خبرهای خوب ناراحت کننده!!

بعضی خبرها هستند که وقتی آدم میشنوه با اینکه خبر خوبیه ولی ناراحت میشه و یا دلش میگیره. یعنی یه سری خبرها در ذات خوبن ولی ممکنه ناراحت کننده باشن.

مثلا هفته پیش دو خبر از این مدل داشتم. یکی اینکه خانه لواسان به فروش رفت ودیگری اینکه برادر گرامی پذیرش گرفته و احتمالا رفتنیه. هر دو خبرها رو دوست خوبم که همانا همسرم میباشد با خوشحالی به من داد و من به محض شنیدم دلم گرفت.

خب در مورد خانه لواسان که طبیعتا با شنیدنش، یاد دوران گذشته و خاطراتی که در اونجا داشتیم افتادم و دلم گرفت. راستش دوست نداشتم اونجا فروش بره، چون هم خاطراتی داشتم هم برای امثال من که از اون جا گهگاهی استفاده میکردیم و آخر هفته ای یا روز تعطیلی به عنوان پیک نیک میرفتیم اونجا غنیمتی بود. البته که اگر من صاحبش بودم نگهش میداشتم ولی چه کنم که مالکین قصد فروش داشتند و فروختند. کلی یاد دوران بچگی افتادم. اون زمان که هنوز فک و فامیلی در ایران موجود بودند. همون اولا که تازه باغ رو گرفته بودن. یه باغ جوون با خونه ای سنگی. از این سنگهای سابیده شده نه ها! از این سنگهایی که صاف نیستن. نمیدونم بهشون چی میگن؟ رنگشم صورتی مایل به قرمز بود و بندهاش هم مشکی. یه آشپزخونه بود و یه سالن و یک اتاق و یک دستشویی فرنگی که تا وقتی این خونه قدیمی بود من یادم نمیاد که توی این توالت کارم رو کرده باشم. این مخصوص بزرگترهایی بود که نمیتونستن برن توالت ایرانی که ته باغ بود و پر از عنکبوتهای لنگ دراز و خرچسونه. و استخر آبیاری توی باغ که ما توش شنا میکردیم. شوخی رایج اون زمونا، انداختن آدمها توی استخر بود. مخصوصا وقتی آدم جدیدی به فامیل اضافه میشد. مثلا خوب یادمه که عروس اول عمه ام رو عموم با این شوخی انداخت تو استخر، و یادمه که مامانم بعد به ما گفت کار بدی کرده، به نظرم میاد چون لباس عروس عمه ام نازک بود و بدنش بعد از خیس شدن لباسش معلوم میشد گفت نه به خاطر اینکه باهاش شوخی نداشتیم و تازه اومده بود به فامیل ما. چقدر بازی میکردیم، همه باهم از کوچک گرفته تا بزرگ. انگاری اون موقع ها یه جور دیگه بود. شایدم ما بچه بودیم و نمیفهمیدیم که انقدرها هم صمیمی نیستیم و با یه ناهمگونی کوچیک به هم میریزیم. اما هرچی بود خوب بود. بلال خوراک بابا بود. فصلش که میومد تو راه بعد از گردنه قوچک از وانتی ها میخریدیم. بابا زیاد میگرفت که ارزون حساب کنه. بلال شیر. راستش من آخرش نفهمیدم که شیر بودن بلال به شیرین بودنشه یا به آب دار بودنش؟! یادش به خیر دوران جنگ هم مدتی اونجا ساکن شدیم. بعدها که دوستانی از خوزستان پیدا کردم خجالت میکشیدم بگم ما از تهران رفتیم لواسان. چون با چیزهایی که اونها تعریف میکردن تهران اصلا خبری نبوده که آدم بخواد فرار کنه. ای بابا هی میخوام متن طولانی نشه هی خاطرات بیشتری به ذهنم میاد!! 
آقا خلاصش این که ما بزرگ شدیم و لواسان هم بزرگ شد و سه طبقه و مدرن با سونا و جکوزی. فامیل ما هم هی تک و توک از ایران رفتند و بیشترین استفاده رو من با دوستانم از اونجا کردیم و فامیل فقط یه 13 بدری یا وقتی کسی از خارج میومد و ... . بابا حبیب رفت و مامانجون اومد تهران و لواسان قولنامه شد! 
همین ها بود که دلم گرفت.

