تشییع جنازه!
چند روز پیش به تشییع جنازه یکی از بستگان رفته بودم. مادر زن عموم. اکثر کسانی که دیده بودنش حتی همسر من که فقط یکی دوبار اون هم خیلی کوتاه دیده بودنش تعریف یکسانی ازش میکردن. خانمی مهربان، خوشرو، با محبت و کسانی که بیشتر میشناختنش میدونستن که آدمی ساده، خوش قلب، بی غل و غش و بی توقع بود. خیلی هم آدم معتقدی بود. یعنی نه از اون خشک مذهبهاش. از اونایی که اعتقادشون برای خودشونه. یک دعایی داشت که روی یک پارچه چهارچوب شکل نوشته شده بود. هر وقت بچه هاش یا نوه هاش میخواستن مسافرتی برن یا جایی برن و ... اون رو مینداخت توی گردنشون (مثل گردنبند ولی خیلی بزرگتر!) و در می آورد. فکر کنم 3 بار این کار رو میکرد. مثل مادر من که قرآن میگیره برامون و سه بار باید قرآن رو ببوسیم و قرآن رو از روی سرمون رد کنه. یادمه که خیلی هم قربون صدقه نوه هاش یعنی دختر عموهای من میرفت!!! و این به حدی بود که گاهی دخترعموها شاکی میشدن!!!
این اواخر حال و روز خوشی نداشت. سرطان بخشی از وجودش رو گرفته بود. کهولت سن و بیماریها و دردهای پیری هم که همراهش بود. یک روز چشم، یک روز قلب، یک روز ... .
اما خوب رفت! حتی بچه هاش هم این رو میدونن که اگه بیش از این مونده بود جز ناراحتی و درد چیزی براش نداشت هرچند که آدمی اهل گله و شکایت نبود.
روز مرگش همه بچه هاش پیشش بودن. دختریش که ساکن آمریکا است هم اومده بود. چند تا مهمون هم داشتن. با هم نهار خوردن. آبگوشت! به گفته زن عمو، حتی حالش از روزهای قبل هم خیلی بهتر بوده و خوش و خرم. بعد از ظهر میاد روی یه صندلی توی سالن میشینه و کمی بعد انگار که یک لحظه نفسش بالا نمیاد تکانی میخوره و تموم!! پسریش که دکتره 45 دقیقه سعی میکنه برش گردونه، اورژانس هم میاد ولی فایده نمیکنه و بر اثر ایست قلبی از دنیا میره.
میدونم این نوع مرگ برای اطرافیان خیلی سخته حتی در موردهایی مثل این که اطرافیان انتظارش رو هم دارن. اما خب سخته. اون هم وقتی مادره! سختیش 100 برابر میشه. هرچند که حقیقتی است که باید پذیرفت و آماده بود براش. چند وقت پیش داشتم مقایسه میکردم بین پدر مادر خودم و پدربزرگ، مادربزرگهام. واقعیت تلخ اینه که با این مقایسه میفهمی که زمان بهینه ای که داری برای دیدن پدر مادرت فوقش 15-20 سال دیگه است و فکر میکنی که چقدر کمه!!!!!!! خیلی کمه!! و بعد که فکر میکنی یه روزی ممکنه نباشن دیگه! و فقط به این فکر میکنی که این اتفاق برای اکثر آدمها (برای این نمیگم همه چون بعضی وقتها هم فرزندان زودتر میرن!) میوفته و یکی از واقعیات زندگی است! شاید بهتر باشه فقط حواست به این باشه که یه روزی دیگه نیستن و این رو به عنوان یک واقعیت بپذیری و غم فراقش رو بزاری برای همون موقع.
حالا اینها همش مقدمه بود!!! تمام اینها رو گفتم برای اینکه بگم من اصولا از مراسم عزاداری خوشم نمیاد. چه مراسمات مذهبی عزاداری، چه مراسم عزاداری درگذشت آدمها! ترجیح میدم مراسمات شادی خیلی بیشتر از عزاداری باشه. فکر کنم به اندازه کافی برای غم خوردن بهانه هست. بهتره که شادیهامون رو بیشتر کنیم و سعی کنیم شاد باشیم. اما در بین این مراسمات، تشییع جنازه استثنا است! تشییع جنازه رو دوست دارم برم. چون در این مراسم از هر نوشته، فیلم، گفتار و ... بیشتر میفهمم که زندگی چقدر میتونه گذرا باشه و چه خوبه که انقدر جدی اش نگیریم! آخر آخرش میشیم یه جنازه زیر یه خروار خاک! حالا بقیه اش دیگه فرقی نمیکنه به حال اونی که خاک شده. اینکه بالای سرش یه گنبد طلا باشه، یا آسمان آبی. اینکه روزی 1000 نفر به یادش باشن و سرخاکش بیان یا سالی 1 نفر هم نیاد. پولدار، فقیر، غمگین، خوشحال، دست و دلباز، خسیس، بخیل، حسود، خیرخواه و ..... هر جور که باشی آخرش میری زیر خاک! بعد فکر میکنم که پس چرا انقدر سخت میگیریم زندگی رو؟ چرا خاطر خودمون رو به خاطر مسائل پیش پا افتاده و سطحی مکدر کنیم؟ چرا کینه به دل بگیریم؟ چرا از هم توقع داشته باشیم؟ چرا همدیگر رو بیازاریم؟ و هزاران چرای دیگه! واقعا فقط سر این مراسمه که انقدر زندگی بی ارزش میشه برام. البته نه به معنی ای که افسردگان در ذهنشون دارن!!! بلکه به معنی اینکه ارزش این رو نداره که یک انسان دیگه رو به خاطرش آزار و اذیت کنی و یا خودت رو.
