بعد از چندین ماه بازگشتم!!!!!
خلاصه این شد که رسیدیم به این روز فرخنده و در این روز فرخنده بعد از 3،4 ماه اینجا مینویسم.
اما فرخندگی امروز از این جهته که سالگرد آشنایی من و همسره. یعنی امروز دقیقا 4 سال از اولین روزی که همدیگه رو دیدیدم میگذره. اون روز رو خوب یادمه. سرم رو از ته زده بودم. یه تیشرت مشکی لاکوست (نمیدونم چرا بعضی ها به میترسن حرف "ک" رو در این کلمه درست تلفظ کنن و "گ" تلفظ میکنن!!! آقا جان هر گردی که گردو نیست! حالا اگه بگی لاکوست که لزوما به اونجای خانمها اشاره نمیکنه!!!!!!)(البته "س" در این کلمه ساکنه ها!) و یه شلوار جین آبی پررنگ پاتن جامه. دستبند چوبی که رضا کوشکی برام از اندونزی آورده بود هم دستم کرده بودم. اون زمان خواهر و همسر خواهر هم از فرانس اومده بودن ایران. در حقیقت آشنایی من و همسر از طریق خواهرم بود. خلاصه اومدیم که بریم. همسر خواهر، تیکه ای متملقانه انداخت و در پی آن با قربون صدقه خواهر از در خونه رفتیم بیرون. به خونه همسر که رسیدم روم نمیشد زنگ در رو بزنم. با موبایل تماس گرفتم که من دم درم. در خونه که باز شد اول دیدم یه آقایی 50-60 ساله اومد دم در و پشت سرش همسر جان. خب طبیعتا اون آقا نمیتونست کسی باشه جز پدر همسر. با هم دست دادیم و سلام علیکی کردیم و بعد خداحافظی. همسر هم تا جایی که یادمه مانتو و روسری آبی پوشیده بود که خیلی بهش میومد. از قبل برنامه ریزی کرده بودم که همسر رو ببرم کافه گالری در فرهنگسرای نیاوران که نزدیک خونشون هم بود. رفتیم اونجا دیدیم تعطیله. بعد گفتم بریم کافه کاخ نیاوران. رفتیم اونجا دیدیم اون هم بسته است!! خلاصه کلی ضایع شدیم. خواهرم یه بار قبلا در صحبتی گفته بود که خیلی زشت و بده که پسر ندونه دختر رو کجا ببره و هی توی شهر بچرخوندش. ولی به جان مادرم من میدونستم کجا بریم فقط دیگه از تعطیلیشون اطلاع نداشتم!! خلاصه برای اینکه باز از منطقه خارج نشیم، آخرش رفتیم پیتزا لاوین. البته کافی شاپ هم داره. خوشبختانه باز بود و اتفاقا خیلی هم خلوت. دقیقا یادم نیست که چی خوردیم؟ فکر کنم من طبق معمول کافی شاپ رفتنها، هات چاکلت خوردم و همسر میلک شیک! به هر حال خوراکی در اون موقعیت بهانه بود و بیشتر صحبتها مهم بود. البته صحبتها هم صحبتهای معمول شروع رابطه بود. از اون روز بیشتر حسش یادمه که طبیعتا بر اساس نتیجه ای که داده، حس خوب و دلنیشینی بود. در همون جلسه اول به نظرم اومد که دختر خونگرم، مهربون و خوشرویی است. خوشرویی به معنی گشاده رویی یا بشاش بودن. از نظر زیبایی هم مسلما من رو جذب کرده بود.
