال و نیم و در حالیکه فکر میکردم دیگه تموم شده بیماری دچار سرگیجه شدم! سرگیجه خیلی شدید نبود و خیلی هم خود سرگیجه طول نکشید. شاید حدود نیم ساعت طول کشید. البته من به محض شروعش رفتم خونه و دراز کشیدم (خوشبختانه خونه تا محل کارم 2-3 دقیقه پیاده راه بود). فکر کنم تا یکی دو ساعت هم کاملا وضعیتم نرمال نبود ولی سرگیجه  نداشتم. واقعیتش اینه که خیلی حالم گرفته شده بود! چون فکر میکردم که بیماریم تموم شده و فقط مسئله صدای سوت گوشه که اون هم با درمان فکم در ارتباطه و حل میشه. یادآوری میکنم که دکترها با دارو و رژیمهای غذایی فقط سرگیجه رو کنترل میکنن و اکثرا (حداقل اونهایی که من پیششون رفتم) میگن برای صدای سوت گوش کاری نمیشه کرد! از عوارض بیماری منییر صدای سوت گوش هست ولی ظاهرا با کنترل بیماری صدای سوت گوش از بین نمیره. واقعیت اینه که این بیماری بیش از اینکه بیماری سخت و لاعلاجی باشه، ذهن و فکر آدم رو درگیر میکنه و بیشتر فرساینده روح و روانه. من در عین حال که به خودم مدام تکرار میکردم که بیماری من نسبت به خیلی بیماریها واقعا چیزی نیست ولی باز هم وقتی سرگیجه میگرفتم انگار که بدترین بیماری رو دارم. 

خلاصه که سرگیجه شروع شد و صدای سوت گوش هم شدت گرفت و بدترین اتفاق در طول این بیماری برای من بر اثر همین سرگیجه های بعد از مدت طولانی افتاد و اون هم از دست دادن حدود 60 درصد شنوایی گوش راستم! یعنی تا اون موقع شنوایی گوشم خیلی از بین نرفته بود ولی بعد از این سرگیجه ها یک دفعه شنواییم به شدت کاهش پیدا کرد. بعدا که رفتم تست شنوایی معلوم شد که حدود 60 درصد شنواییم از بین رفته. الان در حقیقت صداهای پائین رو اگر گوش چپم رو بگیرم نمیشنوم. مثلا وقتی که سمت چپ سرم روش بالش باشه به طوری که فقط گوش راستم آزاد باشه خیلی صداها رو نمیشنوم.

اما بعد از اون سرگیجه اول، فکر کنم یکی دو بار دیگه سرگیجه های خیلی خفیف و خیلی کوتاه داشتم که باعث شد باز برم دکتر. این بار به یک دکتر جدید که یکی از دوستانی که برای همین بیماری بهش مراجعه کرده بود رفتم. دکتر رضایی در بیمارستان باهنر (فرهنگیان) در منظریه تهران. شرح حالم رو گفتم و دکتر با قاطعیت گفت که بیماری منییره و باید با خوردن قرص سرگیجه ها رو کنترل کرد. بهش گفتم که دکتر پس چرا من 1 سال و نیم سرگیجه نداشتم. گفت یکی از خصلتهای این بیماری همینه. ممکنه شما 6 ماه هیچ سرگیجه ای نداشته باشی ولی یک دفعه 3 ماه هر روز داشته باشی و اصلا روال مشخص نداره. خلاصه گفت که مهمترین چیز اینه که سرگیجه ها رو کنترل کنیم. یک MRI مغز هم برام نوشت که مطمئن بشه ضایعه مربوط به مغز نیست که بعدا که انجام شد مشخص شد که هیچ مورد مشکوکی در مغز وجود نداره. با همون قرصها معروف یعنی بتاسرک و تریامترین شروع کرد. اولش فکر کنم روزی 2 تا بتاسرک و یک روز در میان 1 تریامترین شروع کردم. حدود 2-3 هفته بعد باز مراجعه کردم به دکتر. راستش الان دقیقا یادم نمیاد که توی این مدت سرگیجه داشتم یا نه ولی به نظرم یک سرگیجه داشتم که باعث شد قرصهای بتاسرک رو روزی 3 تا بخورم. قرار شد که باز 1 ماه بعد مراجعه کنم. 

قبل از عید بود و رفتیم مسافرت. در سفر 3 بار دچار سرگیجه شدم. بسیار کوتاه یعنی حتی زیر 1 دقیقه. ولی جالب بود برام که 2 بارش دقیقا بعد از خوردن غذا بود و مخصوصا سیب زمینی سرخ کرده که نمک فراوان داشت. خودم فکر کردم که به خاطر همینه. به هر حال بعد از سفر باز رفتم پیش دکتر. خود دکتر کمی براش عجیب بود که چرا خوب نمیشه و میگفت سرگیجه ات خیلی سمجه! باز گفت قرصها رو ادامه بده. راستی یادم رفت بگم که رژیم غذایی هم داشت. چای و قهوه و شکلات و نمک گفت نخورم. در حقیقت هرچه که تحریک کننده است. حتی غذاهای تند و فست فودی، نوشابه و ... . ضمنا آرام بودن محیط و در کل بر قراری آرامش رو هم میگفت مهمه در کنترل سرگیجه ها.

در این بین یکی دیگه از دوستان گفت برم پیش یک متخصص مغز و اعصاب که میگفت روی این بیماری به طور خاص کار کرده! طرف مدیر گروه مغز و اعصاب دانشگاه ایران بود. دکتر بابک زمانی. البته واقعیتش من خیلی رغبتی به رفتن نداشتم چون تقریبا قبول کرده بودم که همینه و کاریش نمیشه کرد! اما به هر حال رفتم و این دکتر هم با توضیحات من خیلی سریع و با اطمینان گفت که منییر داری! فقط فرقش با دکتر رضایی این بود که میگفت 3 تا قرص بتاسرک کمه حداق باید 4 تا بخوری، 2 تا صبح 2 تاشب و اگه سرگیجه ادامه داشت روزی 6 تا!!! به هر حال من چون نمیخواستم درمان اون دکتر رو قطع کنم. بیخیال حرف این یکی شدم.

قبل از مراجعه بعدی به دکتر خودم، 2 تاسرگیجه داشتم که کمی بیشتر نگرانم کرد. چون یکیش خیلی طولانی بود و حدود نیم ساعت طول کشید. خیلی شدید نبود. به طوری که من در اون لحظه جلسه داشتم با یکی از مشتریان و در همون حال تونستم جلسه رو برگزار کنم. ولی به هر حال خیلی وقت بود که سرگیجه بیشتر از 2-3 دقیقه نداشتم.

پیش دکترم که رفتم بهش گفتم. گفت باید قرص سیناریزین رو هم اضافه کنیم. گفتم من نمیخوام خیلی قرص بخورم و اگه بدونم سرگیجه ماهی یک بار اون هم 1 تا 2 دقیقه دارم برام مهم نیست ولی دکتر گفت که باید سرگیجه ها رو قطع کنیم. ضمنا بهش گفتم که میگن قرص بتاسرک رو باید بیشتر بخورم. گفت نه همین تعداد بتاسرک کافیه. راستی یادم رفت که بگم در طول این مدت سرگیجه های جدید دو بار پشت فرمون طوری سرگیجه گرفتم که خیلی ترسیدم. با اینکه باز خیلی کوتاه بود ولی خیلی خطرناک بود. چون در حال حرکت یک دفعه بدون هیچ علامتی تصویر روبرو به شدت تکون میخورد. یعنی حتی شبیه سرگیجه هم نبود! انگار یکی تصویر رو به شدت بالا پائین میکنه! یعنی هیچ کنترلی نمیشد روی ماشین داشت. فقط شانسی که داشتم این بود که در هر دو حالت سرعتم پائین بود و تونستم فقط ترمز کنم تا دیدم درست بشه.

به هر حال قرار شد که روزی 3 تا بتاسرک و 3 تا سیناریزین و یک روز در میون 1 دونه تریامترین به مدت 1 ماه بخورم ببینیم چی میشه! توی این 1 ماه دیگه سرگیجه نداشتم. بنابراین به دکتر که مراجعه کردم قرار شد که قرصها رو به تدریج کم کنیم. یعنی اول هر 10 روز یک قرص سیناریزین رو کم کردم. بعد هر 10 روز یک قرص بتاسرک رو کم کردم. باز به دکتر مراجعه کردم و چون سرگیجه نداشتم گفت 2 هفته هم تریامترین رو بخور و بعد 2 روز یک بارش کن و بعد 2 هفته تمام. در مورد قطع تریامترین من دقیقا این طور پیش نرفتم و به هر حال قرص خوردن تمام شد.

الان حدود 3-4 ماهه که قرصهام قطع شده و سرگیجه نداشتم. صدای سوت گوش همچنان هست.

این دکتر هم دستوراتش مثل بقیه بود. در این بیماری باید پرهیزهای غذایی داشت. نمک یا کاملا حذف بشه یا خیلی کم. قهوه و شکلات کامل حذف بشه. چایی اگه خورده میشه بسیار کمرنگ. از خوراکی های تند و فست فودی و ... تا جایی که میشه پرهیز کرد. ورزشهایی که تکان زیادی به سر و صورت میده و یا سنگینه مثل شنا و کشتی و ... پرهیز بشه.

اما همون طور که در مطلب دوم گفتم من درمان فک رو برای صدای سوت گوشم همچنان پیگیری میکنم. برای شروع درمان فک مجبور بودم اول ارتدنسی کنم که خودش حدود 2 سال و خورده ای طول کشید و من تازه درمان فک رو شروع کردم. چنانچه واقعا به نتیجه رسید این درمان حتما اینجا مینویسم که بقیه کسانی که با این بیماری درگیرن هم بدونن.

تشییع جنازه!

چند روز پیش به تشییع جنازه یکی از بستگان رفته بودم. مادر زن عموم. اکثر کسانی که دیده بودنش حتی همسر من که فقط یکی دوبار اون هم خیلی کوتاه دیده بودنش تعریف یکسانی ازش میکردن. خانمی مهربان، خوشرو، با محبت و کسانی که بیشتر میشناختنش میدونستن که آدمی ساده، خوش قلب، بی غل و غش و بی توقع بود. خیلی هم آدم معتقدی بود. یعنی نه از اون خشک مذهبهاش. از اونایی که اعتقادشون برای خودشونه. یک دعایی داشت که روی یک پارچه چهارچوب شکل نوشته شده بود. هر وقت بچه هاش یا نوه هاش میخواستن مسافرتی برن یا جایی برن و ... اون رو مینداخت توی گردنشون (مثل گردنبند ولی خیلی بزرگتر!) و در می آورد. فکر کنم 3 بار این کار رو میکرد. مثل مادر من که قرآن میگیره برامون و سه بار باید قرآن رو ببوسیم و قرآن رو از روی سرمون رد کنه. یادمه که خیلی هم قربون صدقه نوه هاش یعنی دختر عموهای من میرفت!!! و این به حدی بود که گاهی دخترعموها شاکی میشدن!!!
این اواخر حال و روز خوشی نداشت. سرطان بخشی از وجودش رو گرفته بود. کهولت سن و بیماریها و دردهای پیری هم که همراهش بود. یک روز چشم، یک روز قلب، یک روز ... .
اما خوب رفت! حتی بچه هاش هم این رو میدونن که اگه بیش از این مونده بود جز ناراحتی و درد چیزی براش نداشت هرچند که آدمی اهل گله و شکایت نبود.
روز مرگش همه بچه هاش پیشش بودن. دختریش که ساکن آمریکا است هم اومده بود. چند تا مهمون هم داشتن. با هم نهار خوردن. آبگوشت! به گفته زن عمو، حتی حالش از روزهای قبل هم خیلی بهتر بوده و خوش و خرم. بعد از ظهر میاد روی یه صندلی توی سالن میشینه و کمی بعد انگار که یک لحظه نفسش بالا نمیاد تکانی میخوره و تموم!! پسریش که دکتره 45 دقیقه سعی میکنه برش گردونه، اورژانس هم میاد ولی فایده نمیکنه و بر اثر ایست قلبی از دنیا میره.
میدونم این نوع مرگ برای اطرافیان خیلی سخته حتی در موردهایی مثل این که اطرافیان انتظارش رو هم دارن. اما خب سخته. اون هم وقتی مادره! سختیش 100 برابر میشه. هرچند که حقیقتی است که باید پذیرفت و آماده بود براش. چند وقت پیش داشتم مقایسه میکردم بین پدر مادر خودم و پدربزرگ، مادربزرگهام. واقعیت تلخ اینه که با این مقایسه میفهمی که زمان بهینه ای که داری برای دیدن پدر مادرت فوقش 15-20 سال دیگه است و فکر میکنی که چقدر کمه!!!!!!! خیلی کمه!! و بعد که فکر میکنی یه روزی ممکنه نباشن دیگه! و فقط به این فکر میکنی که این اتفاق برای اکثر آدمها (برای این نمیگم همه چون بعضی وقتها هم فرزندان زودتر میرن!) میوفته و یکی از واقعیات زندگی است! شاید بهتر باشه فقط حواست به این باشه که یه روزی دیگه نیستن و این رو به عنوان یک واقعیت بپذیری و غم فراقش رو بزاری برای همون موقع.
حالا اینها همش مقدمه بود!!! تمام اینها رو گفتم برای اینکه بگم من اصولا از مراسم عزاداری خوشم نمیاد. چه مراسمات مذهبی عزاداری، چه مراسم عزاداری درگذشت آدمها! ترجیح میدم مراسمات شادی خیلی بیشتر از عزاداری باشه. فکر کنم به اندازه کافی برای غم خوردن بهانه هست. بهتره که شادیهامون رو بیشتر کنیم و سعی کنیم شاد باشیم. اما در بین این مراسمات، تشییع جنازه استثنا است! تشییع جنازه رو دوست دارم برم. چون در این مراسم از هر نوشته، فیلم، گفتار و ... بیشتر میفهمم که زندگی چقدر میتونه گذرا باشه و چه خوبه که انقدر جدی اش نگیریم! آخر آخرش میشیم یه جنازه زیر یه خروار خاک! حالا بقیه اش دیگه فرقی نمیکنه به حال اونی که خاک شده. اینکه بالای سرش یه گنبد طلا باشه، یا آسمان آبی. اینکه روزی 1000 نفر به یادش باشن و سرخاکش بیان یا سالی 1 نفر هم نیاد. پولدار، فقیر، غمگین، خوشحال، دست و دلباز، خسیس، بخیل، حسود، خیرخواه و ..... هر جور که باشی آخرش میری زیر خاک! بعد فکر میکنم که پس چرا انقدر سخت میگیریم زندگی رو؟ چرا خاطر خودمون رو به خاطر مسائل پیش پا افتاده و سطحی مکدر کنیم؟ چرا کینه به دل بگیریم؟ چرا از هم توقع داشته باشیم؟ چرا همدیگر رو بیازاریم؟ و هزاران چرای دیگه! واقعا فقط سر این مراسمه که انقدر زندگی بی ارزش میشه برام. البته نه به معنی ای که افسردگان در ذهنشون دارن!!! بلکه به معنی اینکه ارزش این رو نداره که یک انسان دیگه رو به خاطرش آزار و اذیت کنی و یا خودت رو.
پاک باشیم، مثل منیر خانم.

