شدیدا گرفتارش شدم!! همین روزمرگی رو میگم! همینه که به نظرم روزها دارن به سرعت میگذرن و من درکی از روزهایی که میگذرن ندارم!! البته این شاید با کلمه روزمرگی جور در نیاد یا شایدم اصلا اسمش روزمرگی نباشه. چون به نظرم میاد که روزمرگی درش سکون و کندبودن وجود داره! اگر اینه من منظورم اینه که روزهامون شده یکنواخت و تکراری شنبه تا چهارشنبه: کار، خانه، تلویزیون، خواب؛ 4 شنبه تا جمعه: کار، ترمینال، خانه، مهمونی، مهمان داری، ترمینال. البته این وسطا یه کارهایی میکنیم مثل سینما رفتن! ولی انگار کافی نیست.
البته تنها مقصر خودم میباشم. بزرگترین دلیل این قضیه هم انگار همان خلا همیشگی زندگی من یعنی برنامه ریزیه! همونی که میدونم چاره دردمه ولی نمیتونم انجامش بدم! مسخره نیست؟ فکر کنم خیلی ها ولی اینطوری باشن. یعنی میدونن دوای دردشون چیه ولی نمیتونن انجامش بدن! اصلا میشه گفت درد اصلی همینه که میدونی چی کار باید بکنی که اوضاعت درست شه ولی نمیکنی. شاید هم رخوت و تنبلی در بدنم انباشته شده و ریشه کرده! از زمانی که فعالیت اجتماعی بیشتری داشتم وقت زیادی نمیگذره ولی انگار از 3 سال پیش یه دفعه همراه با عوض شدن نتایج انتخابات حس و حال ما هم عوض شد. دیگه حتی حوصله دیدن 60 دقیقه رو هم ندارم و ترجیح میدم به جاش فیلم تخیلی فضایی ببینم! تازه اگر نسبت به وزنم از این هم بیخیال تر بودم هر روز با دیدن فیلم پفک و نوشابه میخوردم یا سوسیس پنیری با سس مایونز و خردل!
شاید هم اصلا دلیلش زندگی با کسی است که دوستش دارم و انگار برایم بس است! یعنی دیگه لزومی هم نیست که هر هفته به دیدن دوستان و اقوام و آشنایان برم و همینقدر که دورادور احوالشون رو بدونم و اگر موقعی به کمکی احتیاج داشتن کمک حالشون باشم کافیه!
نمیدونم هرچی که هست دیگه باید عوض بشه چون بد جوری داره ریشه اش تنومند میشه.
یک راه خوبی جدیدا کشف کردم برای عوض شدن روحیه و اینا. اون هم گل و گیاهه! قبلا در خانه پدری، مادرم گل وگیاه زیاد داشت و از بچگی بودن گل و گیاه درخانه و باغچه برامون آشنا بود. ولی علاقه ای به رسیدگی به گل وگیاه نداشتم. حتی زمانهایی که مجبور بودم اونها رو آب بدم با اکراه این کار رو میکردم و سعی میکردم از زیرش در برم. اما الان برایم جالب شده اند. حتی در ابتدای زندگی مشترک هم یادم میرفت که به یه گلدانی در غیاب همسر آب بدم. ولی الان حواسم به همشون هست. حتی اگه کمی در حال پژمردن باشن میفهمم و سعی میکنم درستش کنم. انگار ور رفتن با گل و گیاه و خاک آدم رو سرزنده میکنه. البته واقعا درست نگه داشتنشون کار سختیه و به مراقبت زیادی نیاز است.
امیدوارم به زودی از این حالت سکون و رخوت در بیام و انرژی از دست رفته رو به دست بیارم.
میخواستم در مورد بیماری منیر (Meniere) که ظاهرا بهش دچار شدم یه مطلبی بنویسم که به درد بقیه هم بخوره ولی نمیدونم چی شد که یهو اینها رو نوشتم. به هر حال اینم از خاصیت های فی البداهه نوشته که چیزی که همون موقع میاد تو ذهن رو بنویسی!