بدون عنوان!!!
قاعدتا کار کدنویسی نیست! یعنی معمولا کدنویسی وب سایت رو کار خشک و بی احساسی میدونن. پس باید کار سی دی موسیقی فیلمهای 10 فرمان کیشلوفسکی باشه.
اینکه تنهایی یک دفعه بر سرت هوار میشه! آره باید تاثیر همین موسیقی باشه که یه دفعه حس میکنی یا باید سی دی رو عوض کنی یا شروع به نوشتن کنی!!
تنها که باشم برایم مهم نیست که لامپهای اضافی رو خاموش کنم! روشن بودن یک چراغ اتاقی که درش هستم و تاریک بودن بقیه خونه، تنهایی رو بیشتر جلوه میده. حتی موقعی که تنها نیستم هم دوست دارم چراغها روشن باشن. فکر میکنم این کاملا نرمال باشه، چون قاعدتا خونه ای که شلوغه و چندین نفر توش دارن زندگی میکنن چون مدام در چرخیدن توی خونه هستن، چراغها فرصت خاموش موندن پیدا نمیکنن. بنابراین یکی از نشانه های تنها نبودن چراغهای روشن خونه است.
قبلا که مجرد بودم که تنها شدن برام یه هدیه بود!!! یعنی مثلا وقتی که مامان، بابا مسافرت بودن. مخصوصا از زمانی که دیگه خواهر و برادران بزرگتر هم رفته بودن خونه بخت! آزادیم بیشتر میشد، ماشین زیر پام بود و کارهایی که شاید در حضور پدر مادر مجاز به انجامش نبودم، مجاز میشد!! البته فکر نکنید که حالا مثلا چه کاری میکردم!! خیلی کارهای خاصی نبود. یه زمانی حتی تلویزیون دیدن تا ساعات آخر شب و دیدن کانالهای شو هم در غیاب والدین شدنی بود. یا مثلا خوردن خوراکی هایی که از دید پدر خوب نبود. حالا اگه جلوی خوردنش رو نمیگرفت انقدر در مضراتش سخنوری میکرد که لذت خوردنش از بین میرفت. باز فکر نکنید این خوراکی ها چی بوده! همین پفک و نوشابه یا سوسیس کالباس با سس مایونز فراوون و ... .
بعد از متاهلی هم فکر میکردم هر از چندگاهی چند روزی تنها بودن خوبه. البته فرق زیادی بین این تنهایی و تنهایی دوران مجردی بود. فرقش این بود که تقریبا خیلی چیزا نیازی به نبودن همسر نداشت. یعنی دیگه این طور نبود که مثلا خوردن پفک و نوشابه دور از چشم همسر باشه! شاید بشه گفت مهمترین لذتش این بود که تمامی 24 ساعت متعلق به خودم بود و اون طور که خودم میخواستم زندگی میکردم. مثلا ظرفها ساعتی قبل از اومدن همسر شسته میشد. رختخواب همان روزی که همسر میرسید جمع میشد. فیلمهای تخیلی و فضایی که همسر علاقه ای به دیدنش نداشت دیده میشد و ... . این تنهایی در 2 سال اول زندگی مشترک که دائمی بود.
اما الان دیگه اون حس نیست، نمیدونم شاید دیگه کاسه تنهاییم پر شده. شایدم دلیلش حضور همسری باشه که شور و شوق زندگی داره و زنده است. وقتی نیست حسی در خونه جریان نداره ولی وقتی هست زندگیست که جریان پیدا میکنه. نمیدونم. فقط میدونم دیگه خیلی شوقی به تنهایی ندارم. شاید بعدا که بچه دار شدیم و دیگه وقتی برای تنهایی نداشتم دوباره هوس تنها شدن بکنم! شایدم به قول معروف من و همسر یک روحیم در دو بدن!! برای همین تنهایی به شکل سابق دیگه معنی نداره و تنهایی یعنی با همسر بودن!!
اینکه تنهایی یک دفعه بر سرت هوار میشه! آره باید تاثیر همین موسیقی باشه که یه دفعه حس میکنی یا باید سی دی رو عوض کنی یا شروع به نوشتن کنی!!
تنها که باشم برایم مهم نیست که لامپهای اضافی رو خاموش کنم! روشن بودن یک چراغ اتاقی که درش هستم و تاریک بودن بقیه خونه، تنهایی رو بیشتر جلوه میده. حتی موقعی که تنها نیستم هم دوست دارم چراغها روشن باشن. فکر میکنم این کاملا نرمال باشه، چون قاعدتا خونه ای که شلوغه و چندین نفر توش دارن زندگی میکنن چون مدام در چرخیدن توی خونه هستن، چراغها فرصت خاموش موندن پیدا نمیکنن. بنابراین یکی از نشانه های تنها نبودن چراغهای روشن خونه است.