پ.ن: یکی از آرزوهای من اینه که مرگم ناگهانی باشه. مثل همین منیر خانم. اصلا دوست ندارم آخر عمرم علیل و ذلیل روی تخت افتاده باشم و وبال گردن این و اون. یا مثلا با یه مریضی سخت 10-15 سال اخر عمرم رو سر کنم. هرچند که اگر هم این طور شد چاره ای نیست و باید زندگی کرد!!!!!! ولی خدا یادش باشه که این مطلوب من نیست!!!

مرد بودن!!!

باز هم جای شکرش باقیه که مرد شدم!! چون یه چیزی دارم که به اون حواله بدم!!

دوست داشتم تا پایان سال، کارهای نیمه تمام و نصفه و نیمه ام رو تموم کنم که دیگه از سال جدید، کار جدید شروع کنم و سال نو رو با کارهای باقی مونده از سال قبل شروع نکنم!! ولی خب نشد! سالی که نکبت اقتصادی برای من داشت ظاهرا قرار نیست به خوبی تموم بشه!! نه تنها پول پروژه ای که زور زدم تا قبل عید تمومش کنم و نشد، رو نگرفتم! بلکه پروژه هم تموم نشد! حالا من موندم و سال نویی که با جیب خالی شروع میشه!! خب یعنی طبق خرافات قراره کلا سال بعد جیبم خالی باشه؟!!! خب حالا که چی؟ به غیر از اینکه بگم به تخمم! چه کار دیگه ای میتونم انجام بدم؟!! فقط میترسم انقدر بهش حواله بدم که یه روزی بترکه! اون وقت به چی حواله بدم؟!

باز جای شکرش باقی است که همراهی دارم به معنایی واقعی همراه! شاید بدون او گذروندن این دوران سخت، ناممکن میشد. بعضی وقتها که خیلی بهم فشار میاد، با خودم فکر میکنم که شاید زود بود! شاید میبایست کمی بیشتر صبر میکردم و حداقل در کارم کمی ثبات بیشتری میداشتم! از اون زمانی که یواش یواش گیر خانواده به ازدواج من شروع شد، خیلی وقتها حرفم این بود که آخه با کدوم درآمد؟ با کدوم سرمایه؟ با کدوم دارایی؟ و جواب هم یکی بود: "مگه هم موقع ازدواج اینها رو داشتن؟ ازدواج که بکنی اینها هم درست میشه! اگه بخوای صبر کنی که اینها رو داشته باشی شده 50 سالت و ...". همین حرفها در مورد بچه دار شدن هم هست! باز هم خدا رو شکر میکنم که همسر قانعی دارم که دلخوش کرده به معنویات من نه مادیات! توقعی تا به حال نداشته و بسیار بیش از تصور و دلخواه من کمک حالم بوده چه در ساپورت مادی چه در ساپورت روحی!

باور کنید دوست نداشتم نوشته آخر سالم بعد از 2-3 ماه ننوشتن این طور بشه! قرار بود بنویسم که علی رغم سال سختی که گذروندم ولی به خوبی تمومش کردم!! اما نشد! 

البته این حسم بیشتر به خاطر تمام نکردن کارهامه. و نوشتن اینجا شاید کمک کنه که تخیله بشم! وگرنه به طور کلی و در مجموع درسته از نظر مادی بسیار فاجعه بود سال 92 ولی از نظر کاری میتونم بگم سال پربار و پرکاری بود برام و راضیم! خب این هم از خواص مملکت ما است! که میتونی کار زیاد انجام داده باشی ولی نکبت اقتصادی گریبانگیرت بوده باشه! حداقل 7-6 تا کار رو به سرانجام رسوندم. بعضیهاش انقدر عقب افتاده بود که بار روانیش خیلی سنگین شده بود و بعد از انجامش کلی سبک شدم.

اما سال بعد فکر میکنم سال بسیار مهمی برای من باشه. هم در زندگی شخصی و هم در کارم! فکر میکنم تحولات بسیار مهمی در زندگیم اتفاق بیوفته. سال بعد سال شکوفایی خلاقانه کارم خواهم بود و همچنین سال بزرگترین تحولی که بعد از ازدواج ممکنه برای آدم اتفاق بیوفته (منظورم طلاق نیست ها!!!)!!! بنابراین امسال رو با تمام سختیهاش پشت سر میزارم و به سال بعد وارد میشم و از خدا و کائنات و زمین و زمان میخوام که "حول حالنا الی احسن الحال"!!!

در همین جا هم سال نو رو به تمام اندک آدمهایی که اینجا رو همچنان میخونن تبریک میگم. امیدوارم 1393 سال رهایی زندانیان سیاسی، کم شدن تندرویها و ثبات اقتصادی و سیاسی باشه و از همه مهمتر، سلامتی شما برقرار باشه.

منییر 2!

یک مطلب در بین پستهای این وبلاگ خواننده زیادی داشته و خوشبختانه مطلبی بوده که به درد بخور بوده. همین باعث میشه که کمی امیدوار باشم که به غیر از مواردی که از جستجوی کلمات یا عبارات مربوط به ارتباطات جنسی!!!! وارد این سایت میشن (بیشترین آمار ترافیک وبلاگ من اینها هستن!) مواردی هم هست که به دلایل دیگه وارد سایت میشن!!

 

اما با توجه به بازخورد زیاد این مطلب که همان بیماری "منییر" است و کامنتهایی که در این زمینه داشتم لازم دیدم که یه پست دیگه در این زمینه بنویسم! چون اون مطلب موقعی نوشته شده که من در حال پیگیری درمان بودم و تقریبا از درمان طب سنتی مطمئن شده بودم!! از اون مطلب بیش از 1 سال میگذره و شرح حال بیماری من در این مدت این بوده:

همون طور که در پست قبلی (منییر!) گفتم من درمان طب سنتی رو که شروع کردم سرگیجه ام قطع شد تا حدود 4 ماه بعدش هم سرگیجه ای نداشتم و فکر میکردم که دیگه درمان شده و فقط با یه سری حجامت ها و ... صدای سوت گوشم هم از بین میره. اما درست 1 یا 2 روز قبل از وقتی که از دکتر طب سنتی داشتم یه سرگیجه بسیار شدید گرفتم!!! اینجا بود که به درمان طب سنتی شک کردم و نمیدونستم که واقعا تاثیر طب سنتی بوده که سرگیجه ام قطع شده و یا اینکه اصلا همین طوری بوده و اون درمان اثری نداشته. روزی که از 1 ماه قبل وقت گرفته بودم برای دکتر قرار بود که زالو بندازه برام. من هم گفتم این آخرین کار رو هم انجام بدم که دیگه مطمئن بشم که همه راهها رو امتحان کردم و شایدم با این کار خوب شدم. اما به دلیل اشتباهی که در وقت ویزیت ما پیش اومد و همیاری نکردن دکتر و منشی با ما و ناراحتی من از این وضعیت که کوبیدیم تا کرج اومدیم و میگن وقت نداشتین و باید تا آخرین مریض صبر کنید و ... و با توجه به اینکه کلا شک کرده بودم به تاثیر درمانش بیخیال زالو و ... شدم و کلا این درمان رو هم کنار گذشتم.

اما بعد از این سرگیجه شدید که بعد از 4-5 ماه اومد، فکر کنم 2 یا 3 بار دیگه سرگیجه های خفیف و کوتاه مدت داشتم ولی کلا حالم خیلی طبیعی نبود. مثلا پیاده روی که میرفتم با اینکه سرگیجه نداشتم ولی سرحال هم نبودم. اما بعدش کلا تا الان دیگه سرگیچه نداشتم. یعنی حدود 1 سال و 2 ماهه که سرگیجه نداشتم ولی صدای سوت همچنان باقی است. گاهی شدید و گاهی هم یواش. بعضی وقتها که سرم شلوغه و مشغول کارم یا مهمونی هستیم و در حال صحبت و ... صداش رو نمیشنوم ولی بعضی وقتها صداش بلندتره و کاملا حس میشه. مثلا همین الان که دارم مینویسم صداش تقریبا بلنده!!! از 1 سال و 2 ماه پیش تا به حال هم هیچ درمان خاصی رو انجام ندادم و رژیم خاصی هم نداشتم. بنابراین بیشتر به حرف دکتر مختصصی که به من گفته بود بیماریم منییر نیست، اعتماد دارم. البته به طور کلی باید بگم که رژیم غذایی که طب سنتی بر اساس طبع من تجویز کرده بود باعث شد که حدود 7-8 کیلو لاغر بشم و همچنین کلا وضعیت معده و روده و ... به نظر خودم بهتر بود.

با توجه به اینکه دیگه سرگیجه نداشتم خیلی پیگیری بیشتری برای این بیماری انجام ندادم. اما برای کسانی که درگیر این بیماری هستن و مخصوصا آشنا به زبان انگلیسی، پیشنهاد میکنم که به انگلیسی این بیماری رو جستجو کنن. برای اینکه وبلاگها و یا سایتهایی مخصوص این بیماری هستن که هم خیلی خوب توضیح دادن و هم درمانهای مختلف رو بحث کردن واز همه مهمتر وبلاگهایی هستن که بیماران دچار این بیماری توش مطلب مینویسن. این به نظرم خیلی کمک میکنه به حفظ کردن روحیه و دیدن اینکه خیلیها هستن که ممکنه شرایط بدتر از شما داشته باشن و دارن با این بیماری زندگی میکنن.

اما آخرین چیزی که من برای قطع کردن صدای سوت گوش دارم پیگیری میکنم، درمان فکه!!! بله درسته. در پست قبل هم توضیح دادم که ممکنه این صدای سوت و ... مربوط به ناهنجاری ها در فک و مفاصل گیجگاهی باشه. چون یکی از نزدیکان من دکتری است که تخصصش بیماریهای فکه به من گفت که صدای سوت گوشت مربوط به اینه و من درستش میکنم. من هم با توجه به شناختی که ازش داشتم و تجربه درمان بیماران دارای سردرد و صدای گوش و ... تحت مداوای این دکتر رو میدونستم، قبول کردم که این درمان رو پیگیری کنم. منتها قبل از شروع درمان فک به دلیل این که دندونهام نیاز به ارتدنسی داشت من رو به یک ارتدنتیست معرفی کرد که فعلا دندونها از نظر ارتباط با هم و ارتدنسی درست بشن و بعد درمان اصلی رو شروع کنیم. در حال حاضر حدود 1 ساله که ارتدنسیم شروع شده و حداقل فکر میکنم 6 ماه دیگه هم ادامه داره. احتمالا درمان فک هم حدود 1 سال تا 1 سال و نیم طول میکشه. بنابراین فعلا ناچار به تحمل صدای سوت گوش هستم تا ببینم واقعا با این درمانها خوب میشه یا نه؟ البته بعضی وقتها به فکر می افتم که باز به یه دکتر گوش دیگه هم مراجعه کنم و ببینم الان که فقط صدای سوت دارم میشه بهتر و دقیق تر تشخیص بدن که مسئله چیه یا نه؟ ولی خب چون خیلی جدی نیست و یواش یواش طی 2 سال به صداش عادت کردم خیلی پیگیرش نبودم.

الان یادم اومد که یه دلیل اصلی و شاید مهمترین دلیل که درمان فکم رو پیگیری میکنم این بود که با توجه به اینکه دکتر متخصص از نزدیکان منه، یه مواقعی یه سری کارهاش رو مثل درست کردن پاور پوینت های آموزشی و تایپ مقالات و ... رو انجام میدم. بدیهیه که این مطالب در ارتباط با تخصصش یعنی همون ناهنجاریهای فک و مفاصل گیجگاهیه. در یکی از این مطالب که داشتم تغییراتی توش میدادم یه دفعه دیدم که نشانه های بیماری براش نوشته که دقیقا نشانه هایی است که در بیماری منییر دیده میشه. یعنی سرگیجه، حالت تهوع و صدای سوت گوش!!! به اضافه اختلال در بینایی و ... .یعنی ممکنه تمامی اینها نشانه عدم کارکرد درست فکها و یا مفاصل گیجگاهی باشه!!! همین طوری هم اگه دقت کنید متوجه میشید که خیلی هم بعید نیست. چرا که مفصل فکها یعنی جایی که فکها به هم متصل هستن و حرکت میکنن تقریبا پشت گوشه. یعنی جایی که اعصاب ازش رد میشه و همچنین گوش میانی اونجا است. بنابراین اختلال در این ناحیه ممکنه منجر به اختلال در اعصابی که از اون ناحیه رد میشن و یا تاثیر روی گوش میانی داشته باشه.

اما در آخر با توجه به اینکه تقاضاها برای معرفی دکترها مخصوصا دکتر طب سنتی زیاد بوده اینجا اسمشون رو مینویسم. هرچند که تکرار میکنم درمان هیچکدوم کامل نبوده و منجر به از بین رفتن بیماری نشده:

طب سنتی: دکتر یاسر معصومی، آدرس: کرج، چهار راه هفت تیر، روبروی ساختمان بورس، ساختمان یاس، طبقه 3
متخصص گوش و حلق و بینی: دکتر عباس شفایی، آدرس: تهران، میرزای شیرازی، بین مطهری و بهشتی، ساختمان 222

امیدوارم کسانی که به این بیماری مبتلا هستند، به بیماری خود غلبه کنن و سلامت خودشون رو دوباره به دست بیارن.

پ.ن: این دومین مطلب در مورد بیماریه منییره. برای دو مطلب دیگه روی لینکهای زیر کلیک کنید:

مطلب اول در مورد منییر

مطلب سوم در مورد منییر

بدون عنوان!!!

قاعدتا کار کدنویسی نیست! یعنی معمولا کدنویسی وب سایت رو کار خشک و بی احساسی میدونن. پس باید کار سی دی موسیقی فیلمهای 10 فرمان کیشلوفسکی باشه.
اینکه تنهایی یک دفعه بر سرت هوار میشه! آره باید تاثیر همین موسیقی باشه که یه دفعه حس میکنی یا باید سی دی رو عوض کنی یا شروع به نوشتن کنی!!
تنها که باشم برایم مهم نیست که لامپهای اضافی رو خاموش کنم! روشن بودن یک چراغ اتاقی که درش هستم و تاریک بودن بقیه خونه، تنهایی رو بیشتر جلوه میده. حتی موقعی که تنها نیستم هم دوست دارم چراغها روشن باشن. فکر میکنم این کاملا نرمال باشه، چون قاعدتا خونه ای که شلوغه و چندین نفر توش دارن زندگی میکنن چون مدام در چرخیدن توی خونه هستن، چراغها فرصت خاموش موندن پیدا نمیکنن. بنابراین یکی از نشانه های تنها نبودن چراغهای روشن خونه است.
قبلا که مجرد بودم که تنها شدن برام یه هدیه بود!!! یعنی مثلا وقتی که مامان، بابا مسافرت بودن. مخصوصا از زمانی که دیگه خواهر و برادران بزرگتر هم رفته بودن خونه بخت! آزادیم بیشتر میشد، ماشین زیر پام بود و کارهایی که شاید در حضور پدر مادر مجاز به انجامش نبودم، مجاز میشد!! البته فکر نکنید که حالا مثلا چه کاری میکردم!! خیلی کارهای خاصی نبود. یه زمانی حتی تلویزیون دیدن تا ساعات آخر شب و دیدن کانالهای شو هم در غیاب والدین شدنی بود. یا مثلا خوردن خوراکی هایی که از دید پدر خوب نبود. حالا اگه جلوی خوردنش رو نمیگرفت انقدر در مضراتش سخنوری میکرد که لذت خوردنش از بین میرفت. باز فکر نکنید این خوراکی ها چی بوده! همین پفک و نوشابه یا سوسیس کالباس با سس مایونز فراوون و ... .
بعد از متاهلی هم فکر میکردم هر از چندگاهی چند روزی تنها بودن خوبه. البته فرق زیادی بین این تنهایی و تنهایی دوران مجردی بود. فرقش این بود که تقریبا خیلی چیزا نیازی به نبودن همسر نداشت. یعنی دیگه این طور نبود که مثلا خوردن پفک و نوشابه دور از چشم همسر باشه! شاید بشه گفت مهمترین لذتش این بود که تمامی 24 ساعت متعلق به خودم بود و اون طور که خودم میخواستم زندگی میکردم. مثلا ظرفها ساعتی قبل از اومدن همسر شسته میشد. رختخواب همان روزی که همسر میرسید جمع میشد. فیلمهای تخیلی و فضایی که همسر علاقه ای به دیدنش نداشت دیده میشد و ... . این تنهایی در 2 سال اول زندگی مشترک که دائمی بود.
اما الان دیگه اون حس نیست، نمیدونم شاید دیگه کاسه تنهاییم پر شده. شایدم دلیلش حضور همسری باشه که شور و شوق زندگی داره و زنده است. وقتی نیست حسی در خونه جریان نداره ولی وقتی هست زندگیست که جریان پیدا میکنه. نمیدونم. فقط میدونم دیگه خیلی شوقی به تنهایی ندارم. شاید بعدا که بچه دار شدیم و دیگه وقتی برای تنهایی نداشتم دوباره هوس تنها شدن بکنم! شایدم به قول معروف من و همسر یک روحیم در دو بدن!! برای همین تنهایی به شکل سابق دیگه معنی نداره و تنهایی یعنی با همسر بودن!!