پاک باشیم، مثل منیر خانم.
این اواخر حال و روز خوشی نداشت. سرطان بخشی از وجودش رو گرفته بود. کهولت سن و بیماریها و دردهای پیری هم که همراهش بود. یک روز چشم، یک روز قلب، یک روز ... .
اما خوب رفت! حتی بچه هاش هم این رو میدونن که اگه بیش از این مونده بود جز ناراحتی و درد چیزی براش نداشت هرچند که آدمی اهل گله و شکایت نبود.
روز مرگش همه بچه هاش پیشش بودن. دختریش که ساکن آمریکا است هم اومده بود. چند تا مهمون هم داشتن. با هم نهار خوردن. آبگوشت! به گفته زن عمو، حتی حالش از روزهای قبل هم خیلی بهتر بوده و خوش و خرم. بعد از ظهر میاد روی یه صندلی توی سالن میشینه و کمی بعد انگار که یک لحظه نفسش بالا نمیاد تکانی میخوره و تموم!! پسریش که دکتره 45 دقیقه سعی میکنه برش گردونه، اورژانس هم میاد ولی فایده نمیکنه و بر اثر ایست قلبی از دنیا میره.
میدونم این نوع مرگ برای اطرافیان خیلی سخته حتی در موردهایی مثل این که اطرافیان انتظارش رو هم دارن. اما خب سخته. اون هم وقتی مادره! سختیش 100 برابر میشه. هرچند که حقیقتی است که باید پذیرفت و آماده بود براش. چند وقت پیش داشتم مقایسه میکردم بین پدر مادر خودم و پدربزرگ، مادربزرگهام. واقعیت تلخ اینه که با این مقایسه میفهمی که زمان بهینه ای که داری برای دیدن پدر مادرت فوقش 15-20 سال دیگه است و فکر میکنی که چقدر کمه!!!!!!! خیلی کمه!! و بعد که فکر میکنی یه روزی ممکنه نباشن دیگه! و فقط به این فکر میکنی که این اتفاق برای اکثر آدمها (برای این نمیگم همه چون بعضی وقتها هم فرزندان زودتر میرن!) میوفته و یکی از واقعیات زندگی است! شاید بهتر باشه فقط حواست به این باشه که یه روزی دیگه نیستن و این رو به عنوان یک واقعیت بپذیری و غم فراقش رو بزاری برای همون موقع.
حالا اینها همش مقدمه بود!!! تمام اینها رو گفتم برای اینکه بگم من اصولا از مراسم عزاداری خوشم نمیاد. چه مراسمات مذهبی عزاداری، چه مراسم عزاداری درگذشت آدمها! ترجیح میدم مراسمات شادی خیلی بیشتر از عزاداری باشه. فکر کنم به اندازه کافی برای غم خوردن بهانه هست. بهتره که شادیهامون رو بیشتر کنیم و سعی کنیم شاد باشیم. اما در بین این مراسمات، تشییع جنازه استثنا است! تشییع جنازه رو دوست دارم برم. چون در این مراسم از هر نوشته، فیلم، گفتار و ... بیشتر میفهمم که زندگی چقدر میتونه گذرا باشه و چه خوبه که انقدر جدی اش نگیریم! آخر آخرش میشیم یه جنازه زیر یه خروار خاک! حالا بقیه اش دیگه فرقی نمیکنه به حال اونی که خاک شده. اینکه بالای سرش یه گنبد طلا باشه، یا آسمان آبی. اینکه روزی 1000 نفر به یادش باشن و سرخاکش بیان یا سالی 1 نفر هم نیاد. پولدار، فقیر، غمگین، خوشحال، دست و دلباز، خسیس، بخیل، حسود، خیرخواه و ..... هر جور که باشی آخرش میری زیر خاک! بعد فکر میکنم که پس چرا انقدر سخت میگیریم زندگی رو؟ چرا خاطر خودمون رو به خاطر مسائل پیش پا افتاده و سطحی مکدر کنیم؟ چرا کینه به دل بگیریم؟ چرا از هم توقع داشته باشیم؟ چرا همدیگر رو بیازاریم؟ و هزاران چرای دیگه! واقعا فقط سر این مراسمه که انقدر زندگی بی ارزش میشه برام. البته نه به معنی ای که افسردگان در ذهنشون دارن!!! بلکه به معنی اینکه ارزش این رو نداره که یک انسان دیگه رو به خاطرش آزار و اذیت کنی و یا خودت رو.
پاک باشیم، مثل منیر خانم.
پ.ن: یکی از آرزوهای من اینه که مرگم ناگهانی باشه. مثل همین منیر خانم. اصلا دوست ندارم آخر عمرم علیل و ذلیل روی تخت افتاده باشم و وبال گردن این و اون. یا مثلا با یه مریضی سخت 10-15 سال اخر عمرم رو سر کنم. هرچند که اگر هم این طور شد چاره ای نیست و باید زندگی کرد!!!!!! ولی خدا یادش باشه که این مطلوب من نیست!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه ۵ تیر ۱۳۹۳ ساعت 19:56 توسط بی فایده
|
ممکنه هر کسی به هرچیزی یه جور دیگه ای نگاه کنه.یعنی یه جسم یا یه شیئ رو ممکنه آدمهای مختلف به شکلهای مختلف ببینن.مثلا کافیه یه نفر تو چشماش یه فیلتر Colored pencil با Pencil width 24 و Stroke pressure 2 و Paper brigthness 0 داشته باشه تا منو این شکلی ببینه!