اما خبر دوم هم خب واضحه که دلگیر کننده بود. همین داداشی که بدون اینکه کسی بخواد باهاش شوخی کنه و اصلا خیلی کوچیک تر از این بود که شوخی های بزرگونه باهاش بشه، برای اینکه کم نیاره خودش رو 2،3 بار انداخت تو همون استخر لواسان و هر دفعه یکی نجاتش داد تا برسه به اینجایی که بخواد بره، داره میره! از خواهر برادرها همین یکی مونده بود، که اونم باید بار و بندیل رو ببنده. یعنی من میمونم و همسر و بابا و مامان. البته این هم برای خودش خبر خیلی خوبیه. تجربه اقامت در یک کشور دیگه خیلی خوبه مخصوصا که باعث دررفتن حداقل موقتی از سربازی بشه! به همین دلیل اگه بتونه دووم بیاره و سختی های اولش رو تحمل کنه به برگشتش به ایران خیلی امیدوار نیستم. راستش یه زمانی میشد یه توجیهاتی برای موندن در ایران آورد ولی الان نه. البته فکر نکنید که من توجیهی ندارم ولی توجیهات من کاملا شخصین و ممکنه در مورد آدمهای دیگه کاربرد نداشته باشن. ضمن اینکه خانواده ما هم مثل خیلی از فاملیهای دیگه ایرانی الان بیشتر خارج از ایرانن تا توی ایران. برای همین اونجا هم احساس دوری از خانواده رو نمیکنه. برای تجربه به هر حال خوبه حتی اگه مثل من تجربه اش نصفه تموم شه! به هر حال دور شدن تنها برادر باقی مانده در خانواده و اونهم برادری که از بچگی با من در یک اتاق بود و بعدا که بزرگ شدیم هم رفقا و بعضی تفریحات و عشق و حالها رو با هم بودیم دلگیرم کرد. البته در بچگی بیشتر با هم کل کل میکردیم و یادمه یه دفعه برادرم نمیدونم تحت تاثیر تعالیم معلمهاش بود، فیلم دیده بود و یا ... طی یک یادداشت کوچک از من درخواست که باهم دیگه خوب و مهربون باشیم!! البته دیگه یادم نیست که این نوشته تاثیری داشت یا نه؟! ولی بعد که بزرگ شدیم تاثیر داشت و الان با اینکه ممکنه اختلافاتی داشته باشیم ولی دیگه با هم مثل قبل کل کل نمیکنیم. 

بله. این توضیحاتی مختصر درباره اخباری خوب ناراحت کننده بود!!!

پ.ن: ضمنا یادم رفته بود که ماه پیش این وبلاگ 5 سالش تموم شد و رفت تو 6 سال. خودمم باورم نمیشه که هنوز دارم مینویسم!

پ.ن2: بالاخره نصیحتهای مهندس روی من تاثیر گذاشته و سعی میکنم در وقتهای بیکاری کتاب بخونم. البته کتاب که فعلا نمیخونم. مجله. از اونجایی هم که وقت بیکاریم تنها در متروست اونجا مجله میخونم. پیشنهاد میکنم شما هم اگر با مترو میرید این ور اون ور حتما از این فرصت استفاده کنید. مجلاتی که من در مترو میخونم یکی مهرنامه است و دیگری مجله ماهنامه داستان که مال همشهریه. داستانهای کوتاه خوبی داره و کاملا مناسب متروست. مهرنامه رو هم مطالب خیلی سنگینش رو نمیخونم ولی انصافا در هر شماره چند مطلب خیلی جالب داره. مثلا همین شماره آخری یک مطلب راجع به روان شناسی دیکتاتورها و یکی دیگه راجع به تاثیر موسیقی در حرکتهای اجتماعی بود که خیلی جالب بودن.

خوش و بش!!!

- بابا چرا پیش ما نمیای؟ چقدر کار میکنی! بیا با هم یک گپی بزنیم.

- آخه کار دارم، حتما باید بشینم امشب انجامش بدم.

- ای بابا تو هم که همش کار داری، بیا یه نیم ساعت بشین بعد برو کارت رو انجام بده.

- آخه نمیشه، اگه الان ولش کنم دیگه نمیشینم سرش.

- چقدر ناز میکنی! خب حالا بزار فردا انجام بده.

- آخه ...

- بیا دیگه ...

- ای بابا آقا گیر دادیا!!! باباجون چطوری بگم ازت خوشم نمیاد. حال نمیکنم باهات! هی بهونه میارم که نیام پیشت هی گیر میدی!! خوب شد حالا!!! بابا به چه زبونی بگم که بفهمی؟!

- ...