اما امروز حس جالبی پیدا کردم. قبلا شاید تنهایی موجب دلتنگی برای همسر میشد ولی امروز حس کردم دلم برای خیلی از کسانی که نیستن تنگ شده. اولینها خواهران و برادرم که دورن بودن. بعد برای دوستان و ... .

پ.ن: این جور مواقع به دو چیز فکر میکنم. یکی سالهای تنهایی همسر در کرمانشاه! دچار عذاب وجدان میشم. فکر میکنم بیش از توانش بود این تنهایی و من باید زوتر و بیشتر پیشش میبودم. البته میدونم که در دراز مدت و بعدها شاید همین دوران براش دستاوردی خوبی داشته باشه هرچند که تجربه تلخی بوده.
دوم به زندانیان سیاسی چه زندانیان 4 سال اخیر و چه قبلتر. مخصوصا اونهایی که متاهلند. تصورش هم سخته چه برسه به تحملش!!!

نپرسیم و ندونیم !!

من به شخصه دوستان زیادی دارم. یه زمانی خیلی رفیق باز بودم. الان کمتر. یعنی نسبتا وقت کمتری برای رفقا میزارم. این هم بخشیش معلول زندگی متاهلی است و بخش بزرگترش هم تغییر شخصیتی خودم. البته هنوز هم برای دوستانم کم نمیزارم و کمکی از دستم بر بیاد انجام میدم ولی مثل سابق با دوستان وقت نمیگذرونیم. دلایل زیادی داره که اینجا و فعلا نمیخوام راجع به شون صحبت کنم. ریشه این دوستیهایی که میگم هم دانشگاه صنعتی اصفهان بود. اون زمان که خوابگاه دانشگاه سکونت داشتم! حالا اگه همه از بچه های صنعتی نباشن به واسطه بچه های صنعتی باهاشون دوست شدم. خیلی از این بچه ها قبل از اینکه من به دیدارشون نائل بشم با هم دوست بودن و اتفاقا فکر میکنم اوج خاطرات مشترک و دوستیهاشون قبل از اینکه من باهاشون آشنا بشم بوده. چون من تقریبا موقعی باهاشون آشنا شدم که یا درسشون تموم شده بود یا سال سوم و چهارم بودن. طبیعتا به همین دلیل انتظار نداشتم و ندارم که مثلا رابطه ایکس و ایگرگ که قبل از من با هم 3،4 سال دوست و هم اتاقی بودن و در شادیها و غمهای همدیگه شریک، مثل رابطه من با تک تکشون باشه. اون موقع نبود، هنوز هم نیست و به نظرم طبیعیه.

چیزی که میخوام بگم اینه که من آدمیم که اصولا سعی میکنم تا وقتی دوستم خودش نخواد چیزی بگه، ازش چیزی نپرسم. یا بهتر بگم از مسائل خصوصیش و ریز زندگیش نپرسم. نهایتا سوال کلی است که مثلا اوضاعت روبراهه؟ یا کارت خوبه؟ و از این قبیل سوالهای کلیشه ای و کلی. حتی بارها شده که دیدم فلانی ناراحته و سرحال نیست ولی ازش نپرسیدم که چته؟ چون فکر میکنم که اگه اون دوست منه و مسئله ای است که میتونه بهم بگه و یا اصلا میخواد بگه، خودش میگه. ولی خب در اغلب موارد این طور نیست!!!! یعنی نه من میپرسم نه طرف حرف میزنه!!!!!
حالا نکته اینجاست. درسته که سابقه دوستی و زمانها و مکانهایی که آدمها با هم گذروندن در صمیمیت دوستیها تاثیر داره ولی بعضی وقتها فکر میکنم این رفتار من که از دید خودم، احترام گذاشتن به حریم آدمها است منجر به ایجاد یه دیوار حائلی بین من و دوستانم میشه. این رو بیشتر از این جهت میگم که دوستاییم که این رفتار من رو ندارن و راحت از مسائل همدیگه میپرسن و خیلی هم حریم خصوصی طرف مقابل رو رعایت نمیکنن حداقل در ظاهر صمیمی تر هستن با هم!!! تا با من!! یعنی انگار تو تا واقعا به حریم خصوصی کسی وارد نشی، صمیمیتی شکل نمیگیره!!! شایدم از نظر منطقی درست باشه! چون اگه صمیمیت به معنی شناخت بیشتره، خب این شناخت در حوزه عمومی تا یه جایی پیش میره، از اون به بعد وارد حوزه خصوصی میشی و هرچه دراین حوزه بیشتر پیشرفت کنی بیشتر صمیمی میشی!!!

همین مسئله در مورد رابطه ام با خواهران و برادرانم وجود داره. شاید هم شدیدتر. چون من خیلی مسائل رو با دوستام راحت تر در میون میزارم و میتونم بگم شناخت دوستانم از من نسبت به شناخت خواهران و برادرانم از من کامل تره. فکر میکنم برعکسش هم صادقه. یعنی شناخت من از خواهران و برادرانم احتمالا کمتر از شناخت دوستانشون از اونها است!!! این متاسفانه یک چاله ای در رابطه خانوادگی ما است که برای من یه زمانی خیلی مهم بوده. الانش هم هست. قبلا با دیدن روابط صمیمانه خواهر و برادران دوستانم خیلی احساس کمبود این نوع صمیمیت رو در خونواده خودم میکردم. اما بعدها فکر کردم که مگه خود من در جهت ایجاد این صمیمیت چه تلاشی کردم؟ و آیا اصلا اونها هم این طور فکر می کنند؟ بنابراین با گذشت زمان کمی حساسیتم کمتر شد و خب با گذشت زمان فکر میکنم روابطم بهتر و قویتر شده اما نه کاملا مطلوب. البته خب یه سری مسائل دیگه هم هست که این فاصله رو حفظ میکنه و ممکنه تلاش من هم نتیجه ای نداشته باشه. مهمترینش اینه که بعضا خوششون نمیاد که کلا ازشون در مورد خودشون و زندگیشون و ... بپرسی!! مثلا من الان نمیدونم که دامادامون دقیقا چی کار میکنن؟! حالا در مورد برادر و خواهرم فرق داره، چون بالاخره اطلاعات از طریق پدر و مادرم میرسه!!! اما از اونجایی که پدر و مادرم هم نمیخوان وارد حریم خصوصی دامادها و عروسهاشون بشن در مورد اونها نمیدونن. البته بیشتر فکر میکنم میترسن که بپرسن!! که متهم به تجاوز به حریم خصوصی و مسائلی که بهشون مربوط نیست نشن! به طور کلی که میدونم خوششون نمیاد ازشون سوال بپرسی. حتی جاهایی دیگه علنا این رو اعلام کردن. انقدر این قضیه هم حساس شده که من جدیدا دیگه غیر از سلام علیک و احوال پرسی، سوال دیگه ای جرات نمیکنم بپرسم!!!!! و خب اگر این به معنی فاصله نیست به چه معنیه؟ اگر قراره که من با خواهر و داماد و برادرم و عروس بشینیم مثلا فقط با هم حول مسائل فرهنگی، اقتصادی، سیاسی، اجتماعی بحث کنیم. تفاوت این رابطه خانوادگی با اینکه من بشینم با آدمهای غریبه که در این حوزه ها تحصیل کرده اند و با سوادن بحث کنم چیه؟ 

لازمه که البته تاکید کنم که این حرفها به این معنی نیست که خواهران و برادرانم حق ندارن حریم خصوصی داشته باشن!!! ولی واقعیت اینه که این حریم خیلی بزرگتر از صمیمیته!! مثلا الان من با برادر کوچیکه به دلیل اینکه بیشتر از بقیه در سالهای اخیر با هم بودیم و شاید بیشتر از بقیه با دوستان من در ارتباط هست رابطه بهتری دارم ولی دوست دختر همین برادر رو من بعد از اینکه نصف فامیل و اکثر دوستانم (دقت کنید که اکثر دوستان من!!! نه اکثر دوستان خودش!!!!) دیدن، دیدمش!!! باز برای بار سوم تاکید میکنم که انتظار ندارم که اول از همه ببینمش و یا بیاد با من راجع به اون صحبت کنه و من هم چنین چیزی ازش نمیخوام! اما اینها برای من نشانه فاصله ای است که موجب میشه صمیمیت شکل نگیره!

در حقیقت تمامی این مطلب طولانی و حوصله سر بر!!! برای اقرار به صمیمیتی است که وجود نداره نه اینکه به زور این صمیمیت رو ایجاد کنم!!!!!!! و البته اعتراف این که این دیوارهایی که به اسم حریم خصوصی دور خودمون کشیدیم، مانعی است برای صمیمیت. البته این دیوار برای آدمهای دور و بر آدم یه ارتفاع نداره. بسته به آدمش میتونه بلند و کوتاه بشه. مثلا برای آدمهایی که میدونیم دونستن از مسائل خصوصیمون منجر به دخالت و یا بدگویی و غیبت و ... میشه خب دیوار رو بلند میکنیم. و اتفاقا همین هم باز میتونه نشانه نزدیکی و صمیمیت باشه. اصلا جمله طلایی و نتیجه گیری این میشه که "هر چه با آدمی صمیمی تر باشی دیوار حریم خصوصیت برای اون آدم کم ارتفاع تره و هر چه دورتر باشی، بلندتر. البته نه به این معنی که مثلا برای صمیمی ترین دوستت هیچ حریم خصوصی نزاری!!!"

پ.ن: لازم به ذکره که بنده سهم خودم رو در این داستان کمتر از بقیه نمیدونم. مخصوصا در مورد خانواده. چون تقریبا میتونم بگم که من از شروع دانشگاه رابطه ام با خانواده بهتر و نزدیک تر شد و قبل از اون و مخصوصا در دوران دبیرستان خیلی به خانواده اهمیتی نمیدادم!!!!!!!

پ.ن2: ایده این پست از 2 جا ناشی میشه. اول بحثی که در فضای مجازی دیگری در ارتباط با سوال پرسیدن پیش اومد. دوم اینکه من یه کارگاهی گذروندم که همین هفته تموم شد. موضوع این کارگاه طولانیه. در این حد بگم که در ارتباط با زندگی و چرخوندن محورهای مختلف زندگی با همه. در آخرین جلسه این کارگاه یک تمرین این بود که 5 نفر رو نام ببریم که بتونیم براشون از رویاهامون بگیم!!! متاسفانه من با وجود این همه دوست، هرچه فکر کردم نهایتا به غیر از همسر، فقط یک نفر رو تونستم بنویسم!!!! نمیدونم شاید این البته به کیفیت دوستیها برگرده نه صمیمیت.

اندر باب پول دار شدن!!!

حدود 10 سال پیش بود که یه دوره کلاس NLP گذروندیم. کلا کلاس جالبی بود. برای کسانی که نمیدونن این NLP چیه، به طور خیلی مختصر و خلاصه بگم که در ارتباط با ضمیر ناخودآگاهه. در حقیقت آشنایی به ضمیرناخودآگاه و نحوه برنامه ریزیش و کمک گرفتن ازش برای حل مسائل و پیشرفت و رسیدن به آرزوها. این کلاس رو اون موقع در راستای به ثمر رسوندن آرزوها از طریق بازاریابی شبکه ای برای شرکت گلد کوئست آن موقع ها و کوئست نت بعدها، شرکت کردم. یادمه که قبل از شروع این دوره، استاد بهمون گفت که بهتره کسانی که در این دوره شرکت میکنن، یا همین جلسه اول بیخیال شن و نیان و یا اگه اومدین، باید تمرینها رو حتما انجام بدین. چون کسانی که توی این دوره ها شرکت میکنن ولی نمیتونن به هدف دوره که کار بر روی ضمیرناخوآگاهه برسن، ممکنه حتی دچار جنون و دیوونگی بشن!!! اون موقع خیلی نفهمیدم چی میگه و طبق معمول قبلن ها، تمرینها رو نصفه نیمه انجام دادم و خلاصه نتونستیم از ضمیرناخودآگاهمون استفاده کامل رو ببریم!!! اما همون دوره یه چیزای مثبتی هم برام داشت. مهمترینش این بود که الان حداقل پیام ضمیرناخودآگاهم رو میفهمم. یعنی وقتی که داره جواب میده میفهمم. جالبه که قبلا هم این  حالت بهم دست میداد ولی توی این کلاس فهمیدم که این چیه! و برای هرکسی هم یه جوریه. دومیش این بود که یه سری قوانین این دوره رو یاد گرفتم که به طور کلی در زندگی و ایدئولوژیم تاثیر گذاشت. مثلا یکی از قوانین اینه که اگر کسی به جایی رسیده، از نظر علمی، شغلی و یا ...، در صورتی که ما عقب ماندگی ذهنی و یا جسمی نداشته باشیم میتونیم به جایگاه اون طرف برسیم. حالا چطوری و ... بماند! منظور اینه که ذهن خودمون رو مانع خودمون نکنیم.
اما بعد این دوره فهمیدم که چرا ممکنه برای کسانی که عمل نمیکنن بهش خطرناک باشه. برای اینکه در این دوره میفهمین که انسان چه قدرت فوق تصوری داره!!!! و چه کارهایی که نمیشه با ضمیرناخودآگاه کرد!!!(البته ممکنه کسی این دوره رو بره و باور نکنه ولی من شخصا به وجود ضمیرناخودآگاه و قدرتش ایمان آوردم). بعد خب مثلا منی که این رو درک کردم و قبول دارم، هنوز هزاران هزار مسئله دارم!!!!!! این در حقیقت خطرناکه. این که بدونی میتونی به چیزایی که میخوای برسی ولی نرسی!!!!!!

