یک پست کاملا سفارشی!!! (آخریش)

و اما سه مطلب قبلی در حقیقت مقدمه آخرین مطلب این 4 پست بودن.

واقعیت اینه که زندگی در خارج از ایران (البته منظورم کشورهای جهان اوله!! چون مثلا عراق و سومالی هم خارج از ایران حساب میشن!!) مزایای بسیار و زندگی در ایران معایب بسیاری داره. یعنی میخوام بگم که من در برابر کسی که میخواد به خاطر مشکلات زندگی در ایران، مهاجرت کنه حرفی برای گفتن ندارم!! درسته که برای موندن در ایران برای خودم دلایلی دارم. ولی این دلایل فکر کنم رابطه مستقیمی باز زمان و شرایط و تفکراتم داره. که واضحه که همان طور که زمان در حال تغییره، شرایط و تفکرات من هم تغییر میکنه و شاید یه روزی من هم به این نتیجه برسم که باید از ایران رفت!!

من میگم هر کدوم از ما آدمها اگه دچار حادثه یا مریضی های مرگ آور نشیم به طور متوسط 60 تا 70 سال زندگی میکنیم. معمولا کسانی که به فکر مهاجرت هستن هم حداقل بالای 18 سال سن دارن. یعنی مثلا یه بچه 10 ساله که نمیاد به مامان باباش بگه بیاین مهاجرت کنیم و من تحمل اینجا موندن رو ندارم!!! معمولا بعد 18 سالگی و حتی بیشتر (اکثر کسانیکه که من میشناسم به عنوان مهاجر خارج شدن حداقل 25،6 سالشون بوده) به این فکر میوفتن. میخوام بگم که فرض کنیم 20 سال از عمرمون رو هم در ایران سپری میکنیم. میمونه 40،50 سال دیگه. حالا اگه قرار باشه که از این سالها 10،20 سالش هم همش حرص خورد و به زمین و زمان فحش داد که چرا وضعیت ما این طوریه! این یعنی تباه شدن زندگی. اینجاست که من به کسانی که به این مرحله میرسن که دلخوشیهاشون در ایران به تعداد انگشتهای یک دست هم نمیرسه و اکثر مسائل رو سیاه میبینن و روزشون با استرس و اعصاب خوردی شروع و تموم میشه، میگم که بهتره مهاجرت کنن. به همون دلایلی که گفتم ممکنه یه سری کمبودها در خارج از ایران حس کنن ولی حداقل نسبت به ایران در آرامش بسیار بیشتری به سر میبرن.

از طرفی من موافق اینکه فقط در خارج از ایران میشه پیشرفت کرد نیستم. با اینکه شکی در این ندارم که امکانات و تسهیلات که در کشورهای جهان اول مثل آمریکا و کانادا و ... برای رشد اقتصادی و علمی بسیار بیشتر از ایرانه و کارشکنی ها و قوانین مذهبی و ... در ایران خیلی جاها ممکنه جلوی پیشرفت رو بگیره. با این حال در همین شرایط آدمهایی هستن که به بالاترین درجات در حرفه خودشون رسیدن. یعنی ممکنه من در کانادا احتمال اینکه به نقطه تاپ علمی و اقتصادی برسم بسیار بالا باشه ولی در ایران هم این احتمال صفر نیست.

اما همون طور که گفتم هر کسی باید ببینه با روحیات و شرایط و وجنات و سکناتش کجا بهتره و همونجا زندگی کنه. بنابراین فکر کنم بهتره این سری مطالب رو با دلایل شخصی خودم به پایان ببرم:

- من بسیار دوست دارم که با مردم کشورهای دیگه آشنا بشم و از رسم و رسوم و فرهنگشون یاد بگیرم. از این نظر زندگی در یه کشور دیگه بسیار خوبه. اما من شخصا فکر نمیکنم که هر چقدر هم که با یه خارجی عیاق بشم، بتونم به عنوان دوست (مثل دوستانی که اینجا دارم از نظر روابط و علاقه و ...) روش حساب کنم. مثلا درد و دل کنیم یا از مسائل ایران بگیم و ... . پس یه راه اینه که با ایرانیهای خارج دوستی کنیم. راستش من در این مدت که کانادا با اینکه تقریبا فقط با ایرانیها در ارتباط بودم ولی متاسفانه با هیچ کدوم از اونها احساس نزدیکی نمیکردم که بخوام عین همین روابطی که در ایران با دوستام دارم داشته باشم. و خب تفاوت های فکری هم زیاد بود. البته یه چیز رو نباید فراموش کرد. اون هم اینکه شاید نوع زندگی در اونجا آدمها رو طور دیگه ای بار میاره!!! این البته نکته ای است که بسیار قابل توجهه! دوست ندارم بگم زندگی ماشینی ولی نمیدونم چه عنوان دیگه ای میشه روش گذاشت. برای مثلا فرقی که بین تهرانیها با شهرستانیها است. مخصوصا شهرهایی مثل شیراز و رشت  که من بیشتر میشناسم. مثلا روابطی که آدمها با هم در شهرستان دارن خیلی صمیمی تر از تهرانیهاست. بحث در این مورد خودش یه کتابه!! بنابراین تا همینجا بسه!

