خیلی زیاد ندیده بودمش. یعنی اون وقتها که شاید بیشتر میدیدمشون اونقدر بچه بودم که نمیدونستم دوستان پدر و مادرم چه کسانی هستند. اما بزرگتر که شدم یعنی وقتی که کمی از سابقه مبارزات سیاسی در ایران فهمیدم البته اون هم به واسطه مراوده بیشتر با بعضی دوستان پدرم، فهمیدم کسانی که ما به راحتی باهاشون رفت و آمد داریم کم کسایی نیستند و اسمشون در تاریخ این مملکت ثبت شده. اما باز هم آشنایی من محدود به دوستی بود نه خط و مشی سیاسی. یعنی مهم نبود که من از نظر فکری باهاشون مخالف بودم یا موافق. جزو پاکترین و محترم ترین آدمهایی بودن که من میشناختم. بدون هیچ سودایی در سر فقط دغدغه  سربلندی مردم و مملکتشون رو داشتن و چه دلیلی از این بالاتر که نیت پاکشون باعث شد در هر زمانی زیر ضربه حکومت و قدرتمندان باشن. چه قبل از انقلاب چه بعد از انقلاب. اونقدر بزرگ بود که با تمام دشمنی که باهاش شد، خبر مرگش در سایتهای خبری حکومتی هم آمد. مهندس سحابی یکی از این آدمهایی بود که در بچگی دیده بودم و بزرگتر که شدم با اینکه میدونستم کیه کمتر از قبل دیدمش. آخرین بار پارسال عید بود که رفتیم دیدنش. دیدار خانوادگی بود و فرصت زیادی برای حرف زدن نبود. اما باز هم پیرمرد دغدغه ایران داشت و فقط به حفظ یکپارچگی ایران فکر میکرد. نگران از هم پاشیدن جامعه و مملکت بود و مثل گذشته مسائل اقتصادی را تجزیه و تحلیل میکرد. امروز میخواستم برم تشییع جنازه اش ولی بعد که مادرم گفت تشییع جنازه افتاده 7 صبح فهمیدم که خبرایی هست و طبق معمول طبع محافظه کارم غلبه کرد و ترس از درگیری و بازداشت و ... مانع شرکت در مراسم شد. البته در این جور مواقع آدم دلایلی برای ترسش داره ولی نمیدونم چقدرش واقعیه و چقدرش توجیه؟ مثلا اینکه مراسم بدترین جای ممکن بود. از این نظر که ورودی و خروجی یک مسیر خیلی طولانی بود که راه دیگری غیر از این وجود نداشت. بنابراین اگه از توی مراسم هم بیرون میومدی ممکن بود در طول مسیر بگیرنت. ای کاش کمی از شجاعت دخترش را داشتم.

بله خبر دوم شوک کننده بود. هاله سحابی در مراسم تدفین پدرش درگذشت. هاله رو آخرین بار بعد از آزادیش در دستگیری بهارستان دیدم. نمیدونم واقعا چطور تعریفش کنم؟ یه شیرزن به تمام معنی. فرزند خلف مهندس سحابی. کسی که برای دفاع از حق، از جان و مالش میگذشت. به معنای واقعی ساده و پاک، شجاع، خاکی و ... . از اون دسته آدمهایی که باورم نمیشه حتی بازجوهاش در اوین دشمنش باشن. یک فقره از شجاعتش همین کاری بود که سال 88 در بهارستان منجر به بازداشتش شد. در دست داشتن پلاکارد در اون روز یعنی حرف حق زمان و مکان نداره و در دهن شیر هم حرف حق رو باید زد. واقعا نمیتونم خودم رو جای همسر مهندس بزارم. یعنی اصلا نمیتونم این حجم درد رو تصور کنم. همسر و فرزند به فاصله 2 روز. اونم به این شکل. بالاخره خانواده و آشنایان مهندس میدونستن که رفتنیه ولی هاله همه رو شوک کرد. درک حال همسر و بچه های هاله واقعا سخته اما میدونم هاله آزاد شد. هاله ای که احتمالا بعد از مراسمات پدرش باید به زندان بر میگشت آزاد شد. دیگه هیچ بازجو و هیچ قانونی نمیتونه در بندش کنه. همین الان یه عکسی ازش دیدم که تیتر بی نظیری داشت:

"هاله با عزت رفت"

روحش شاد و یادش گرامی.

پ.ن: خیلی نوشته خوبی نشد. ولی باید مینوشتم.