حالا اینها همه مقدمه بود برای اینکه بگم، یکی از مسائل تخصصی اون دوره (با توجه به اینکه یکی از وسوسه های بازاریابی گلدکوئست در پولدار شدن بی اندازه بود!!) در ارتباط با کسب درآمد و پول بود. در حقیقت میگن که آدم از ابتدای تولد و حتی هنگامی که در شکمه مادره، به وسیله ضمیرناخودآگاه تصاویر، اطلاعات، کلامها و ... رو ذخیره میکنه. در حقیقت ضمیرناخودآگاه مثل یه هارد بدون محدودیت مشغول ذخیره کردن اطلاعاته. این اطلاعات هم به صورت عمودی ذخیره میشن و پاک نمیشن. یعنی مثلا اطلاعاتی که امروز شما دریافت میکنین میاد روی اطلاعات روز پیش. بنابراین دسترسی به اطلاعات مثلا 5 سالگی بسیار سخته! چون خیلی باید در عمق ضمیرناخودآگاه وارد بشین. در حقیقت تفکر، رفتار و گفتار ما بر اساس این اطلاعات ذخیره شده در ضمیرناخودآگاه شکل میگیره. اثبات این قضیه میتونه روشهای نوین روان درمانی باشه. که روانشناسان سعی میکنن صرفا با پرسش به عمق و ریشه اختلال روانی دست پیدا کنن و بعد با روشهای خودشون ترمیمش کنن.
خب توی این کلاس به ما گفتن که اگه شما میخواین پول دار شین ولی میبینین نمیشه، باید برگردین به عقب ببینین چه اطلاعاتی در مورد پول در شما ذخیره شده. استاد مثالی در کلاس زد که کاملا در مورد بچگی من صادق بود. گفت مثلا یک اطلاعات منفی در مورد پول در بچگی اکثر ما این بوده که وقتی به پول دست میزدیم، پدر مادرمون میگفتن:"پول کثیفه، بهش دست نزن، برو دستت رو بشور". همین واژه پول کثیفه جزو اولین اطلاعات منفی ما در ارتباط با پوله که خیلی هم قدیمی و ریشه ایست. حالا اینکه مثال خیلی عینی و عرفه. فرهنگ خونواده ها هم در این مسئله خیلی تاثیر گذارن. مثلا در خونواده ما، پولدار بودن اگر نکوهیده نبود، حداقل عامل مثبت و موجب احترامی نبود. بر عکس ساده بودن، زندگی در طبقه متوسط جامعه و همگام با مردم فقیر و ... شدن مورد تشویق و دلخواه بود. اینها هم در طی سالیان دراز در ضمیرناخودآگاه ما ضبط شد. حالا کار NLP اینه که با استفاده از تکینکها و تمرینهایی این اطلاعات رو که میخواهید عوض کنید، هر چه عمیقتر دفن کنید و به جاش اطلاعات مثبت و دلخواه رو به طبقات بالا منتقل کنید تا تاثیر اطلاعات منفی کم بشه.

خلاصه که از اون موقع تا الان من علی رغم اینکه تکینکها و تمرینهای NLP رو انجام ندادم ولی سعی کردم ذهنیتم یا اطلاعاتم رو در مورد چیزایی که بهش میخوام برسم تغییر بدم و یکی از مهمترین هاش همین پوله!!! یعنی سعی کردم ذهنیتم رو نسبت به پولدار شدن عوض کنم. مثلا اینکه همه پولدارها هم آدمهای بیخودی نیستن. آدمهای پولدار باحال و خاکی هم داریم! پول انسانیت آدم رو از بین نمیبره (این یکی از چیزایی بود که توی خونواده ما برش اگر نه مستقیم، غیر مستقیم تاکید میشد). اما هنوز هم انگار ته ذهنم از نشانه های پولداری خوشم نمیاد! مثلا همین الان حتی اگه میلیاردها تومن ثروت داشته باشم، دوست ندارم بنز آخرین مدل سوار شم. یعنی هنوز نسبت به این پولدارهایی که پورشه و مازراتی و ... سوار میشن حس خوبی ندارم. از اینکه فکر کنم من مازراتی 1 میلیاردی سوار شم و یه عده آدم گرسنه باشن احساس خوبی ندارم (اینها البته باز برمیگرده به فرهنگی که در آن بزرگ شدم) یا اصلا از برجسته کردن میزان ثروتم خوشم نمیاد!! در عین حال هم دوست دارم محدودیتی در پول دار شدن نداشته باشم.
حالا نمیدونم که این تغییراتی که کردم برای پولدار شدن کافیه؟!!! یا حتی همین ذهنیت های باقی مونده رو هم باید عوض کنم. که البته خودم دوست ندارم در این حد عوض بشم!

بعد از چندین ماه بازگشتم!!!!!

اینک کیبورد به دست میگیرم و چند خطی مینویسم. البته یک ماهی هست که میخوام یه چیزی اینجا بنویسم ولی هر بار بدون دلیل موجهی نشد!! مطالب مختلفی توی ذهنم بود که بنویسم ولی چون هر بار ازش رد شدم و ننوشتم یه مطلب دیگه به ذهنم میومد که البته اون رو هم نمی نوشتم!!

خلاصه این شد که رسیدیم به این روز فرخنده و در این روز فرخنده بعد از 3،4 ماه اینجا مینویسم.
اما فرخندگی امروز از این جهته که سالگرد آشنایی من و همسره. یعنی امروز دقیقا 4 سال از اولین روزی که همدیگه رو دیدیدم میگذره. اون روز رو خوب یادمه. سرم رو از ته زده بودم. یه تیشرت مشکی لاکوست (نمیدونم چرا بعضی ها به میترسن حرف "ک" رو در این کلمه درست تلفظ کنن و "گ" تلفظ میکنن!!! آقا جان هر گردی که گردو نیست! حالا اگه بگی لاکوست که لزوما به اونجای خانمها اشاره نمیکنه!!!!!!)(البته "س" در این کلمه ساکنه ها!) و یه شلوار جین آبی پررنگ پاتن جامه. دستبند چوبی که رضا کوشکی برام از اندونزی آورده بود هم دستم کرده بودم. اون زمان خواهر و همسر خواهر هم از فرانس اومده بودن ایران. در حقیقت آشنایی من و همسر از طریق خواهرم بود. خلاصه اومدیم که بریم. همسر خواهر، تیکه ای متملقانه انداخت و در پی آن با قربون صدقه خواهر از در خونه رفتیم بیرون. به خونه همسر که رسیدم روم نمیشد زنگ در رو بزنم. با موبایل تماس گرفتم که من دم درم. در خونه که باز شد اول دیدم یه آقایی 50-60 ساله اومد دم در و پشت سرش همسر جان. خب طبیعتا اون آقا نمیتونست کسی باشه جز پدر همسر. با هم دست دادیم و سلام علیکی کردیم و بعد خداحافظی. همسر هم تا جایی که یادمه مانتو و روسری آبی پوشیده بود که خیلی بهش میومد. از قبل برنامه ریزی کرده بودم که همسر رو ببرم کافه گالری در فرهنگسرای نیاوران که نزدیک خونشون هم بود. رفتیم اونجا دیدیم تعطیله. بعد گفتم بریم کافه کاخ نیاوران. رفتیم اونجا دیدیم اون هم بسته است!! خلاصه کلی ضایع شدیم. خواهرم یه بار قبلا در صحبتی گفته بود که خیلی زشت و بده که پسر ندونه دختر رو کجا ببره و هی توی شهر بچرخوندش. ولی به جان مادرم من میدونستم کجا بریم فقط دیگه از تعطیلیشون اطلاع نداشتم!! خلاصه برای اینکه باز از منطقه خارج نشیم، آخرش رفتیم پیتزا لاوین. البته کافی شاپ هم داره. خوشبختانه باز بود و اتفاقا خیلی هم خلوت. دقیقا یادم نیست که چی خوردیم؟ فکر کنم من طبق معمول کافی شاپ رفتنها، هات چاکلت خوردم و همسر میلک شیک! به هر حال خوراکی در اون موقعیت بهانه بود و بیشتر صحبتها مهم بود. البته صحبتها هم صحبتهای معمول شروع رابطه بود. از اون روز بیشتر حسش یادمه که طبیعتا بر اساس نتیجه ای که داده، حس خوب و دلنیشینی بود. در همون جلسه اول به نظرم اومد که دختر خونگرم، مهربون و خوشرویی است. خوشرویی به معنی گشاده رویی یا بشاش بودن. از نظر زیبایی هم مسلما من رو جذب کرده بود.

خلاصه بعد از یکی دو ساعت همسر رو به خونه برگردوندم و هنگام خداحافظی تمایل خودم به ادامه رابطه رو به همسر گفتم و خوشبختانه اولی تفاهم ما در اینجا بود که او هم مایل به ادامه رابطه بود. حدود 7-8 ماه با هم در رفت و آمد بودیم تا بالاخه به قول همسر من تونستم تصمیم کبری رو بگیرم و بریم خواستگاری و ... . خب راستش تصمیم سختی بود. هم من با تصورات همسر از همسر آینده اش اختلافاتی بارز داشتم. هم همسر با تصورات من از همسر آینده ام اختلافاتی داشت. مسئله اصلی البته وجود این اختلافات نبود. چرا که من میدونستم که به هر حال اون کسی که دقیقا مثل تصورات من باشه شاید اصلا وجود نداشته باشه و یا اصلا در موقعیت زمانی، مکانی مشترکی با من قرار نگیره. مسئله اصلی این بود که بفهمم این اختلافات کدومش مهمه، کدومش نیست. و همچنین ویژگیهای مثبتی که همسر داره، چند تا از این اختلافات رو پوشش میده. در مرحله تصمیم گیری ما تن به یه تست روانشناسانه هم دادیم البته که در تصمیم گیری کمکم کرد. این تست معروفیه که الان اسمش یادم نیست ولی مشخص میکنه که مرد و زن از بعد روانشناختی به هم میخورن و اصولا با هم میتونن زندگی کنن یا نه. جواب این تست برای ما بسیار مثبت بود. یعنی از 16 مورد تنها در 2 مورد اختلاف داشتیم که این موارد رو هم مشاور به ما گفت که حواسمون بهش باشه. خلاصه دیگه فرصتی برای مشاوره بیشتر گرفتن نبود. این بود که خودم با خودم به این نتیجه رسیدم که اختلافات از امتیازات کمترن و بهتره همین همسر رو بچسبیم تا کس دیگه ای نگرفتتش!!!!!

اما مهمترین امتیازاتی که اون اختلافات رو پوشوندن اینها بودن:
- رابطه خوب و شاید بگم بی نظیر همسر با خانواده خودم (منظور بیشتر پدر و مادرم است. چون بقیه که اینجا نیستن!!!). از این نظر میگم بی نظیر که تقریبا میتونم بگم از این همه آدمی که من میشناسم ندیدم که زنها رابطه به این خوبی با پدر و مادر همسر داشته باشن. و بر عکسش هم هست. یعنی این رابطه دو طرفه است و خب حداقل از دید من این مسئله بسیار مهمه.
- مهربانی
- خونگرمی
- خوشرویی (البته نباید موقعی که گرسنش شده یا گرمش شده زیاد روش حساب کنید!!!)
- آمادگی برای کسب تجربه های جدید
- محبوس نکردن فکر به یه چهارچوب خاص و آمادگی تغییر دید و تفکر بر اساس تجربیات جدید. (از این نظر من رو یاد خودم از دوران دانشگاه به این ور میندازه که چقدر عوض شدم)
- عاشقانه عشق ورزیدن
- همراه بودن
- زنده بودن (منظور زندگی کردن را دوست داشتنه)
- قرتی بودن (بله!!!!!! شاید تعجب کنید ولی این ویژگی رو من دوست دارم. چون یه جورایی حس کودکی و همین زنده بودن و شادی همراهشه. بعضی وقتها به شوخی بهش میگم قرتی. اوایل فکر میکرد به عنوان یه کلمه منفی به کار میبرم که بعد با توضیحات من متوجه شد که این طور نیست. البته شانس آوردیم که کمی تا قسمتی حجاب داره وگرنه دیگه میترکوند از قرتی گری!)
- و ....

ختم کلام اینکه از زندگیم راضیم و فکر میکنم از تمام اختلافات و تشابهات و ... که بگذریم، برآیند چیزی که تا الان داشتم همون چیزی است که قبل از ازدواج تصور داشتم. یعنی به طور مختصر و مفید یه زندگی آرام و گرم و خوش.

پ.ن: قبلا که فهمیدم که یه سری از خانواده و فک و فامیل اینجا رو میخونن، نوشتن کمی سخت شد! الان مسئله دو تا شده! چون یه سری فک و فامیل همسر هم اینجا رو ممکنه بخونن!!!

مادر هر چقدر پیر شه مادره، بچه هم هر چقدر بزرگ شه بچه است!!!

یکی از جملاتی که معمولا از زبان مادر، پدرهای ایرانی خطاب به بچه هاشون شنیده میشه اینه: "بچه آدم هرچقدر هم که بزرگ شه باز هم بچه آدمه". یعنی اینکه برای یه مادر یا پدر، پسر یا دختر ۶۰ سالشون باز بچه شونه و انگار نه انگار که خود اون بچه پیره و یا اصلا خودش فرزند و نوه داره.

در نوجوانی این رو که میشنیدم خیلی درک نمیکردم. فکر میکردم مگه میشه؟ مثلا بابای من که نزدیک ۷۰ سالشه، برای مادربزرگم هنوز بچه است؟ یا فکر میکنه دیگه بزرگ شده و دیگه مواظبت و دلواپسی نمیخواد. البته واضحه که منظور از کلمه بچه، اختلاف سنی نیست!! بلکه معنیش، احتیاج به پشتیبانی، مواظبت، مراقبت داشتنه. همین طور که سنم بیشتر شد، بیشتر تونستم این جمله رو درک کنم. اون هم از دیدن حال و احوال اطرافیانم. دیدن پدر مادرهای پیری که با وجود فرتوتی، در مواقعی که بچه هاشون دچار معضل، بیماری و یا مسائلی میشن، به کمک بچه هاشون میان و به هر طریقی که میتونن سعی می کنن از اون وضع درشون بیارن. البته خب این مسئله در مورد مادران خیلی واضح تر و بیشتر دیده میشه. بعضی پدرها ممکنه بگن که دیگه بچه ام بزرگ شده و خودش باید از پس خودش بر بیاد، ولی مادران معمولا این طور نگاه نمیکنن.

اما حالا فکر میکنم که این یه طرفه نیست! یعنی نه تنها برای والدین، بچه هاشون هر چقدر بزرگ باشن، باز بچه شون هستن، بلکه برای بچه ها هم، والدینشون هر چقدر مسن و پیر بشن، باز هم والدینشون هستن! حداقل در مورد من این طوریه. یعنی انگار هر چقدر خودم بزرگ میشم یا هر چقدر مادرم مسن تر میشه، باز هم مادرمه. وقتی نیست انگار چیزی کم دارم. یه چیز بزرگ. طوری که احساس میشه. همین که حضور داره برای من کافیه. یعنی خب ممکنه با هم خیلی حرف نزنیم یا طبیعتا به اندازه دخترهاش همدمش نباشم، ولی باز هم همین که هست انگار صفا هست. فضای خونه عوض میشه. نمیدونم چقدر مشخص بودن نبودش، به دلیل نبودن نشانه های مادی یا بگیم فیزیکی، مثل: غذای گرم و تازه، رختهای تمیز و اتو کشیده، خونه مرتب و تمیز، گلدانهای سبز و ... است؟ ولی فکر میکنم حتی اگه تمام اینها رو هم حذف کنیم. یه چیزی هست که بیش از اینها ارزش داره. نمیدونم اسمش رو چی میشه گذاشت؟ روح، انرژی مثبت، مهربانی، بخشندگی، ...؟ و یا همه اینها؟ حتی محبت واضح و آشکاری که به زبان بیاد هم در خانواده ما مرسوم نبوده و نیست. یعنی این طور نیست که مثلا بگم چون مادرم مدام قربون صدقه من میره و عشق و علاقه اش رو به من ابراز میکنه، من خوشم میاد و کسه دیگه ای نیست که قربون صدقه من بره!! میخوام بگم که این حضور، خیلی حسیه.