- از نظر کاری، با توجه به طبقه خانوادگی و رابطه هایی که در شرکتهای مختلف وجود داره. من مطمئنم که در ایران بیکار نخواهم بود. منظورم اینه که بالاخره با توجه به شغل بابام و عموها و ... بالاخره یه جایی برای کار کردن میتونم پیدا کنم. حتی در این شرایط که بیکاری روز به روز بیشتر میشه.

- باز از نظر اقتصادی، اینجا خانواده من پشتوانه من هستن. همین الان مثلا من در خانه ای نشستم که ماله پدرمه و فعلا هم کرایه ای بهش نمیدم!! واضحه که این شرایط در خارج از ایران با این قیمت ارز نمیتونه برای من وجود داشته باشه. مخصوصا الان که دیگه اصلا پول نمیشه جابه جا کرد.

- پیرو دلیل اول، من به خانواده و دوستام بسیار وابسته هستم. معتقدم خیلی از مسائل و اخبار بد و ناراحت کننده با دیدن دوستان و خانواده و گذروندن وقت با اونها راحت تر پذیرفته میشن. حتی اگه بحث با خانواده و دوستان هم در مورد این اخبار و مسائل باشه که معمولا هست!!! البته خب بعد از ازدواج، تنها بودن با همسر خودش کلی فضای مثبت ایجاد میکنه دیگه با بودن با خانواده و دوستان بیشتر!

- درسته که شرایط اجتماعی، سیاسی و اقتصادی در ایران واقعا داره اسفناک میشه ولی فکر میکنم با رفتن از ایران چیزی درست نمیشه. تنها چیزی که درست میشه سرنوشت تکی ما است. البته به این هم ایرادی نمیگیرم. اینکه یه نفر فقط به خاطر راحتی خودش از ایران بره جای ایراد نیست ولی من شخصا ترجیح میدم با بودم در ایران یک میلونیوم اپسیلون تاثیر داشته باشم. نه اینکه من فعال سیاسی یا اجتماعی باشم. همین که به عنوان آدمی که معترض به تبعیض ها و بی قانونی ها میشه و یا اینکه اگه بپذیریم که فضایل اخلاقی!! دارم، در این اجتماع حضور داره به نظرم کافیه. البته خیلی خوبه که بیشتر از این باشه ولی همین هم کافیه. این حضور خودش رو در خیلی جاها نشون میده. در برخورد با کارفرما، برخورد با مجری، با نانوا، با بقال، با راننده تاکسی و ... .

- خواهران و برادر من مهاجرت کردن و امیدی به بازگشتشون حداقل تا وقتی شرایط ایران این طوریه (بهتره بگم این حکومت پابرجاست!!) ندارم. یه برادر دیگه دارم که اون هم فکر کنم به محض اینکه بتونه، از ایران میره. بنابراین علی میمونه و حوضش!! یعنی من و پدر و مادرم. واضحه که این باعث میشه خیلی به رفتن فکر نکنم. حتی با این که در حال حاضر فکر نمیکنم همچین کمک حال و عصای دستشون باشم ولی در مواقع لزوم حضور دارم و کارم رو میکنم. فکر اینکه در اینجا به تنهایی روزهای پیری رو بگذرونن، دلگیر کننده است. البته فکر کنم اگه من هم به اینجام (زیر گردن!!!) برسه ممکنه این رو فراموش کنم!!

- کسانی که من رو میشناسن میدونن که آدم آرومیم و تا جایی که بشه از درگیری و بحث و جدل فرار میکنم. اما یه جورایی فکر میکنم موندن در ایران خودش یه مبارزه است که بهم حس خوبی میده!!

- در آخر باید بگم که در اینجا احساس میکنم آدم موثری هستم. یعنی بودنم برای بعضی از اطرافیانم با نبودنم فرق میکنه! نه اینکه مراد کسی باشم! ولی در مواقع لزوم کار خودم رو انجام دادم و میدم. ولی در خارج از ایران فکر نکنم این طور باشه.

و اما در آخر باید بگم که دوست وبلاگی من، اینها دلایل من بود و فکر میکنم خیلی شخصی هستن. یکی ممکنه اصلا دلایل دیگه ای برای موندن داشته باشه و یا دلایل بیشتری برای رفتن. بنابراین تنها میتونم بگم امیدوارم تجربه خوبی برات باشه و یه نقطه پیشرفت در زندگیت.