خلاصه بعد از یکی دو ساعت همسر رو به خونه برگردوندم و هنگام خداحافظی تمایل خودم به ادامه رابطه رو به همسر گفتم و خوشبختانه اولی تفاهم ما در اینجا بود که او هم مایل به ادامه رابطه بود. حدود 7-8 ماه با هم در رفت و آمد بودیم تا بالاخه به قول همسر من تونستم تصمیم کبری رو بگیرم و بریم خواستگاری و ... . خب راستش تصمیم سختی بود. هم من با تصورات همسر از همسر آینده اش اختلافاتی بارز داشتم. هم همسر با تصورات من از همسر آینده ام اختلافاتی داشت. مسئله اصلی البته وجود این اختلافات نبود. چرا که من میدونستم که به هر حال اون کسی که دقیقا مثل تصورات من باشه شاید اصلا وجود نداشته باشه و یا اصلا در موقعیت زمانی، مکانی مشترکی با من قرار نگیره. مسئله اصلی این بود که بفهمم این اختلافات کدومش مهمه، کدومش نیست. و همچنین ویژگیهای مثبتی که همسر داره، چند تا از این اختلافات رو پوشش میده. در مرحله تصمیم گیری ما تن به یه تست روانشناسانه هم دادیم البته که در تصمیم گیری کمکم کرد. این تست معروفیه که الان اسمش یادم نیست ولی مشخص میکنه که مرد و زن از بعد روانشناختی به هم میخورن و اصولا با هم میتونن زندگی کنن یا نه. جواب این تست برای ما بسیار مثبت بود. یعنی از 16 مورد تنها در 2 مورد اختلاف داشتیم که این موارد رو هم مشاور به ما گفت که حواسمون بهش باشه. خلاصه دیگه فرصتی برای مشاوره بیشتر گرفتن نبود. این بود که خودم با خودم به این نتیجه رسیدم که اختلافات از امتیازات کمترن و بهتره همین همسر رو بچسبیم تا کس دیگه ای نگرفتتش!!!!!
اما مهمترین امتیازاتی که اون اختلافات رو پوشوندن اینها بودن:
- رابطه خوب و شاید بگم بی نظیر همسر با خانواده خودم (منظور بیشتر پدر و مادرم است. چون بقیه که اینجا نیستن!!!). از این نظر میگم بی نظیر که تقریبا میتونم بگم از این همه آدمی که من میشناسم ندیدم که زنها رابطه به این خوبی با پدر و مادر همسر داشته باشن. و بر عکسش هم هست. یعنی این رابطه دو طرفه است و خب حداقل از دید من این مسئله بسیار مهمه.
- مهربانی
- خونگرمی
- خوشرویی (البته نباید موقعی که گرسنش شده یا گرمش شده زیاد روش حساب کنید!!!)
- آمادگی برای کسب تجربه های جدید
- محبوس نکردن فکر به یه چهارچوب خاص و آمادگی تغییر دید و تفکر بر اساس تجربیات جدید. (از این نظر من رو یاد خودم از دوران دانشگاه به این ور میندازه که چقدر عوض شدم)
- عاشقانه عشق ورزیدن
- همراه بودن
- زنده بودن (منظور زندگی کردن را دوست داشتنه)
- قرتی بودن (بله!!!!!! شاید تعجب کنید ولی این ویژگی رو من دوست دارم. چون یه جورایی حس کودکی و همین زنده بودن و شادی همراهشه. بعضی وقتها به شوخی بهش میگم قرتی. اوایل فکر میکرد به عنوان یه کلمه منفی به کار میبرم که بعد با توضیحات من متوجه شد که این طور نیست. البته شانس آوردیم که کمی تا قسمتی حجاب داره وگرنه دیگه میترکوند از قرتی گری!)
- و ....
ختم کلام اینکه از زندگیم راضیم و فکر میکنم از تمام اختلافات و تشابهات و ... که بگذریم، برآیند چیزی که تا الان داشتم همون چیزی است که قبل از ازدواج تصور داشتم. یعنی به طور مختصر و مفید یه زندگی آرام و گرم و خوش.
پ.ن: قبلا که فهمیدم که یه سری از خانواده و فک و فامیل اینجا رو میخونن، نوشتن کمی سخت شد! الان مسئله دو تا شده! چون یه سری فک و فامیل همسر هم اینجا رو ممکنه بخونن!!!
ممکنه هر کسی به هرچیزی یه جور دیگه ای نگاه کنه.یعنی یه جسم یا یه شیئ رو ممکنه آدمهای مختلف به شکلهای مختلف ببینن.مثلا کافیه یه نفر تو چشماش یه فیلتر Colored pencil با Pencil width 24 و Stroke pressure 2 و Paper brigthness 0 داشته باشه تا منو این شکلی ببینه!