خلاصه انگار من هنوز به مادر نیاز دارم و فکر میکنم تا آخر عمرم این نیاز از بین نمیره. حالا که مادرم گاه و بیگاه پاشو میزاره اون ور آب، این رو بیشتر درک میکنم و خودم رو بچه احساس میکنم. خواستم به مادرم بگم که فکر نکنید فقط برای شما بچه هاتون، هر چقدر بزرگ بشن، بچه تون هستن. برای ما هم هر چقدر شما مسن تر بشید، باز مادر هستید و حضورتون پر برکت و آرامبخشه.

پ.ن: دوستت دارم مادر!

یک پست کاملا سفارشی!!! (آخریش)

و اما سه مطلب قبلی در حقیقت مقدمه آخرین مطلب این 4 پست بودن.

واقعیت اینه که زندگی در خارج از ایران (البته منظورم کشورهای جهان اوله!! چون مثلا عراق و سومالی هم خارج از ایران حساب میشن!!) مزایای بسیار و زندگی در ایران معایب بسیاری داره. یعنی میخوام بگم که من در برابر کسی که میخواد به خاطر مشکلات زندگی در ایران، مهاجرت کنه حرفی برای گفتن ندارم!! درسته که برای موندن در ایران برای خودم دلایلی دارم. ولی این دلایل فکر کنم رابطه مستقیمی باز زمان و شرایط و تفکراتم داره. که واضحه که همان طور که زمان در حال تغییره، شرایط و تفکرات من هم تغییر میکنه و شاید یه روزی من هم به این نتیجه برسم که باید از ایران رفت!!

من میگم هر کدوم از ما آدمها اگه دچار حادثه یا مریضی های مرگ آور نشیم به طور متوسط 60 تا 70 سال زندگی میکنیم. معمولا کسانی که به فکر مهاجرت هستن هم حداقل بالای 18 سال سن دارن. یعنی مثلا یه بچه 10 ساله که نمیاد به مامان باباش بگه بیاین مهاجرت کنیم و من تحمل اینجا موندن رو ندارم!!! معمولا بعد 18 سالگی و حتی بیشتر (اکثر کسانیکه که من میشناسم به عنوان مهاجر خارج شدن حداقل 25،6 سالشون بوده) به این فکر میوفتن. میخوام بگم که فرض کنیم 20 سال از عمرمون رو هم در ایران سپری میکنیم. میمونه 40،50 سال دیگه. حالا اگه قرار باشه که از این سالها 10،20 سالش هم همش حرص خورد و به زمین و زمان فحش داد که چرا وضعیت ما این طوریه! این یعنی تباه شدن زندگی. اینجاست که من به کسانی که به این مرحله میرسن که دلخوشیهاشون در ایران به تعداد انگشتهای یک دست هم نمیرسه و اکثر مسائل رو سیاه میبینن و روزشون با استرس و اعصاب خوردی شروع و تموم میشه، میگم که بهتره مهاجرت کنن. به همون دلایلی که گفتم ممکنه یه سری کمبودها در خارج از ایران حس کنن ولی حداقل نسبت به ایران در آرامش بسیار بیشتری به سر میبرن.

از طرفی من موافق اینکه فقط در خارج از ایران میشه پیشرفت کرد نیستم. با اینکه شکی در این ندارم که امکانات و تسهیلات که در کشورهای جهان اول مثل آمریکا و کانادا و ... برای رشد اقتصادی و علمی بسیار بیشتر از ایرانه و کارشکنی ها و قوانین مذهبی و ... در ایران خیلی جاها ممکنه جلوی پیشرفت رو بگیره. با این حال در همین شرایط آدمهایی هستن که به بالاترین درجات در حرفه خودشون رسیدن. یعنی ممکنه من در کانادا احتمال اینکه به نقطه تاپ علمی و اقتصادی برسم بسیار بالا باشه ولی در ایران هم این احتمال صفر نیست.

اما همون طور که گفتم هر کسی باید ببینه با روحیات و شرایط و وجنات و سکناتش کجا بهتره و همونجا زندگی کنه. بنابراین فکر کنم بهتره این سری مطالب رو با دلایل شخصی خودم به پایان ببرم:

- من بسیار دوست دارم که با مردم کشورهای دیگه آشنا بشم و از رسم و رسوم و فرهنگشون یاد بگیرم. از این نظر زندگی در یه کشور دیگه بسیار خوبه. اما من شخصا فکر نمیکنم که هر چقدر هم که با یه خارجی عیاق بشم، بتونم به عنوان دوست (مثل دوستانی که اینجا دارم از نظر روابط و علاقه و ...) روش حساب کنم. مثلا درد و دل کنیم یا از مسائل ایران بگیم و ... . پس یه راه اینه که با ایرانیهای خارج دوستی کنیم. راستش من در این مدت که کانادا با اینکه تقریبا فقط با ایرانیها در ارتباط بودم ولی متاسفانه با هیچ کدوم از اونها احساس نزدیکی نمیکردم که بخوام عین همین روابطی که در ایران با دوستام دارم داشته باشم. و خب تفاوت های فکری هم زیاد بود. البته یه چیز رو نباید فراموش کرد. اون هم اینکه شاید نوع زندگی در اونجا آدمها رو طور دیگه ای بار میاره!!! این البته نکته ای است که بسیار قابل توجهه! دوست ندارم بگم زندگی ماشینی ولی نمیدونم چه عنوان دیگه ای میشه روش گذاشت. برای مثلا فرقی که بین تهرانیها با شهرستانیها است. مخصوصا شهرهایی مثل شیراز و رشت  که من بیشتر میشناسم. مثلا روابطی که آدمها با هم در شهرستان دارن خیلی صمیمی تر از تهرانیهاست. بحث در این مورد خودش یه کتابه!! بنابراین تا همینجا بسه!

- از نظر کاری، با توجه به طبقه خانوادگی و رابطه هایی که در شرکتهای مختلف وجود داره. من مطمئنم که در ایران بیکار نخواهم بود. منظورم اینه که بالاخره با توجه به شغل بابام و عموها و ... بالاخره یه جایی برای کار کردن میتونم پیدا کنم. حتی در این شرایط که بیکاری روز به روز بیشتر میشه.

- باز از نظر اقتصادی، اینجا خانواده من پشتوانه من هستن. همین الان مثلا من در خانه ای نشستم که ماله پدرمه و فعلا هم کرایه ای بهش نمیدم!! واضحه که این شرایط در خارج از ایران با این قیمت ارز نمیتونه برای من وجود داشته باشه. مخصوصا الان که دیگه اصلا پول نمیشه جابه جا کرد.

- پیرو دلیل اول، من به خانواده و دوستام بسیار وابسته هستم. معتقدم خیلی از مسائل و اخبار بد و ناراحت کننده با دیدن دوستان و خانواده و گذروندن وقت با اونها راحت تر پذیرفته میشن. حتی اگه بحث با خانواده و دوستان هم در مورد این اخبار و مسائل باشه که معمولا هست!!! البته خب بعد از ازدواج، تنها بودن با همسر خودش کلی فضای مثبت ایجاد میکنه دیگه با بودن با خانواده و دوستان بیشتر!

- درسته که شرایط اجتماعی، سیاسی و اقتصادی در ایران واقعا داره اسفناک میشه ولی فکر میکنم با رفتن از ایران چیزی درست نمیشه. تنها چیزی که درست میشه سرنوشت تکی ما است. البته به این هم ایرادی نمیگیرم. اینکه یه نفر فقط به خاطر راحتی خودش از ایران بره جای ایراد نیست ولی من شخصا ترجیح میدم با بودم در ایران یک میلونیوم اپسیلون تاثیر داشته باشم. نه اینکه من فعال سیاسی یا اجتماعی باشم. همین که به عنوان آدمی که معترض به تبعیض ها و بی قانونی ها میشه و یا اینکه اگه بپذیریم که فضایل اخلاقی!! دارم، در این اجتماع حضور داره به نظرم کافیه. البته خیلی خوبه که بیشتر از این باشه ولی همین هم کافیه. این حضور خودش رو در خیلی جاها نشون میده. در برخورد با کارفرما، برخورد با مجری، با نانوا، با بقال، با راننده تاکسی و ... .

- خواهران و برادر من مهاجرت کردن و امیدی به بازگشتشون حداقل تا وقتی شرایط ایران این طوریه (بهتره بگم این حکومت پابرجاست!!) ندارم. یه برادر دیگه دارم که اون هم فکر کنم به محض اینکه بتونه، از ایران میره. بنابراین علی میمونه و حوضش!! یعنی من و پدر و مادرم. واضحه که این باعث میشه خیلی به رفتن فکر نکنم. حتی با این که در حال حاضر فکر نمیکنم همچین کمک حال و عصای دستشون باشم ولی در مواقع لزوم حضور دارم و کارم رو میکنم. فکر اینکه در اینجا به تنهایی روزهای پیری رو بگذرونن، دلگیر کننده است. البته فکر کنم اگه من هم به اینجام (زیر گردن!!!) برسه ممکنه این رو فراموش کنم!!

- کسانی که من رو میشناسن میدونن که آدم آرومیم و تا جایی که بشه از درگیری و بحث و جدل فرار میکنم. اما یه جورایی فکر میکنم موندن در ایران خودش یه مبارزه است که بهم حس خوبی میده!!

- در آخر باید بگم که در اینجا احساس میکنم آدم موثری هستم. یعنی بودنم برای بعضی از اطرافیانم با نبودنم فرق میکنه! نه اینکه مراد کسی باشم! ولی در مواقع لزوم کار خودم رو انجام دادم و میدم. ولی در خارج از ایران فکر نکنم این طور باشه.

و اما در آخر باید بگم که دوست وبلاگی من، اینها دلایل من بود و فکر میکنم خیلی شخصی هستن. یکی ممکنه اصلا دلایل دیگه ای برای موندن داشته باشه و یا دلایل بیشتری برای رفتن. بنابراین تنها میتونم بگم امیدوارم تجربه خوبی برات باشه و یه نقطه پیشرفت در زندگیت.

یک پست کاملا سفارشی!!!(قسمت سوم)

قبل از اینکه معایب یا بهتره بگم نکات منفی کانادا رو بگم باید ذکر کنم که این موارد مختص کانادا نیست! حتی بعضیهاش که در ایران خودمون ممکنه بدتر باشه. ولی به هر حال جزو ایراداته. اینکه مثلا ایران و کانادا هر دو عدم ثبات کاری دارن دلیل نمیشه که بگیم عیب کانادا نیست. چون این طوری مثل رئیس جمهور میشیم که وقتی بهش میگن زندانی سیاسی توی ایران دارین، میگه مگه توی آمریکا نیست؟!!! یعنی انگار اگه همه جا یه غلطی بکنن و ما هم همون غلط رو بکنیم، میشه درست!!

اما نکات منفی کانادا:

- بیکاری یا عدم ثبات شغلی: خب در کشور کانادا نسبت به خیلی کشورهای دیگه سطح اول بیکاری بیشتره. مخصوصا بعد از رکود اقتصادی چند سال پیش این وضع بدتر هم شده. ضمن اینکه شما حتی اگه کاری داشته باشید هیچ تضمینی بابت اینکه ماه دیگه هم کارتون رو ادامه بدید ندارید. تا چند سال پیش از این نظر شاید ایران واقعا بهتر بود که البته به یمن پاره شدن قطعنامه دون خارجیها!!! وضع ما هم مثل کانادا و یا بدتر شده. همچنین شما به عنوان یک ایرانی در شرایط برابر، در اولویت بعد از کانادایی و یا اروپایی هستید! یعنی اگه مثلا برای یه سمت، ۳ نفر ایرانی و کانادایی و اروپایی روزمه فرستاده باشن و همه در یک سطح باشن ابتدا کانادایی بعد اروپایی و در آخر شما ممکنه شانس برنده شدن داشته باشید. البته مسلما در ایران هم همین طوره ولی خب فرقش برای ما اینه که ما در ایران میایم اولویت اول! هر چندکه چنین مثالی خیلی در ایران که مهاجری وجود نداره به غیر از افغانی ها! کاربرد نداره. به هر حال از نظر قراردادها و مسائل قانونی کار، معمولا در کانادا به ضرر کارمنده و چاره ای هم نیست. مثلا اینکه قرارداد ها مثل ایران معمولا ۳ تا ۶ ماهه است.

- کاپیتالیسم!!!: خب شاید این از دید خیلی ها ایراد نباشه. ولی از دید من که نه سوسیالیست هستم و نه کاپیتالیست و نه پیرو هیچ مکتب دیگه ای)البته واقعا مجبور بشم انتخابی کنم بیشتر به سمت سرمایه داری میرم! البته سرمایه داری پایه نه این چیزی که در غرب اجرا میشه(، این ایراد حساب میشه. از چه نظر؟ از نظر سنجش انسانها با ثروت و پول و یا بهرده برداری هرچه بیشتر از انسانها برای خدمت به نظام سرمایه داری و یا مصرف گرایی در حد اعلا!! اما نمود این قضیه جابه جا فرق میکنه. مثلا احتمالا در تورنتو که قلب اقتصادی کاناداست بیشتره و در مونترال و یا خود کبک سیتی که خیلی اروپایی هستن کمتر. البته من تورنتو رو ندیدم ولی با چیزایی که شنیدم زندگی بسیار ماشینی تر از مونتراله. به هر حال این مسئله باعث میشه که شما به عنوان یه فرد در خدمت سیستم باشید و مدام تحت هجوم تبلیغات و تشویق به مصرف بیشتر و ... . و خب مسلما این منجر  میشه به یه زندگی ماشینی. ضمن اینکه در صورتی که شما مثلا ۱ ماه قسط خونتون رو نتونید بدید، یا مجبور میشید دوباره وام بگیرید یا اینکه خونتون رو ازتون میگیرن! به همین راحتی از هستی ساقط میشین.

- شما خارجی هستید!: باز تاکید میکنم که این شاید احساس من باشه! ولی واقعیتی که من بهش رسیدم اینه که حتی برای کسانی که بیشترین رابطه رو با خارجیها میگیرن و سعی میکنن وارد اجتماع خارجیها بشن هم حس اینکه کانادایی هستن اتفاق نمیوفته. معمولا که ایرانیها اونجا با خارجیها خیلی رابطه نمیگیرن. بیشتر توی خودشون هستن. شاید یه دلیلش واقعا تفاوت فرهنگی باشه. مثلا نوع رفت و آمد، رابطه ها و ... یه ایرانی مسلما با یه کانادایی فرق میکنه. اما من فکر نکنم اگه حتی از الان تا آخر عمرم در کانادا هم زندگی کنم و تمام دوستانی که اونجا پیدا میکنم هم یا کانادایی یا ملیتهای دیگه باشن، حس کنم که کانادایی هستم. من تا آخر عمر یه خارجی هستم. و خب این برای من خیلی مهمه! خیلیها بچه هاشون رو بهونه میکنن و میگن برای ما اگه آخر و عاقبت نداشته باشه برای بچه هامون داره. خب بله، من هم اگر بچه هام رو ببرم کانادا اونها میرن مدرسه و از همون بچگی در جامعه کانادا وارد میشن و در اون جامعه بزرگ میشن)البته باز برای پدر مادرهایی که روابط بچه هاشون رو محدود نکنن به ایرانیها(. اما خب من حاضر به همچین فداکاری نیستم. من حاضرم در کشور خودم برای آینده بچه هام )حالا خوبه هنوز بچه ندارم!!( مبارزه کنم ولی در کانادا نه!