یک پست کاملا سفارشی!!!(قسمت سوم)

قبل از اینکه معایب یا بهتره بگم نکات منفی کانادا رو بگم باید ذکر کنم که این موارد مختص کانادا نیست! حتی بعضیهاش که در ایران خودمون ممکنه بدتر باشه. ولی به هر حال جزو ایراداته. اینکه مثلا ایران و کانادا هر دو عدم ثبات کاری دارن دلیل نمیشه که بگیم عیب کانادا نیست. چون این طوری مثل رئیس جمهور میشیم که وقتی بهش میگن زندانی سیاسی توی ایران دارین، میگه مگه توی آمریکا نیست؟!!! یعنی انگار اگه همه جا یه غلطی بکنن و ما هم همون غلط رو بکنیم، میشه درست!!

اما نکات منفی کانادا:

- بیکاری یا عدم ثبات شغلی: خب در کشور کانادا نسبت به خیلی کشورهای دیگه سطح اول بیکاری بیشتره. مخصوصا بعد از رکود اقتصادی چند سال پیش این وضع بدتر هم شده. ضمن اینکه شما حتی اگه کاری داشته باشید هیچ تضمینی بابت اینکه ماه دیگه هم کارتون رو ادامه بدید ندارید. تا چند سال پیش از این نظر شاید ایران واقعا بهتر بود که البته به یمن پاره شدن قطعنامه دون خارجیها!!! وضع ما هم مثل کانادا و یا بدتر شده. همچنین شما به عنوان یک ایرانی در شرایط برابر، در اولویت بعد از کانادایی و یا اروپایی هستید! یعنی اگه مثلا برای یه سمت، ۳ نفر ایرانی و کانادایی و اروپایی روزمه فرستاده باشن و همه در یک سطح باشن ابتدا کانادایی بعد اروپایی و در آخر شما ممکنه شانس برنده شدن داشته باشید. البته مسلما در ایران هم همین طوره ولی خب فرقش برای ما اینه که ما در ایران میایم اولویت اول! هر چندکه چنین مثالی خیلی در ایران که مهاجری وجود نداره به غیر از افغانی ها! کاربرد نداره. به هر حال از نظر قراردادها و مسائل قانونی کار، معمولا در کانادا به ضرر کارمنده و چاره ای هم نیست. مثلا اینکه قرارداد ها مثل ایران معمولا ۳ تا ۶ ماهه است.

- کاپیتالیسم!!!: خب شاید این از دید خیلی ها ایراد نباشه. ولی از دید من که نه سوسیالیست هستم و نه کاپیتالیست و نه پیرو هیچ مکتب دیگه ای)البته واقعا مجبور بشم انتخابی کنم بیشتر به سمت سرمایه داری میرم! البته سرمایه داری پایه نه این چیزی که در غرب اجرا میشه(، این ایراد حساب میشه. از چه نظر؟ از نظر سنجش انسانها با ثروت و پول و یا بهرده برداری هرچه بیشتر از انسانها برای خدمت به نظام سرمایه داری و یا مصرف گرایی در حد اعلا!! اما نمود این قضیه جابه جا فرق میکنه. مثلا احتمالا در تورنتو که قلب اقتصادی کاناداست بیشتره و در مونترال و یا خود کبک سیتی که خیلی اروپایی هستن کمتر. البته من تورنتو رو ندیدم ولی با چیزایی که شنیدم زندگی بسیار ماشینی تر از مونتراله. به هر حال این مسئله باعث میشه که شما به عنوان یه فرد در خدمت سیستم باشید و مدام تحت هجوم تبلیغات و تشویق به مصرف بیشتر و ... . و خب مسلما این منجر  میشه به یه زندگی ماشینی. ضمن اینکه در صورتی که شما مثلا ۱ ماه قسط خونتون رو نتونید بدید، یا مجبور میشید دوباره وام بگیرید یا اینکه خونتون رو ازتون میگیرن! به همین راحتی از هستی ساقط میشین.