قبلا که مجرد بودم که تنها شدن برام یه هدیه بود!!! یعنی مثلا وقتی که مامان، بابا مسافرت بودن. مخصوصا از زمانی که دیگه خواهر و برادران بزرگتر هم رفته بودن خونه بخت! آزادیم بیشتر میشد، ماشین زیر پام بود و کارهایی که شاید در حضور پدر مادر مجاز به انجامش نبودم، مجاز میشد!! البته فکر نکنید که حالا مثلا چه کاری میکردم!! خیلی کارهای خاصی نبود. یه زمانی حتی تلویزیون دیدن تا ساعات آخر شب و دیدن کانالهای شو هم در غیاب والدین شدنی بود. یا مثلا خوردن خوراکی هایی که از دید پدر خوب نبود. حالا اگه جلوی خوردنش رو نمیگرفت انقدر در مضراتش سخنوری میکرد که لذت خوردنش از بین میرفت. باز فکر نکنید این خوراکی ها چی بوده! همین پفک و نوشابه یا سوسیس کالباس با سس مایونز فراوون و ... .
بعد از متاهلی هم فکر میکردم هر از چندگاهی چند روزی تنها بودن خوبه. البته فرق زیادی بین این تنهایی و تنهایی دوران مجردی بود. فرقش این بود که تقریبا خیلی چیزا نیازی به نبودن همسر نداشت. یعنی دیگه این طور نبود که مثلا خوردن پفک و نوشابه دور از چشم همسر باشه! شاید بشه گفت مهمترین لذتش این بود که تمامی 24 ساعت متعلق به خودم بود و اون طور که خودم میخواستم زندگی میکردم. مثلا ظرفها ساعتی قبل از اومدن همسر شسته میشد. رختخواب همان روزی که همسر میرسید جمع میشد. فیلمهای تخیلی و فضایی که همسر علاقه ای به دیدنش نداشت دیده میشد و ... . این تنهایی در 2 سال اول زندگی مشترک که دائمی بود.
اما الان دیگه اون حس نیست، نمیدونم شاید دیگه کاسه تنهاییم پر شده. شایدم دلیلش حضور همسری باشه که شور و شوق زندگی داره و زنده است. وقتی نیست حسی در خونه جریان نداره ولی وقتی هست زندگیست که جریان پیدا میکنه. نمیدونم. فقط میدونم دیگه خیلی شوقی به تنهایی ندارم. شاید بعدا که بچه دار شدیم و دیگه وقتی برای تنهایی نداشتم دوباره هوس تنها شدن بکنم! شایدم به قول معروف من و همسر یک روحیم در دو بدن!! برای همین تنهایی به شکل سابق دیگه معنی نداره و تنهایی یعنی با همسر بودن!!
اما امروز حس جالبی پیدا کردم. قبلا شاید تنهایی موجب دلتنگی برای همسر میشد ولی امروز حس کردم دلم برای خیلی از کسانی که نیستن تنگ شده. اولینها خواهران و برادرم که دورن بودن. بعد برای دوستان و ... .
پ.ن: این جور مواقع به دو چیز فکر میکنم. یکی سالهای تنهایی همسر در کرمانشاه! دچار عذاب وجدان میشم. فکر میکنم بیش از توانش بود این تنهایی و من باید زوتر و بیشتر پیشش میبودم. البته میدونم که در دراز مدت و بعدها شاید همین دوران براش دستاوردی خوبی داشته باشه هرچند که تجربه تلخی بوده.
دوم به زندانیان سیاسی چه زندانیان 4 سال اخیر و چه قبلتر. مخصوصا اونهایی که متاهلند. تصورش هم سخته چه برسه به تحملش!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه ۶ آذر ۱۳۹۲ ساعت 19:59 توسط بی فایده
|
ممکنه هر کسی به هرچیزی یه جور دیگه ای نگاه کنه.یعنی یه جسم یا یه شیئ رو ممکنه آدمهای مختلف به شکلهای مختلف ببینن.مثلا کافیه یه نفر تو چشماش یه فیلتر Colored pencil با Pencil width 24 و Stroke pressure 2 و Paper brigthness 0 داشته باشه تا منو این شکلی ببینه!