- قانونمداری بیش از حد!: این هم جزو شمشیرهای دو لبه است! یعنی وقتی نیست هرج و مرج و تبعیض و رانت به وجود میاد. وقتی خیلی سفت و محکمه میشه مثل کانادا! حالا ایرادش کجاست؟ ایرداش اینه که جلوی خلاقیت، نوآوری و شاید حتی آزادی! رو میگیره. توضیح این کمی برام مشکله ولی یه مثال بسیار سطح پائین و کوچیک میزنم. اگه متروی تهران رو سوار شده باشید، احتمال قریب به یقین فروشنده های داخل مترو به پستتون خوردن. خیلی ها از این فروشنده ها شاکین و میگن مخل آرامش و نظم مترو میشن ولی من خیلی با این دید نگاه نمیکنم. من میگم اینها کسانی هستن که در شرایط حال حاضر ایران که روز به روز آدمها بیکار تر میشن به جای دزدی و علافی و ... دارن یه کاری انجام میدن. تو جامعه ای که دولتش هیچ کمکی بهشون نمیکنه این یه راهیه برای زنده موندن. اما شما همین کار رو در کانادا نمیتونید انجام بدید. درسته که دولت کانادا ممکنه خیلی امکانات برای شما بزاره که بتونید کار کنید و زندگی ولی در نهایت تمام این امکانات تابع شرایطی است که اگه شما این شرایط رو نداشته باشید تقریبا باید بمیرید! چون به محض اینکه بخواهید کاری انجام بدید باید مجوز داشته باشید. برای مجوز هم باید شرایطی داشت و .... . بهتر از این نمیتونم توضیح بدم!! شاید هم توضیح خوبی نباشه!

این ها جزو موارد مهمی بودن که به چشم من میومد. شاید این موارد برای کس دیگه ای مهم نباشه و شایدم من اشتباه کنم. بنابراین قضاوت با کسانی که مهاجرت کرده اند و قضاوت آینده با کسانی که مهاجرت خواهند کرد!!

پ.ن: کامنت قبلیت رو خوندم و لینکی که نوشته بودی رو دیدم. البته نرسیدم کامل مطالبش رو بخونم ولی یکی دو تا مطلبش رو که خوندم خوشم اومد. به نظرم آدمیه که بدون جبهه گیری و سیاه و سفید دیدن مینویسه. این خیلی خوبه و میتونه بهت کمک کنه. ضمن اینکه با توجه به اینکه این آقا هم مهاجرت کرده و جدیدا هم این کار رو کرده احتمال بسیار زیاد، نوشته هاش برای تو خیلی بیشتر به درد خواهد خورد.

پ.ن ۲: در مطلب بعدی، جمع بندی میکنم و کلا در ارتباط با زندگی در ایران یا جای دیگه مینویسم.

یک پست کاملا سفارشی!!! (قسمت دوم)

در پست قبلی توضیح دادم که از دید من مهاجرت به خارج از ایران چه محاسن و معایبی داره (البته فکر کنم فقط معایبش رو گفتم!!). با توجه به کامنت پست قبلی لازم به توضیحه که من نگفتم که فقط اون دو گروه آدم باید مهاجرت کنن! بلکه گفتم اگه کسی از من نظر بخواد راجع به رفتن و جزو اون دو گروه نباشه، بهش پیشنهاد نمیکنم که مهاجرت کنه. بلکه میگم که سعی کنه اقامتی موقتی جور کنه و اگه خوشش اومد برای مهاجرت اقدام کنه. این به این معنی نیست که کسانی که همین طوری برای مهاجرت رفتن خیلی تو بد موقعیتی هستن. حداقل مهاجرینی که من میشناسم بیشتر از موقعیتشون، علی رغم تمام مسائلشون و کمبودها و فشارها، راضی هستن و پشیمونی از مهاجرت ندارن. من فقط میخواستم بگم که هر کسی خودش باید تجربه کنه و من نمیتونم به کسی بگم خوبه یا بد؟ توضیح اینکه چطور این رو تجربه کنه رو هم در پست قبلی دادم و بهتره به موضوع جدید بپردازیم.

اما برای این پست باید راجع به یه کشور خاص که همانا کانادا می باشد صحبت کنیم!! چون تجربه من در مورد کانادا است و دوستی که براش اینها رو مینویسم هم مهاجر کاناداست!

راستش با توجه به شناختی که از همین کامنتها و ... ازت دارم فکر میکنم مطالبم برای تو خیلی جدید نباشه و احتمالا بسیاری از اینها رو خودت قبول داری و میدونی ولی خب من مجبورم که بنویسم! شاید یکی دیگه غیر از تو هم اینجا رو بخونه!!

خب باید بگم که از دید من نه کانادا بهشته، نه ایران جهنم!! درسته که ایران روز به روز به جهنم شبیه تر میشه! ولی هنوز جهنم نیست!!! و خب مسلما کانادا (یا هر کشوری که میگن بهترینه!) هم بهشت نیست! یعنی باید بگم که هر جایی مزایا و معایب خودش رو داره و باید دید که هرکسی چه چیزی براش مهم تره و مزایا و معایب در این مورد شخصی هستن.

مثلا برای من خیلی مهمه که در کنار دوستان و خانواده باشم. این رو در کانادا پیدا نکردم. البته این شاید یه ایراد باشه که من دیگه فقط با یه سری آدم خاص که مثل دوستانم باشم میتونم رفاقت کنم. شاید به همین دلیل هم در کانادا احساس تنهایی میکردم. با اینکه اونجا هم دوستانی داشتم هم در کنار خواهر و دختر دایی و ... بودم. اما به هر حال اونی که میخواستم نبود. بنابراین ایران برای من در این مورد مزیت داره.

اگه بخوام به صورت تیتر وار محاسن کانادا رو بگم اینهاست(البته باز تاکید میکنم از دید من!):

- آرامش فکری. مسلما در کانادا شما نوعی آرامش رو تجربه میکنید که حتی در مواردی برای ما که عادت داریم هر روز به یه خبر بد از خواب بیدار شیم، مریض کننده است! در حقیقت به نوعی عاری از هیجانه! چون شما خیلی راحت هر روز از خواب بیدار میشید، سر ساعت مترو یا اتوبوس سوار میشید، سر ساعت به مقصد میرسید، برای بازگشت به خونه هم همین طور! و بعدشم یه استراحت کوتاه و شام و نهایتا یه کتابی، فیلمی، سریالی یا هر سرگرمی خونگی دیگه ای و در آخر خواب! تقریبا به غیر از آخر هفته تمامی روزهای شما به این ترتیب تکرار میشن! البته در صورتی که کار داشته باشید. اگه بیکار باشید شاید هیجان بیشتری هم داشته باشید!! در صورتی که در ایران شما هر روز با موارد مختلفی که بر سر شما هوار میشن روبرو میشین!

- آزادی نسبی!!! بله، آزادی در دنیای واقعی امری نسبی است! یعنی به هر حال آزادی مطلق وجود نداره. چون این معنی اینه که هیچ قانونی وجود نداشته باشه که خب در دموکرات ترین کشورها هم قانون داریم! اما در کانادا شما تقریبا فکر میکنید که همه جوره آزادید! از آزادی در نحوه پوشش گرفته (متاسفانه انقدر ما آزادی نداریم که حتی یه چیز به این پیش افتادگی هم برامون آزادی حساب میشه!!) تا آزادی بیان. البته همون طور که گفتم تا حد زیادی که حداقل آدمهای عادی فکر میکنن در کشوری زندگی میکنن که کاملا دموکراته! ولی اگه با طبقه دانش آموخته تر و آگاهان سیاسی و اجتماعی برخورد داشته باشید میبینید که همچین هم نیست. یعنی آزادی به طور عام وجود داره ولی از یه مرحله ای به بالا خیلی نه! اینکه هر منتقدی میتونه حرفش رو بزنه و رسانه های آزاد و گردش اطلاعات وجود داره نشون میده که در حدی بسیار بسیار بالاتر از ایران آزادی هست ولی کامل نیست. البته شاید واقعا برای خیلی ها مهم نباشه که از یه سطحی بالاتر آزادی وجود نداره و همین مقدار هم براشون کافی باشه.

- در دسترس بودن امکانات برای پیشرفت: من یه تعریف از عدالت دارم که میگه، عدالت و برابری یعنی ایجاد فرصت ها مساوی و برابر برای مردم فارغ از طبقه اجتماعی، اقتصادی آنها. یعنی مثلا اگه پدر من کفاشه، من به عنوان فرزندش همونقدر امکانات برای ترقی داشته باشم که فرزند یه تاجر میلیونر یا رئیس جمهور و ... . در کانادا باز این مسئله در حد شروع کار و پیشرفت تا مقاطع بالا وجود داره. اما باز به نظرم سقف داره! یعنی مثلا خیلی هم این طور نیست که مثلا اپل واقعا فقط به خاطر استیو جابز تا اینجا پیش بره، یا مثلا مایکروسافت و یا حتی همین گوگل صرفا با تکیه بر مدیرانشون به اینجا رسیده باشن. به هر حال در این سطح هم زد و بندها و رابطه ها کار رو پیش میبرن. اما مسلما این امکاناتی که در شروع در اختیار دارین زیاده و کاملا میتونید برای پیشرفتتون روش حساب کنید.

- عدم آشکار بودن نشانه های نژادپرستی: این که این جوری نوشتم به دلیل اینه که ممکنه باشه ولی خیلی واضح نیست. مخصوصا هرچه طبقه اجتماعی بالاتر باشه، کمتر به چشم میاد. مثلا در دانشگاه شما به هیچ وجه این رو نمیبینید. یا مثلا اگه کارتون به ادارات مثل بانک، بیمه، شهرداری و ... بیوفته هیچ نشانه بارزی از اینکه نسبت به شما که خارجی هستید و مسلمون )معمولا از روی قیافه و اسم تشخیص میشه داد. البته در وهله اول فکر میکنن عربیم!( جبهه بگیرن یا بی احترامی کنن نمیبینید. حالا ممکنه در خرید از یه سوپر مارکت محلی یا مردم سطح پائین که تحت تاثیر بمباران اطلاعاتی رسانه های دولتی هستن چیزی حس کنید ولی زیاد نیست. مثلا این مورد توی فرانسه بسیار بیشتر قابل درکه! یعنی همین که میرین توی یه مغازه و طرف میبینه که شما فرانسه تون لهجه داره و یا اصلا فرانسه حرف نمیزنید، به طور کاملا واضحی، واکنش نشون میده)البته فکر نکنید که مثلا فحش میده یا قیافه اش رو چپ و چوله میکنه! منظورم اینه که میفهمید که تحویلتون نمیگیره!( یه چیزی دیگه هم اینکه کلا کارمندان و پرسنلهای ادارات و ... به شدت از اینکه بهشون انگ نژادپرستی بزنین میترسن. به دلیل اینکه مجازات میشن و به همین دلیل سعی میکنن حتی اگه با خارجیها حال نمیکنن هم این رو نشون ندن! ضمن اینکه به هر حال به قول معروف کانادا کشور مهاجر پذیره. کلا یعنی طرف اگه کانادایی هم باشه مثلا فوقش ۲۰۰ ساله که کاناداست و پر است از اقوام و نژادهای مختلف که در کنار هم زندگی میکنن. و همین باعث میشه که خیلی نشانه های نژادپرستیشون واضح نباشه.

- حداقل دستمزد)یا تامین اقتصادی(: بله این جزو یکی از مهمترین مزایای کانادا و اکثر کشورهای پیشرفته دیگه است. اینکه بر اساس قانون، شما پست ترین کار ممکن رو هم اگه انجام بدید، از یه مقداری کمتر)ساعتی( حقوق نمیگیرید. این مقدار زمانی که من اونجا بودم فکر کنم ۷ دلار بود. الان رو نمیدونم. این حداقل دستمزد یعنی شما اگه به طور معمول کار کنید)۵ روز هفته هر روز ۸ ساعت( با این حداقل بتونید حداقل مخارج زندگیتون که شامل کرایه خونه، خورد و خوراک و پوشاکه رو تامین کنید. البته این واقعا حداقله ولی میشه باهاش زندگی بخور و نمیر کرد. در حالی که در ایران که اصلا حداقل معنی نمیده. یعنی بازه حقوقی ما از ماهی ۱۵۰ تومان به بالا است. مثلا فرض کنید که منشی یه شرکت کوچک و معمولی در تهران احتمالا یه چیزی بین ۵۰۰ تا ۶۰۰ هزار تومن میگیره. در حالی که این پول فقط ممکنه بشه کرایه خونش!)تازه کرایه یه خونه تو محله متوسط به پائین شهر(.

- برابری قانونی!: یعنی اینکه مثلا اگه قانون میگه که ۲۵ درصد حقوق هر شخص میشه مالیات بر حقوق این طور نیست که من چون پارتی دارم این رو ندم و اون کارگری که هیچ کس رو نداره مالیات بده. این باعث میشه که حس کنید عدالت در کانادا اجرا میشه. قانون برای همه است نه برای یه عده خاص. مثل مملکت ما نیست که وقتی کس و کار رئیس جمهور میوفته زندان تازه میفهمه که حقوق زندانیها رعایت نمیشه و نمیگه اونهایی که طی این ۴ سال زندانی شدن و کشته شدن و ... حق و حقوقی داشتن!!

خب این پست هم خیلی طولانی شد. خیلی مزایای دیگه برای کانادا شمرد و میشه خیلی جزئی و ریز بررسی کرد ولی به نظر من این مزایایی که گفتم بیشترین چیزیه که حداقل خودم به دنبالش هستم و فکر میکنم خیلی از دور و بریهای من و یا کسانی که من میشناسم که مهاجرت کردن این موارد از باقی موارد براشون مهم تر بوده. ضمن اینکه این موارد بسیار کلی هستن و موارد جزئی دیگه رو در بر میگیرن. مثلا ممکنه یه خانمی بگه من میخوام جایی زندگی کنم که بدون حجاب برم بیرون. این مورد در آزادی نسبی قرار میگیره.

پ.ن: در مطلب بعدی معایب کانادا رو مینویسم.

یک پست کاملا سفارشی!!! (قسمت اول)

خب وقتی که خوانندگان وبلاگت کمتر از تعداد انگشتان دو دستت باشن، و همچنین در حالت عادی وقت و حوصله نوشتن نداشته باشی، بدم نیست که پستهای سفارشی بنویسی!! مثل مهرجویی که به سفارش شهرداری تهران فیلم نارنجی پوش یا تهران رو ساخت. خلاصه اینکه سفارش مطلب میپذیریم!!

اما این مطلب به سفارش یکی از معدود خوانندگانی که تقریبا از ابتدای نوشتن من تا الان، این وبلاگ رو میخونه، نوشته شده.