- شما خارجی هستید!: باز تاکید میکنم که این شاید احساس من باشه! ولی واقعیتی که من بهش رسیدم اینه که حتی برای کسانی که بیشترین رابطه رو با خارجیها میگیرن و سعی میکنن وارد اجتماع خارجیها بشن هم حس اینکه کانادایی هستن اتفاق نمیوفته. معمولا که ایرانیها اونجا با خارجیها خیلی رابطه نمیگیرن. بیشتر توی خودشون هستن. شاید یه دلیلش واقعا تفاوت فرهنگی باشه. مثلا نوع رفت و آمد، رابطه ها و ... یه ایرانی مسلما با یه کانادایی فرق میکنه. اما من فکر نکنم اگه حتی از الان تا آخر عمرم در کانادا هم زندگی کنم و تمام دوستانی که اونجا پیدا میکنم هم یا کانادایی یا ملیتهای دیگه باشن، حس کنم که کانادایی هستم. من تا آخر عمر یه خارجی هستم. و خب این برای من خیلی مهمه! خیلیها بچه هاشون رو بهونه میکنن و میگن برای ما اگه آخر و عاقبت نداشته باشه برای بچه هامون داره. خب بله، من هم اگر بچه هام رو ببرم کانادا اونها میرن مدرسه و از همون بچگی در جامعه کانادا وارد میشن و در اون جامعه بزرگ میشن)البته باز برای پدر مادرهایی که روابط بچه هاشون رو محدود نکنن به ایرانیها(. اما خب من حاضر به همچین فداکاری نیستم. من حاضرم در کشور خودم برای آینده بچه هام )حالا خوبه هنوز بچه ندارم!!( مبارزه کنم ولی در کانادا نه!

- قانونمداری بیش از حد!: این هم جزو شمشیرهای دو لبه است! یعنی وقتی نیست هرج و مرج و تبعیض و رانت به وجود میاد. وقتی خیلی سفت و محکمه میشه مثل کانادا! حالا ایرادش کجاست؟ ایرداش اینه که جلوی خلاقیت، نوآوری و شاید حتی آزادی! رو میگیره. توضیح این کمی برام مشکله ولی یه مثال بسیار سطح پائین و کوچیک میزنم. اگه متروی تهران رو سوار شده باشید، احتمال قریب به یقین فروشنده های داخل مترو به پستتون خوردن. خیلی ها از این فروشنده ها شاکین و میگن مخل آرامش و نظم مترو میشن ولی من خیلی با این دید نگاه نمیکنم. من میگم اینها کسانی هستن که در شرایط حال حاضر ایران که روز به روز آدمها بیکار تر میشن به جای دزدی و علافی و ... دارن یه کاری انجام میدن. تو جامعه ای که دولتش هیچ کمکی بهشون نمیکنه این یه راهیه برای زنده موندن. اما شما همین کار رو در کانادا نمیتونید انجام بدید. درسته که دولت کانادا ممکنه خیلی امکانات برای شما بزاره که بتونید کار کنید و زندگی ولی در نهایت تمام این امکانات تابع شرایطی است که اگه شما این شرایط رو نداشته باشید تقریبا باید بمیرید! چون به محض اینکه بخواهید کاری انجام بدید باید مجوز داشته باشید. برای مجوز هم باید شرایطی داشت و .... . بهتر از این نمیتونم توضیح بدم!! شاید هم توضیح خوبی نباشه!

این ها جزو موارد مهمی بودن که به چشم من میومد. شاید این موارد برای کس دیگه ای مهم نباشه و شایدم من اشتباه کنم. بنابراین قضاوت با کسانی که مهاجرت کرده اند و قضاوت آینده با کسانی که مهاجرت خواهند کرد!!

پ.ن: کامنت قبلیت رو خوندم و لینکی که نوشته بودی رو دیدم. البته نرسیدم کامل مطالبش رو بخونم ولی یکی دو تا مطلبش رو که خوندم خوشم اومد. به نظرم آدمیه که بدون جبهه گیری و سیاه و سفید دیدن مینویسه. این خیلی خوبه و میتونه بهت کمک کنه. ضمن اینکه با توجه به اینکه این آقا هم مهاجرت کرده و جدیدا هم این کار رو کرده احتمال بسیار زیاد، نوشته هاش برای تو خیلی بیشتر به درد خواهد خورد.

پ.ن ۲: در مطلب بعدی، جمع بندی میکنم و کلا در ارتباط با زندگی در ایران یا جای دیگه مینویسم.

یک پست کاملا سفارشی!!! (قسمت دوم)

در پست قبلی توضیح دادم که از دید من مهاجرت به خارج از ایران چه محاسن و معایبی داره (البته فکر کنم فقط معایبش رو گفتم!!). با توجه به کامنت پست قبلی لازم به توضیحه که من نگفتم که فقط اون دو گروه آدم باید مهاجرت کنن! بلکه گفتم اگه کسی از من نظر بخواد راجع به رفتن و جزو اون دو گروه نباشه، بهش پیشنهاد نمیکنم که مهاجرت کنه. بلکه میگم که سعی کنه اقامتی موقتی جور کنه و اگه خوشش اومد برای مهاجرت اقدام کنه. این به این معنی نیست که کسانی که همین طوری برای مهاجرت رفتن خیلی تو بد موقعیتی هستن. حداقل مهاجرینی که من میشناسم بیشتر از موقعیتشون، علی رغم تمام مسائلشون و کمبودها و فشارها، راضی هستن و پشیمونی از مهاجرت ندارن. من فقط میخواستم بگم که هر کسی خودش باید تجربه کنه و من نمیتونم به کسی بگم خوبه یا بد؟ توضیح اینکه چطور این رو تجربه کنه رو هم در پست قبلی دادم و بهتره به موضوع جدید بپردازیم.

