یکی از جملاتی که معمولا از زبان مادر، پدرهای ایرانی خطاب به بچه هاشون شنیده میشه اینه: "بچه آدم هرچقدر هم که بزرگ شه باز هم بچه آدمه". یعنی اینکه برای یه مادر یا پدر، پسر یا دختر ۶۰ سالشون باز بچه شونه و انگار نه انگار که خود اون بچه پیره و یا اصلا خودش فرزند و نوه داره.

در نوجوانی این رو که میشنیدم خیلی درک نمیکردم. فکر میکردم مگه میشه؟ مثلا بابای من که نزدیک ۷۰ سالشه، برای مادربزرگم هنوز بچه است؟ یا فکر میکنه دیگه بزرگ شده و دیگه مواظبت و دلواپسی نمیخواد. البته واضحه که منظور از کلمه بچه، اختلاف سنی نیست!! بلکه معنیش، احتیاج به پشتیبانی، مواظبت، مراقبت داشتنه. همین طور که سنم بیشتر شد، بیشتر تونستم این جمله رو درک کنم. اون هم از دیدن حال و احوال اطرافیانم. دیدن پدر مادرهای پیری که با وجود فرتوتی، در مواقعی که بچه هاشون دچار معضل، بیماری و یا مسائلی میشن، به کمک بچه هاشون میان و به هر طریقی که میتونن سعی می کنن از اون وضع درشون بیارن. البته خب این مسئله در مورد مادران خیلی واضح تر و بیشتر دیده میشه. بعضی پدرها ممکنه بگن که دیگه بچه ام بزرگ شده و خودش باید از پس خودش بر بیاد، ولی مادران معمولا این طور نگاه نمیکنن.

اما حالا فکر میکنم که این یه طرفه نیست! یعنی نه تنها برای والدین، بچه هاشون هر چقدر بزرگ باشن، باز بچه شون هستن، بلکه برای بچه ها هم، والدینشون هر چقدر مسن و پیر بشن، باز هم والدینشون هستن! حداقل در مورد من این طوریه. یعنی انگار هر چقدر خودم بزرگ میشم یا هر چقدر مادرم مسن تر میشه، باز هم مادرمه. وقتی نیست انگار چیزی کم دارم. یه چیز بزرگ. طوری که احساس میشه. همین که حضور داره برای من کافیه. یعنی خب ممکنه با هم خیلی حرف نزنیم یا طبیعتا به اندازه دخترهاش همدمش نباشم، ولی باز هم همین که هست انگار صفا هست. فضای خونه عوض میشه. نمیدونم چقدر مشخص بودن نبودش، به دلیل نبودن نشانه های مادی یا بگیم فیزیکی، مثل: غذای گرم و تازه، رختهای تمیز و اتو کشیده، خونه مرتب و تمیز، گلدانهای سبز و ... است؟ ولی فکر میکنم حتی اگه تمام اینها رو هم حذف کنیم. یه چیزی هست که بیش از اینها ارزش داره. نمیدونم اسمش رو چی میشه گذاشت؟ روح، انرژی مثبت، مهربانی، بخشندگی، ...؟ و یا همه اینها؟ حتی محبت واضح و آشکاری که به زبان بیاد هم در خانواده ما مرسوم نبوده و نیست. یعنی این طور نیست که مثلا بگم چون مادرم مدام قربون صدقه من میره و عشق و علاقه اش رو به من ابراز میکنه، من خوشم میاد و کسه دیگه ای نیست که قربون صدقه من بره!! میخوام بگم که این حضور، خیلی حسیه.

خلاصه انگار من هنوز به مادر نیاز دارم و فکر میکنم تا آخر عمرم این نیاز از بین نمیره. حالا که مادرم گاه و بیگاه پاشو میزاره اون ور آب، این رو بیشتر درک میکنم و خودم رو بچه احساس میکنم. خواستم به مادرم بگم که فکر نکنید فقط برای شما بچه هاتون، هر چقدر بزرگ بشن، بچه تون هستن. برای ما هم هر چقدر شما مسن تر بشید، باز مادر هستید و حضورتون پر برکت و آرامبخشه.

پ.ن: دوستت دارم مادر!