این دوست ما، ظاهرا در حال مهاجرت به کشور پهناور کانادا است و از من خواسته که از تجربیات خودم بنویسم.

راستش در اولین خط از این تجربه باید بگم که تجربه من به دردت نمیخوره!!! به سه دلیل: یکی اینکه از تجربه من حداقل ۵،۶ سال میگذره و در این مدت خیلی چیزها عوض شده. مخصوصا روابط ایران و کانادا. دوم اینکه تجربه من بسیار کوتاه مدت )حدود ۱۰ ماه( و به عنوان دانشجو بوده. بنابراین بسیار تفاوت داره با کسی که به عنوان مهاجر داره میره کانادا و سوم و شاید از همه مهتر اینکه تجربه من حاصل برداشت من از محیطه و مسلما این برداشتها با هم متفاوته. یعنی ممکنه یه چیزی از دید من مثبت باشه و از دید یکی دیگه منفی. اما از اونجایی که با توجه به شناخت وبلاگی که از هم داریم به نظر میاد که شباهتهای فکری به هم داریم، شاید در مورد تو این مسئله خیلی مهم نباشه.

به هر حال با تمام این حرفها من چیزایی که خودم شخصا تجربه کردم و یا از تجربیات دیگران استفاده کردم رو مینویسم. هر چند که میدونم مثبت یا منفی بودنش تاثیری به حالت نداره و در شرف ترک ایران هستی!!

از اونجایی که مسلما این نوشته طولانی خواهد بود، در چند قسمت مینویسمش و دسته بندیش میکنم. در بخش اول نظرم رو در مورد خود تجربه زندگی در خارج از ایران، مینویسم:

لازم به توضیح نیست که اصولا تجربه زندگی در خارج به چندین صورت میتونه صورت بگیره. معمولترین اقامتها اینهاست: اقامت کاری، یعنی با ویزای کار. اقامت دانشجویی. اقامت دوره آموزشی. اقامت به صورت مهاجرت.

از بین این اقامتها به نظر من سخت ترین و آخرین انتخاب، مهاجرته!!! البته مورد به مورد فرق میکنه ولی مثلا وقتی دوستان من از من میپرسیدن من به تقریبا همه به غیر از یکی دو نفرشون میگفتم سعی کنید که یه دوره کوتاه مدت برید خارج )حالا فرق نمیکنه کانادا یا اروپا یا ...(. مثلا یه دوره زبان، یا دانشگاه و ... . به دلیل اینکه هر چقدر هم که اطلاعات از انواع و اقسام منابع اطلاعاتی گرفته باشی، با اینکه خودت تجربه کنی زمین تا آسمون فرق داره. و مهاجرت تقریبا مثل راه بی بازگشته! اینکه میگم تقریبا به دلیل اینه که شخصا هیچ مهاجری رو نمیشناسم که حتی با وجود بدبختی و بیچارگی در اون ور آب، برگشته باشه. وگرنه که هر مهاجری هر زمان که اراده کنه میتونه برگرده. اما اون دو نفری که به نظرم میاد برای مهاجرت مستعدن، یکیشون از اینهاییه که واقعا دنبال تحقیقات و پژوهشهای علمیه و به قول معروف در ایران داره تلف میشه!! و اون یکی هم اینهایی که به جایی رسیده که میگه اگه افغانستان هم مهاجر بگیره میره! یعنی از اونهایی که هر روزشون از اینکه در این مملکت هستن، اعصابشون خورد میشه.

از دید من این دو مورد آدم خوبه که برن و اگه برای مهاجرت برن هم ایرادی نداره. هر چند که باز توصیه من به این دو تیپ هم اقامت کوتاه مدته. دلیلم هم اینه که برای اونکه دنبال علم و دانشه، معمولا خارج از ایران بیشتر پشتیبانیش میکنن و قدر علم و دانش و تحقیقاتش رو میدونن و زندگیش رو تامین میکنن. برای اونی هم که ایران براش شده جهنم، مزایای اروپا و امریکا براش کافیه و معایبش رو میپوشونه.

وقتی برای یه دوره کوتاه مدت میری، چه دانشگاه باشه، چه دوره آموزشی، چه کار. علاوه بر اینکه زندگی در خارج از ایران رو تجربه میکنی. تجربه ای به دست میاری که اگه خواستی برگردی اینجا هم به دردت میخوره. یعنی مثلا اگه دانشگاه رفتی که مدرک میگیری )البته اگه مثل من اخراج نشی!!!( و اینجا استفاده میشه. اگه دوره آموزشی دیدی باز اینجا ازش استفاده میکنی و اگه برای کار رفتی که تجربه کاریت زیاد شده. اگر هم که خیلی بهت مزه کرد، میتونی از همونجا اقدام کنی برای مهاجرت که اتفاقا اون موقع که من اونجا بودم خیلی سریعتر انجام میشد. اکثر دانشجوهای ایرانی اونجا هم همین کار رو میکنن )یعنی حداقل اونهایی که من میشناسم(. اینکه در زمان دانشجویی تقاضای مهاجرت میکنن.

اما اگه برای مهاجرت بری. باز معمولا کسانی که از طبقه اقتصادی متوسط هستند، تمام مال و اموالشون رو تبدیل به ارز میکنن و کارشون رو هم طبیعتا تعطیل. مثلا اگه ماشین و خونه دارن میفروشن که حداقل هزینه ۱ سال اول زندگیشون رو به عنوان مهاجر بتونن تامین کنن. چون به طول معمول ۱ تا ۲ سال اول مهاجرت، دوره ایه که بازده مالی نداره و از جیب خرج میشه. البته من کسی رو هم میشناسم که به واسطه رابطه و دانشش، بعد از ۶ ماه کار گیرش اومد ولی معمولا ۱ تا ۲ سال طول میکشه تار کار مناسب پیدا کنی. البته منظورم از کار مناسب، کار در رستوران و مغازه و بوتیک و ... نیست!! که معمولا برای گذران زندگی کاربرد دارن. بلکه کاریه که در تخصص و حوزه فعالیتی که در ایران داشتی باشه. هر چند که خود من در رستوران کار کردم و یکی از مزایای اونجا اینه که واقعا هیچ کاری عار نیست!! حتی اگه رفتگر شهرداری هم باشی حق و حقوقی داری و مثل یه آدم پست بهت نگاه نمیشه )البته کاملا این طوری نیست که در جای خودش توضیح میدم!(. مسلما ۱ تا ۲ سال هم طول میکشه که بفهمی به درد زندگی میخوره یا نه. بعد از این ۱کی ۲ سال تمام پس اندازت رو خرج کردی و اگه بخوای برگردی ایران باید از صفر شروع کنی که با توجه به سرعت و شتاب تورم در ایران!! سالها باید جون بکنی تا به جایی که قبلا داشتی برسی! ضمن اینکه با این شرایط معلوم نیست دیگه به راحتی بتونی کار گیر بیاری. مگر اینکه صاحب کاران آشنا زیاد داشته باشی!

بنابراین از دید من ریسک مهاجرت بسیار بالاست، مگر اینکه جزو اون دو دسته باشی که گفتم.

پ.ن: فکر کنم مطلب این پست خیلی به درد تو نخوره!! چون بیشتر میخواستی که من از تجربه ام بگم نه اینکه فلسفه ببافم!! اون هم برای کسی که تصمیمش رو گرفته و کارهاش رو کرده! اما باید از اینجا شروع میکردم. در مطلب بعدی دیگه وارد جزئیات میشم!

منییر!

بالاخره بعد از 1ی 2 ماه عزمم رو جزم کردم که یه چیزی بنویسم. یعنی خیلی چیزها هست که بنویسم ولی تنبلی بیش از حد بر من مستولی شده!! یعنی بر عکس اوایل وبلاگ نویسی که عادت به نوشتن داشتم الان عادت به ننوشتن دارم و کلا آدمی هستم که اینرسیم خیلی شدیده!!! یعنی تغییر از یک وضعیت به وضعیت دیگه ام خیلی سخت و طولانیه!

به هر حال گفتم که مطلبی که چند وقته میخوام بنویسم رو بنویسم. اون هم تجربه بیماری گوشمه.

بله بنده حدود فکر کنم آبان یا آذر سال پیش دچار بیماری گوشی شدم. بعد از طولانی شدن بیماری و جستجوهای خودم و دکتر رفتنها و ... فهمیدم که علایم بیماری من شبیه بیماری است به اسم "منییر(Meniere)" که مربوط میشه به مایع گوش میانی. اول که فقط اسم فارسیش رو دیدم فکر کردم که ترکیب دو کلمه men و ear است! که یعنی بیماری مربوط به گوش مردان! و زنان احتمالا این بیماری رو نمیگیرن!!! ولی بعد که بیشتر جستجو کردم فهمیدم که این بیماری به اسم کاشفش مشهوره! یعنی به بابایی که فامیلش منیر بوده این بیماری رو ثبت کرده! به طور خلاصه هم بیماریه که باعث میشه فشار مایع گوش میانی بالابره و این بالارفتن فشار باعث میشه که به یه سری اعصاب که محل عبورشون پشت گوشه فشار وارد بشه و این تحریک باعث ایجاد سرگیجه، حالا تهوع و در موارد پیشرفته تر فلج موقت و از دست دادن شنوایی گوش میشه!
به هر حال اهمیت بیماری و طول درمان و درگیریهای من باعث شد که خیلی در مورد این بیماری جستجو کنم و اینها اهم اطلاعات من هستن که تقریبا خودم به دست آوردم و دکترها در این زمینه خیلی به من اطلاعاتی ندادن!!!

اما علایم مشهور این بیماری اینها هستند:

- وزوز یا صدای سوت در گوش
- گرفتگی گوش
- کاهش قدرت شنوایی
- سرگیجه هایی که به صورت حمله پیش میان (یعنی این طور نیست که همیشه سرگیجه داشته باشین در طول روز ممکنه یه بار از 1 تا 4 ساعت دچار سرگیجه بشین)
- حالت تهوع (این حالت در سرگیجه های شدید پیش میاد و برای من شخصا همیشگی نبوده ولی ظاهرا برای کسانی دیگر هر سرگیجه ای همراه با حالت تهوع بوده)

اینها علایم مشترک این بیمارین و ممکنه گاهی با علایم شدید تر مثل فلج موقت همراه باشن. اما باز طبق تحقیقات من لزوما کسی که این علایم رو داره نمیتونه منییر داشته باشه. چیزی که دکتر متخصصی که تحت درمانش بودم معتقد بود و میگفت بیماری من منییر نیست ولی خودش نتونست با اطمینان بگه که چیه؟! فقط میگفت علائم بیماری من خیلی ملایم تر از اینه که بشه گفت منییره.

اما حالا خلاصه ای از تجربه بیماری خودم:

من قبل از اولین حمله جدی (سرگیجه و حالت تهوع شدید) شاید حدود 1 سال قبلش، گوشم گهگداری دچار گرفتگی و صدای سوت میشد. منتها چون موقتی بود جدی نگرفتمش. تا اینکه گرفتگی گوشم کمی زیاد شد. من سالی که کانادا بودم برای گوش چپم هم این مسئله پیش اومد و اونجا رفتم دکتر که گوشم رو شستشو داد و کلی آت و آشغال ازش بیرون اومد و خوب شد. فکر کردم که این بار هم همینه. بنابراین رفتم پیش یه دکتر که گوشم رو شست و شو بده. لازم به ذکره که این مشکل برای گوش راستم بود. تا چند روز بعد از شست شو خوب بود ولی باز مجددا گرفت. باز هم باهاش مدارا کردم. قبل از اولین حمله جدی، 2 بار هم دچار سرگیجه شدم که فکر کنم هر دو بار در مترو بود و به دلیل ترمز شدید مترو دچار سرگیجه شدم.

اما اولین حمله جدی روزی بود که میخواستم از دفتر برم منزل پدر همسرم. از دفتر که راه افتادم حس کردم که سرگیجه دارم ولی اهمیتی ندادم. حدود 10، 15 دقیقه پیاده رفتم با برسم به تاکسی. در تاکسی همچنان سرگیجه داشتم و کمی شدید تر شده بود. کورس بعدی تاکسی حدود 5 دقیقه پیاده روی داشت که در این موقع سرگیجه بسیار شدید شده بود به طوری که از کنار دیوار راه میرفتم که یه موقع نخورم زمین. به هر صورت خودم رو به تاکسی رسوندم. بعد از پیاده شدن از تاکسی باز تا در خونه 5 دقیقه پیاده بود که با کلی تمرکز و ... رفتم. اما وارد خونه که شدم به همسرم گفتم که سرگیجه دارم ولی طوری نیست و خوب میشه. ظاهرا رنگم خیلی پریده بود. نشستم روی مبل. کمی حالت تهوع هم داشتم. مادر همسرم که حال من رو دید مرتب اصرار میکرد که بریم دکتر و من میگفتم خوب میشم و نیازی نیست. اما بعد شروع کردم به عرق سرد کردن. در این حالت دیگه هم همسر هم مادر همسر اصرار کردن که بریم دکتر. من هم که دیگه حس کردم این به همین صورت خوب شدنی نیست گفتم بریم. بعد از اینکه سوار ماشین شدیم، یه 5 دقیقه بعدش روم به دیوار گلاب به روتون بالا آوردم! حالم خیلی بد بود. تا برسیم به کلینیک (که حدود 15 دقیقه راه بود) 2 تا 3 مرتبه دیگه بالا آوردم.

به کلینیک که رسیدیم، وقت گرفتیم و نشستیم. من مرتب در حال عرق سرد کردن بودم و حالم هم مرتب به هم میخورد. همچنان منتظر وقتمون بودیم که تصادفا دکتر اورژانس اومد توی راهرو. تا من رو دید گفت این رو چرا نشوندینش!!؟؟ فکر کنم رنگم مثل گچ سفید شده بود چون دکتر سریع من رو برد روی تخت اورژانس خوابوند و سرم و ... رو سریع بهم زدن. بعد هم کلی تذکر داد که چرا بیمار این وضعی رو نشوندینش و این رو باید بخوابونید و ... . خلاصه یه چند ساعت توی اورژانس بودیم و یکی دو تا سرم و آمپول و ... زدن تا حالم کمی بهتر شد. البته زمانی که مرخص شدم، هنوز کمی سرگیجه داشتم.