اما برای این پست باید راجع به یه کشور خاص که همانا کانادا می باشد صحبت کنیم!! چون تجربه من در مورد کانادا است و دوستی که براش اینها رو مینویسم هم مهاجر کاناداست!

راستش با توجه به شناختی که از همین کامنتها و ... ازت دارم فکر میکنم مطالبم برای تو خیلی جدید نباشه و احتمالا بسیاری از اینها رو خودت قبول داری و میدونی ولی خب من مجبورم که بنویسم! شاید یکی دیگه غیر از تو هم اینجا رو بخونه!!

خب باید بگم که از دید من نه کانادا بهشته، نه ایران جهنم!! درسته که ایران روز به روز به جهنم شبیه تر میشه! ولی هنوز جهنم نیست!!! و خب مسلما کانادا (یا هر کشوری که میگن بهترینه!) هم بهشت نیست! یعنی باید بگم که هر جایی مزایا و معایب خودش رو داره و باید دید که هرکسی چه چیزی براش مهم تره و مزایا و معایب در این مورد شخصی هستن.

مثلا برای من خیلی مهمه که در کنار دوستان و خانواده باشم. این رو در کانادا پیدا نکردم. البته این شاید یه ایراد باشه که من دیگه فقط با یه سری آدم خاص که مثل دوستانم باشم میتونم رفاقت کنم. شاید به همین دلیل هم در کانادا احساس تنهایی میکردم. با اینکه اونجا هم دوستانی داشتم هم در کنار خواهر و دختر دایی و ... بودم. اما به هر حال اونی که میخواستم نبود. بنابراین ایران برای من در این مورد مزیت داره.

اگه بخوام به صورت تیتر وار محاسن کانادا رو بگم اینهاست(البته باز تاکید میکنم از دید من!):

- آرامش فکری. مسلما در کانادا شما نوعی آرامش رو تجربه میکنید که حتی در مواردی برای ما که عادت داریم هر روز به یه خبر بد از خواب بیدار شیم، مریض کننده است! در حقیقت به نوعی عاری از هیجانه! چون شما خیلی راحت هر روز از خواب بیدار میشید، سر ساعت مترو یا اتوبوس سوار میشید، سر ساعت به مقصد میرسید، برای بازگشت به خونه هم همین طور! و بعدشم یه استراحت کوتاه و شام و نهایتا یه کتابی، فیلمی، سریالی یا هر سرگرمی خونگی دیگه ای و در آخر خواب! تقریبا به غیر از آخر هفته تمامی روزهای شما به این ترتیب تکرار میشن! البته در صورتی که کار داشته باشید. اگه بیکار باشید شاید هیجان بیشتری هم داشته باشید!! در صورتی که در ایران شما هر روز با موارد مختلفی که بر سر شما هوار میشن روبرو میشین!

- آزادی نسبی!!! بله، آزادی در دنیای واقعی امری نسبی است! یعنی به هر حال آزادی مطلق وجود نداره. چون این معنی اینه که هیچ قانونی وجود نداشته باشه که خب در دموکرات ترین کشورها هم قانون داریم! اما در کانادا شما تقریبا فکر میکنید که همه جوره آزادید! از آزادی در نحوه پوشش گرفته (متاسفانه انقدر ما آزادی نداریم که حتی یه چیز به این پیش افتادگی هم برامون آزادی حساب میشه!!) تا آزادی بیان. البته همون طور که گفتم تا حد زیادی که حداقل آدمهای عادی فکر میکنن در کشوری زندگی میکنن که کاملا دموکراته! ولی اگه با طبقه دانش آموخته تر و آگاهان سیاسی و اجتماعی برخورد داشته باشید میبینید که همچین هم نیست. یعنی آزادی به طور عام وجود داره ولی از یه مرحله ای به بالا خیلی نه! اینکه هر منتقدی میتونه حرفش رو بزنه و رسانه های آزاد و گردش اطلاعات وجود داره نشون میده که در حدی بسیار بسیار بالاتر از ایران آزادی هست ولی کامل نیست. البته شاید واقعا برای خیلی ها مهم نباشه که از یه سطحی بالاتر آزادی وجود نداره و همین مقدار هم براشون کافی باشه.

- در دسترس بودن امکانات برای پیشرفت: من یه تعریف از عدالت دارم که میگه، عدالت و برابری یعنی ایجاد فرصت ها مساوی و برابر برای مردم فارغ از طبقه اجتماعی، اقتصادی آنها. یعنی مثلا اگه پدر من کفاشه، من به عنوان فرزندش همونقدر امکانات برای ترقی داشته باشم که فرزند یه تاجر میلیونر یا رئیس جمهور و ... . در کانادا باز این مسئله در حد شروع کار و پیشرفت تا مقاطع بالا وجود داره. اما باز به نظرم سقف داره! یعنی مثلا خیلی هم این طور نیست که مثلا اپل واقعا فقط به خاطر استیو جابز تا اینجا پیش بره، یا مثلا مایکروسافت و یا حتی همین گوگل صرفا با تکیه بر مدیرانشون به اینجا رسیده باشن. به هر حال در این سطح هم زد و بندها و رابطه ها کار رو پیش میبرن. اما مسلما این امکاناتی که در شروع در اختیار دارین زیاده و کاملا میتونید برای پیشرفتتون روش حساب کنید.

- عدم آشکار بودن نشانه های نژادپرستی: این که این جوری نوشتم به دلیل اینه که ممکنه باشه ولی خیلی واضح نیست. مخصوصا هرچه طبقه اجتماعی بالاتر باشه، کمتر به چشم میاد. مثلا در دانشگاه شما به هیچ وجه این رو نمیبینید. یا مثلا اگه کارتون به ادارات مثل بانک، بیمه، شهرداری و ... بیوفته هیچ نشانه بارزی از اینکه نسبت به شما که خارجی هستید و مسلمون )معمولا از روی قیافه و اسم تشخیص میشه داد. البته در وهله اول فکر میکنن عربیم!( جبهه بگیرن یا بی احترامی کنن نمیبینید. حالا ممکنه در خرید از یه سوپر مارکت محلی یا مردم سطح پائین که تحت تاثیر بمباران اطلاعاتی رسانه های دولتی هستن چیزی حس کنید ولی زیاد نیست. مثلا این مورد توی فرانسه بسیار بیشتر قابل درکه! یعنی همین که میرین توی یه مغازه و طرف میبینه که شما فرانسه تون لهجه داره و یا اصلا فرانسه حرف نمیزنید، به طور کاملا واضحی، واکنش نشون میده)البته فکر نکنید که مثلا فحش میده یا قیافه اش رو چپ و چوله میکنه! منظورم اینه که میفهمید که تحویلتون نمیگیره!( یه چیزی دیگه هم اینکه کلا کارمندان و پرسنلهای ادارات و ... به شدت از اینکه بهشون انگ نژادپرستی بزنین میترسن. به دلیل اینکه مجازات میشن و به همین دلیل سعی میکنن حتی اگه با خارجیها حال نمیکنن هم این رو نشون ندن! ضمن اینکه به هر حال به قول معروف کانادا کشور مهاجر پذیره. کلا یعنی طرف اگه کانادایی هم باشه مثلا فوقش ۲۰۰ ساله که کاناداست و پر است از اقوام و نژادهای مختلف که در کنار هم زندگی میکنن. و همین باعث میشه که خیلی نشانه های نژادپرستیشون واضح نباشه.

- حداقل دستمزد)یا تامین اقتصادی(: بله این جزو یکی از مهمترین مزایای کانادا و اکثر کشورهای پیشرفته دیگه است. اینکه بر اساس قانون، شما پست ترین کار ممکن رو هم اگه انجام بدید، از یه مقداری کمتر)ساعتی( حقوق نمیگیرید. این مقدار زمانی که من اونجا بودم فکر کنم ۷ دلار بود. الان رو نمیدونم. این حداقل دستمزد یعنی شما اگه به طور معمول کار کنید)۵ روز هفته هر روز ۸ ساعت( با این حداقل بتونید حداقل مخارج زندگیتون که شامل کرایه خونه، خورد و خوراک و پوشاکه رو تامین کنید. البته این واقعا حداقله ولی میشه باهاش زندگی بخور و نمیر کرد. در حالی که در ایران که اصلا حداقل معنی نمیده. یعنی بازه حقوقی ما از ماهی ۱۵۰ تومان به بالا است. مثلا فرض کنید که منشی یه شرکت کوچک و معمولی در تهران احتمالا یه چیزی بین ۵۰۰ تا ۶۰۰ هزار تومن میگیره. در حالی که این پول فقط ممکنه بشه کرایه خونش!)تازه کرایه یه خونه تو محله متوسط به پائین شهر(.