شنیده بودم که یه بیماری گوشی هست که منجر به این احوال میشه. با توجه به سابقه ای که اینجا هم تعرفی کردم حدس میزدم که مال من هم همین باشه. یکی از دوستانم بود که قبلا شنیده بودم این اتفاق براش افتاده. باهاش تماس گرفتم و اون گفت که 3 رو زاول کاملا فلج بوده ولی به مرور خوب شده. دکتری هم که رفته بهش گفته که این بیماری در مضربی از 3 درمان میشه!!! یعنی یا 3 روز، یا 3 هفته یا 3 ماه. با توجه به این توضیحات حدس زدم که این بیماری ویروسیه و امیدوار شدم که مال من هم همین باشه. از یه دکتر متخصص گوش وقت گرفتیم. اول از من یه تست شنوایی گرفتن که تقریبا عادی بود (جالب بود که روز معاینه گوش من اصلا نگرفته بود!!!). دکتر هم به غیر از سلام و اینکه کدوم گوشته و دستور دارویی که داد، هیچی به ما نگفت و من هم طبق معمول چیزی نپرسیدم! گفت این دارو ها رو مصرف کن و 1 ماه دیگه بیا برای یه تست دیگه. دارو ها بتاسرک (Betaserc) و یه داروی مدر (ادرار آور) که اسمش یادم نمیاد بودن. بعدا من فهمیدم که داروی بتاسرک دارویی که اکثر دکترها برای بیماری منییر تجویز میکنن و دارویی ضد سرگیجه است. اون داروی مدر هم به دلیل این میدن که میگن آب میان بافتی رو از طریق ادراد کم میکنه و باعث میشه فشار بر روی مایع گوش میانی بیاد پائین. تستی هم که میخواست بعد 1 ماه بگیره، یه تست معروفه باز مربوط به بیماری منییر که میبینن که اون ریشه عصب گوش میانی آیا سالمه یا آسیب دیده؟

به هر حال من حدود 2 هفته این قرصها رو مصرف کردم. در این مدت هر 2 روز در میون دچار سرگیجه میشدم که معمولا شدید بود و همراه با حالت تهوع. هر سرگیجه هم یه چیزی حدود 5 تا 6 ساعت طول میکشید (هر چی شدیدتر بود بیشتر طول میکشید). پردم یه دکتری میشناخت که میگفت کارش خوبه و پیش اون هم بریم. دکتر بعدی، بعد از معاینه من و شنیدن حال واحوالم با قاطعیت تمام گفت که این بیماری منییره! از تجویزات این دکتر این بوده که 6 ماه اول نمک رو کاملا حذف کنم. به طوری که حتی نان بدون نمک بگیرم. به همراه مصرف همان قرصهایی که دکتر اولی داده بود. 6 ماه بعدی، فقط قرص مصرف کنم و 6 ماه سوم در صورتی که روند بهبودی خوب بود، قرص رو هم قطع کنم. جالب بود که بعد ازش پرسیدم که یعنی این بیماری 1 سال و نیم طول میکشه؟ خندید و گفت که نه بیش از اینهاست! همچنین کلی ما رو ترسوند که اگه رعایت نکنم و کنترل نشه منجر به کری میشه!!

اما من گفتم تا 3 نشه، بازی نشه!! بنابراین رفتیم پیش دکتر سوم! این دکتر که از دو تای قبلی با حوصله تر بود و کاملا وقت میزاشت برای مریض اعتقاد داشت که بیماری من منییر نیست. و مریضانی داشته که تا 5 یا 6 ماه درگیر این بیماری بودن. البته باز هم قرص بتاسرک رو تجویز کرد. به همراه 2 قرص دیگه که یکیش جینکوگول بود و جهت افزایش گردش خون در اون ناحیه بود و اون یکی قرص رو یادم نمیاد. گفت 3 هفته بعد بیا که ببینمت. در تمام این مدت من باز سرگیجه داشتم به صورت 2 روز در میون. فقط نسبت به اوایل شدتش کمتر شده بود و معمولا شاید هر 4،5 مرتبه یه بار همراه با حالت تهوع بود. به هر حال درمان دکتر سوم رو ادامه دادم تا 3 هفته بعد که رفتم پیشش.  این بار داروهام رو عوض کرد و فقط بتاسرک نوشت برام و تعدادش رو هم بیشتر کرد. این طور که روزی 3 قرص بتاسرک 800 میخوردم. البته میگفت که اگه سرگیجه ندارم 2 تا یا 1 دونه بخورم. یه اسکن هم برام نوشت که از گوش میانی بود. برای اطمینان از اینکه اون تو همه چی سالمه (قطر عصب گوش میانی کم نشده باشه). اسکن رو گرفتم و خوشبختانه همه چیز نرمال بود.

یه مدیتی در طول این درمان، سرگیجه هام شد هفته ای یک بار و خیلی هم ملایم بدون حالت تهوع و هر بار نهایتا 3 ساعت. بنابراین فکر کردم که داره درمان میشه. تا اینکه بعد از 1ی 2 ماه یه روز که داشتم میرفتم دنبال همسر دچار سرگیجه خیلی شدید شدم. پشت فرمون هم بودم. سرگیجه هام معمولام با گرفتگی کامل گوش همراه بود. یعنی گوشم کامل میگرفت و 7 یا 8 ثانیه بعد سرگیجم شروع میشد. وقتی گوشم گرفت فقط فرصت کردم ماشین رو بیارم کنار. بعد به همسر زنگ زدم که نمیتونم بیام دنبالش و برگشتم خونه. خیلی شدید بود. به هر بدبختی بود خودم رو رسوندم خونه. حالت تهوع شدید هم داشتم و به بار بالا آوردم. دراز کشیدم. معمولا هنگام سرگیجه نمیتونستم بخوابم. چون به محض بستن چشمها، سرگیجه ام زیاد میشد. فقط میتونستم دراز بکشم و به یه نقطه خیره بشم و سر و چشمم رو تکون ندم.

بعد از این سرگیجه دوباره سرگیجه هام شد 2 روز 1 بار. آخرین بار که رفتم پیش دکترم. تعجب کرده که دوباره وضعم برگشته و همچنان میگفت که بیماری من منییر نیست. این بار برام آزمایش خون نوشت. من که حدود 3،4 ماه قبل آزمایش داده بودم تقریبا مطمئن بودم که ایراد از کلسترول یا تریگلیسیرید نیست. بنابریان تصمیم گرفتم به طب سنتی مراجعه کنم!!! البته این هم به این دلیل بود که در مهمانی یکی از دوستان همسر، گفتن که یکی از آشناهاشون یه همچین مشکلی داشته و یه دکتر طب سنتی درمانش کرده. ما هم گفتیم که این ضرر نداره و بریم ببینیم چی میگه؟

خلاصه از دکتر سنتی وقت گرفتیم. الان جای توضیح طب سنتی و ... نیست و من فقط میخوام در مورد بیماری صحبت کنم. اما به طور خلاصه میگم که طب سنتی مبتنی بر 4 طبع انسانه: بلغم، صفرا، سودا و دم. که اینها در هر انسانی در تعادل وجود دارن. در حقیقت بیماری وقتی اتفاق میوفته که یکی از این طبایع بیشتر از اون یکی بشن. این که میگن فلانی بلغمیه، یعنی طبع بلغمش بیش از حد نرمالش شده و با درمانهای طب سنتی کاری میکنن که به حالت تعادل برگرده. درمانها هم معمولا یک سری پرهیزهای غذاییه و یک سری داروهای گیاهی. من هم طبق تشخیص دکتر بلغمی بودم. نکته ای که باعث شد من به این دکتر اعتماد کنم این بود که گفت منشا بیماریت مربوط به معده است. این بخارات معده است که میزنه به گوش!!! البته این تیکه دوم  حرفش کمی عامیانه است! ولی نکته اینجا بود که من بعد از دچار شدن به این بیماری شدیدا ترش میکردم. یعنی قبلا هم ترش میکردم ولی بعد از این بیماری تقریبا هر 2،3 روز یه بار ترش میکردم. بنابراین حرفش خیلی بی ربط نبود. ضمن اینکه گفت گردش خود در بدن من دچار مشکله. این حرف رو دکتر سوم هم به من گفته بود که باید گردش خون رو تنظیم کرد. بنابراین این حرفش هم درست میزد. به هر حال با توجه به اینکه درمان طب سنتی، ضرری متوجه آدم نمیکنه، درمان این دکتر رو شروع کردیم. ضمنا به من گفت که هر 2هفته که میگذره قرصهای قبلی رو نصف کنم. مثلا اگه الان 2 تا قرص میخورم، 2 هفته بعد 1ایش کنم و 2 هفته بعدش دیگه نخورم.

نکته در این جاست! من بعد از 2 هفته از رعایت دستورات این دکتر دیگه دچار سرگیجه نشدم! همچنین بعد از 1 هفته چون 1ای 2 روز یادم رفت قرصهام رو بخورم خیلی زوتر از چیزی که دکتر گفته بود و سریعتر قرصهام رو قطع کردم! حالا اگه به طب سنتی بدبین باشید میتونید بگید که دوره بیماری من تموم شده بوده! ولی اگه خوشبین باشید میتونید بگید بیماریی که طب مدرن نتونست معالجه کنه، طب سنتی درمان کرد!

در حال حاضر حدود 3 ماهه که دیگه سرگیجه ندارم. تنها مسئله ای که همچنان دارم، صدای سوت مداوم در گوش راستمه. راستی یادم رفت بگم که علاوه بر درمانهای غذایی و داروی گیاهی، 2 بار هم ناحیه نزدیک گوش راست رو حجامت کردم. البته از بین رفتن سرگیجه من قبل از اولین حجامت بود.

مطلب خیلی طولانی شد!!! برای حسن ختام. یه خلاصه ای از علایم و درمانهای بیماری "منییر" رو میگم که شما هم بدونید:

اولا باید بگم که این بیماری شدیدا در ایران شایع شده.منتهای منشا بیماریهای با هم فرق دارن. اکثر کسانی که این بیماری رو میگیرن در حقیقت علایم منییر رو دارن و بیماریشون ویروسیه که معمولا زیر 2،3 هفته خوب میشن. بنابراین اگر کسی این علایم رو داره لزوما منییر نیست و میتونه ویروسی باشه.

دوم اینکه در صورتی که منییر دارید متاسفانه باید بگم که این بیماری طول درمان مشخصی نداره! یعنی معلوم نیست که کی خوب میشید و ممکنه سالیان سال باهاتون همراه باشه.

سوم اینکه به دلیل ناشناختگی منشا این بیماری، درمانش هم خیلی مشخص نیست. معمول ترین درمان استفاده از قرصهای بتاسرک هست که این هم درمان صد در صدی نیست و ممکنه در یه بیمار جواب بده و در یه بیمار دیگه نه. ضمن اینکه این قرص صرفا ضد سرگیجه است و در حقیقت موضع بیمار که گوش میانی است رو درمان نمیکنه. در حقیقت باعث میشه شما سرگیجه نگیرید.د ر صورتی که بیماری خیلی پیشرفته باشه، ممکنه عمل جراحی هم پیشنهاد بشه. یعنی در نهایت باید گفت که هر دکتری ممکنه یه تجویزی بکنه و معلوم هم نیست کدوم درسته!

چهارم عدم مصرف نمک برای مبتلایان به منییر دستورییه که تقریبا اکثر دکترها میدن. ظاهرا مصرف نمکن باعث بالارفتن آب میان بافتی میشه و این بیماری رو تشدید میکنه.

پنجم موقع حمله سرگیجه ای، تنها کاری که باید بکنید، دراز کشیدنه. برای کسانی که بیماریشون شدیده، پیشنهاد میشه که خارج از خانه همراه داشته باشن که در صورت وقوع سرگیجه کمکشون کنه. بهتره موقع سرگیجه فعالیت عادی متوقف بشه چون ممکنه به بدتر شدن سرگیجه بیانجامه.

در آخر دعا میکنم که دچار این بیماری نشید که بد جوری اذیت کننده است و اختلال جدی در روند عادی زندگی ایجاد میکنه. مثلا نمیتونید جلسه کاری بزارید، چون ساعت سرگیجه مشخص نیست و نمیتونید به عده آدم رو به جلسه دعوت کنید و نیم ساعت قبل از جلسه کنسلش کنید. یا مثلا اگه قوانین محل کارتون خیلی سفت و سخت باشه نمیتونید به کارتون ادامه بدید. یا رانندگی با این وضع خیلی ممکن نیست و ... .

پ.ن: دو مطلب دیگه در مورد این بیماری نوشتم که میتونید با کلیک بر روی لیکنهای زیر بخونیدش:

مطلب دوم در مورد منییر

مطلب سوم در مورد منییر

روزمرگی!!!

شدیدا گرفتارش شدم!! همین روزمرگی رو میگم! همینه که به نظرم روزها دارن به سرعت میگذرن و من درکی از روزهایی که میگذرن ندارم!! البته این شاید با کلمه روزمرگی جور در نیاد یا شایدم اصلا اسمش روزمرگی نباشه. چون به نظرم میاد که روزمرگی درش سکون و کندبودن وجود داره! اگر اینه من منظورم اینه که روزهامون شده یکنواخت و تکراری شنبه تا چهارشنبه: کار، خانه، تلویزیون، خواب؛ 4 شنبه تا جمعه: کار، ترمینال، خانه، مهمونی، مهمان داری، ترمینال. البته این وسطا یه کارهایی میکنیم مثل سینما رفتن! ولی انگار کافی نیست.
البته تنها مقصر خودم میباشم. بزرگترین دلیل این قضیه هم انگار همان خلا همیشگی زندگی من یعنی برنامه ریزیه! همونی که میدونم چاره دردمه ولی نمیتونم انجامش بدم! مسخره نیست؟ فکر کنم خیلی ها ولی اینطوری باشن. یعنی میدونن دوای دردشون چیه ولی نمیتونن انجامش بدن! اصلا میشه گفت درد اصلی همینه که میدونی چی کار باید بکنی که اوضاعت درست شه ولی نمیکنی. شاید هم رخوت و تنبلی در بدنم انباشته شده و ریشه کرده! از زمانی که فعالیت اجتماعی بیشتری داشتم وقت زیادی نمیگذره ولی انگار از 3 سال پیش یه دفعه همراه با عوض شدن نتایج انتخابات حس و حال ما هم عوض شد. دیگه حتی حوصله دیدن 60 دقیقه رو هم ندارم و ترجیح میدم به جاش فیلم تخیلی فضایی ببینم! تازه اگر نسبت به وزنم از این هم بیخیال تر بودم هر روز با دیدن فیلم پفک و نوشابه میخوردم یا سوسیس پنیری با سس مایونز و خردل!
شاید هم اصلا دلیلش زندگی با کسی است که دوستش دارم و انگار برایم بس است! یعنی دیگه لزومی هم نیست که هر هفته به دیدن دوستان و اقوام و آشنایان برم و همینقدر که دورادور احوالشون رو بدونم و اگر موقعی به کمکی احتیاج داشتن کمک حالشون باشم کافیه!
نمیدونم هرچی که هست دیگه باید عوض بشه چون بد جوری داره ریشه اش تنومند میشه.
یک راه خوبی جدیدا کشف کردم برای عوض شدن روحیه و اینا. اون هم گل و گیاهه! قبلا در خانه پدری، مادرم گل وگیاه زیاد داشت و از بچگی بودن گل و گیاه درخانه و باغچه برامون آشنا بود. ولی علاقه ای به رسیدگی به گل وگیاه نداشتم. حتی زمانهایی که مجبور بودم اونها رو آب بدم با اکراه این کار رو میکردم و سعی میکردم از زیرش در برم. اما الان برایم جالب شده اند. حتی در ابتدای زندگی مشترک هم یادم میرفت که به یه گلدانی در غیاب همسر آب بدم. ولی الان حواسم به همشون هست. حتی اگه کمی در حال پژمردن باشن میفهمم و سعی میکنم درستش کنم. انگار ور رفتن با گل و گیاه و خاک آدم رو سرزنده میکنه. البته واقعا درست نگه داشتنشون کار سختیه و به مراقبت زیادی نیاز است.
امیدوارم به زودی از این حالت سکون و رخوت در بیام و انرژی از دست رفته رو به دست بیارم.
میخواستم در مورد بیماری منیر (Meniere) که ظاهرا بهش دچار شدم یه مطلبی بنویسم که به درد بقیه هم بخوره ولی نمیدونم چی شد که یهو اینها رو نوشتم. به هر حال اینم از خاصیت های فی البداهه نوشته که چیزی که همون موقع میاد تو ذهن رو بنویسی!