- برابری قانونی!: یعنی اینکه مثلا اگه قانون میگه که ۲۵ درصد حقوق هر شخص میشه مالیات بر حقوق این طور نیست که من چون پارتی دارم این رو ندم و اون کارگری که هیچ کس رو نداره مالیات بده. این باعث میشه که حس کنید عدالت در کانادا اجرا میشه. قانون برای همه است نه برای یه عده خاص. مثل مملکت ما نیست که وقتی کس و کار رئیس جمهور میوفته زندان تازه میفهمه که حقوق زندانیها رعایت نمیشه و نمیگه اونهایی که طی این ۴ سال زندانی شدن و کشته شدن و ... حق و حقوقی داشتن!!

خب این پست هم خیلی طولانی شد. خیلی مزایای دیگه برای کانادا شمرد و میشه خیلی جزئی و ریز بررسی کرد ولی به نظر من این مزایایی که گفتم بیشترین چیزیه که حداقل خودم به دنبالش هستم و فکر میکنم خیلی از دور و بریهای من و یا کسانی که من میشناسم که مهاجرت کردن این موارد از باقی موارد براشون مهم تر بوده. ضمن اینکه این موارد بسیار کلی هستن و موارد جزئی دیگه رو در بر میگیرن. مثلا ممکنه یه خانمی بگه من میخوام جایی زندگی کنم که بدون حجاب برم بیرون. این مورد در آزادی نسبی قرار میگیره.

پ.ن: در مطلب بعدی معایب کانادا رو مینویسم.

یک پست کاملا سفارشی!!! (قسمت اول)

خب وقتی که خوانندگان وبلاگت کمتر از تعداد انگشتان دو دستت باشن، و همچنین در حالت عادی وقت و حوصله نوشتن نداشته باشی، بدم نیست که پستهای سفارشی بنویسی!! مثل مهرجویی که به سفارش شهرداری تهران فیلم نارنجی پوش یا تهران رو ساخت. خلاصه اینکه سفارش مطلب میپذیریم!!

اما این مطلب به سفارش یکی از معدود خوانندگانی که تقریبا از ابتدای نوشتن من تا الان، این وبلاگ رو میخونه، نوشته شده.

این دوست ما، ظاهرا در حال مهاجرت به کشور پهناور کانادا است و از من خواسته که از تجربیات خودم بنویسم.

راستش در اولین خط از این تجربه باید بگم که تجربه من به دردت نمیخوره!!! به سه دلیل: یکی اینکه از تجربه من حداقل ۵،۶ سال میگذره و در این مدت خیلی چیزها عوض شده. مخصوصا روابط ایران و کانادا. دوم اینکه تجربه من بسیار کوتاه مدت )حدود ۱۰ ماه( و به عنوان دانشجو بوده. بنابراین بسیار تفاوت داره با کسی که به عنوان مهاجر داره میره کانادا و سوم و شاید از همه مهتر اینکه تجربه من حاصل برداشت من از محیطه و مسلما این برداشتها با هم متفاوته. یعنی ممکنه یه چیزی از دید من مثبت باشه و از دید یکی دیگه منفی. اما از اونجایی که با توجه به شناخت وبلاگی که از هم داریم به نظر میاد که شباهتهای فکری به هم داریم، شاید در مورد تو این مسئله خیلی مهم نباشه.

به هر حال با تمام این حرفها من چیزایی که خودم شخصا تجربه کردم و یا از تجربیات دیگران استفاده کردم رو مینویسم. هر چند که میدونم مثبت یا منفی بودنش تاثیری به حالت نداره و در شرف ترک ایران هستی!!

از اونجایی که مسلما این نوشته طولانی خواهد بود، در چند قسمت مینویسمش و دسته بندیش میکنم. در بخش اول نظرم رو در مورد خود تجربه زندگی در خارج از ایران، مینویسم:

لازم به توضیح نیست که اصولا تجربه زندگی در خارج به چندین صورت میتونه صورت بگیره. معمولترین اقامتها اینهاست: اقامت کاری، یعنی با ویزای کار. اقامت دانشجویی. اقامت دوره آموزشی. اقامت به صورت مهاجرت.

از بین این اقامتها به نظر من سخت ترین و آخرین انتخاب، مهاجرته!!! البته مورد به مورد فرق میکنه ولی مثلا وقتی دوستان من از من میپرسیدن من به تقریبا همه به غیر از یکی دو نفرشون میگفتم سعی کنید که یه دوره کوتاه مدت برید خارج )حالا فرق نمیکنه کانادا یا اروپا یا ...(. مثلا یه دوره زبان، یا دانشگاه و ... . به دلیل اینکه هر چقدر هم که اطلاعات از انواع و اقسام منابع اطلاعاتی گرفته باشی، با اینکه خودت تجربه کنی زمین تا آسمون فرق داره. و مهاجرت تقریبا مثل راه بی بازگشته! اینکه میگم تقریبا به دلیل اینه که شخصا هیچ مهاجری رو نمیشناسم که حتی با وجود بدبختی و بیچارگی در اون ور آب، برگشته باشه. وگرنه که هر مهاجری هر زمان که اراده کنه میتونه برگرده. اما اون دو نفری که به نظرم میاد برای مهاجرت مستعدن، یکیشون از اینهاییه که واقعا دنبال تحقیقات و پژوهشهای علمیه و به قول معروف در ایران داره تلف میشه!! و اون یکی هم اینهایی که به جایی رسیده که میگه اگه افغانستان هم مهاجر بگیره میره! یعنی از اونهایی که هر روزشون از اینکه در این مملکت هستن، اعصابشون خورد میشه.

از دید من این دو مورد آدم خوبه که برن و اگه برای مهاجرت برن هم ایرادی نداره. هر چند که باز توصیه من به این دو تیپ هم اقامت کوتاه مدته. دلیلم هم اینه که برای اونکه دنبال علم و دانشه، معمولا خارج از ایران بیشتر پشتیبانیش میکنن و قدر علم و دانش و تحقیقاتش رو میدونن و زندگیش رو تامین میکنن. برای اونی هم که ایران براش شده جهنم، مزایای اروپا و امریکا براش کافیه و معایبش رو میپوشونه.

وقتی برای یه دوره کوتاه مدت میری، چه دانشگاه باشه، چه دوره آموزشی، چه کار. علاوه بر اینکه زندگی در خارج از ایران رو تجربه میکنی. تجربه ای به دست میاری که اگه خواستی برگردی اینجا هم به دردت میخوره. یعنی مثلا اگه دانشگاه رفتی که مدرک میگیری )البته اگه مثل من اخراج نشی!!!( و اینجا استفاده میشه. اگه دوره آموزشی دیدی باز اینجا ازش استفاده میکنی و اگه برای کار رفتی که تجربه کاریت زیاد شده. اگر هم که خیلی بهت مزه کرد، میتونی از همونجا اقدام کنی برای مهاجرت که اتفاقا اون موقع که من اونجا بودم خیلی سریعتر انجام میشد. اکثر دانشجوهای ایرانی اونجا هم همین کار رو میکنن )یعنی حداقل اونهایی که من میشناسم(. اینکه در زمان دانشجویی تقاضای مهاجرت میکنن.

اما اگه برای مهاجرت بری. باز معمولا کسانی که از طبقه اقتصادی متوسط هستند، تمام مال و اموالشون رو تبدیل به ارز میکنن و کارشون رو هم طبیعتا تعطیل. مثلا اگه ماشین و خونه دارن میفروشن که حداقل هزینه ۱ سال اول زندگیشون رو به عنوان مهاجر بتونن تامین کنن. چون به طول معمول ۱ تا ۲ سال اول مهاجرت، دوره ایه که بازده مالی نداره و از جیب خرج میشه. البته من کسی رو هم میشناسم که به واسطه رابطه و دانشش، بعد از ۶ ماه کار گیرش اومد ولی معمولا ۱ تا ۲ سال طول میکشه تار کار مناسب پیدا کنی. البته منظورم از کار مناسب، کار در رستوران و مغازه و بوتیک و ... نیست!! که معمولا برای گذران زندگی کاربرد دارن. بلکه کاریه که در تخصص و حوزه فعالیتی که در ایران داشتی باشه. هر چند که خود من در رستوران کار کردم و یکی از مزایای اونجا اینه که واقعا هیچ کاری عار نیست!! حتی اگه رفتگر شهرداری هم باشی حق و حقوقی داری و مثل یه آدم پست بهت نگاه نمیشه )البته کاملا این طوری نیست که در جای خودش توضیح میدم!(. مسلما ۱ تا ۲ سال هم طول میکشه که بفهمی به درد زندگی میخوره یا نه. بعد از این ۱کی ۲ سال تمام پس اندازت رو خرج کردی و اگه بخوای برگردی ایران باید از صفر شروع کنی که با توجه به سرعت و شتاب تورم در ایران!! سالها باید جون بکنی تا به جایی که قبلا داشتی برسی! ضمن اینکه با این شرایط معلوم نیست دیگه به راحتی بتونی کار گیر بیاری. مگر اینکه صاحب کاران آشنا زیاد داشته باشی!

بنابراین از دید من ریسک مهاجرت بسیار بالاست، مگر اینکه جزو اون دو دسته باشی که گفتم.

پ.ن: فکر کنم مطلب این پست خیلی به درد تو نخوره!! چون بیشتر میخواستی که من از تجربه ام بگم نه اینکه فلسفه ببافم!! اون هم برای کسی که تصمیمش رو گرفته و کارهاش رو کرده! اما باید از اینجا شروع میکردم. در مطلب بعدی دیگه وارد جزئیات میشم!