شدیدا گرفتارش شدم!! همین روزمرگی رو میگم! همینه که به نظرم روزها دارن به سرعت میگذرن و من درکی از روزهایی که میگذرن ندارم!! البته این شاید با کلمه روزمرگی جور در نیاد یا شایدم اصلا اسمش روزمرگی نباشه. چون به نظرم میاد که روزمرگی درش سکون و کندبودن وجود داره! اگر اینه من منظورم اینه که روزهامون شده یکنواخت و تکراری شنبه تا چهارشنبه: کار، خانه، تلویزیون، خواب؛ 4 شنبه تا جمعه: کار، ترمینال، خانه، مهمونی، مهمان داری، ترمینال. البته این وسطا یه کارهایی میکنیم مثل سینما رفتن! ولی انگار کافی نیست.
البته تنها مقصر خودم میباشم. بزرگترین دلیل این قضیه هم انگار همان خلا همیشگی زندگی من یعنی برنامه ریزیه! همونی که میدونم چاره دردمه ولی نمیتونم انجامش بدم! مسخره نیست؟ فکر کنم خیلی ها ولی اینطوری باشن. یعنی میدونن دوای دردشون چیه ولی نمیتونن انجامش بدن! اصلا میشه گفت درد اصلی همینه که میدونی چی کار باید بکنی که اوضاعت درست شه ولی نمیکنی. شاید هم رخوت و تنبلی در بدنم انباشته شده و ریشه کرده! از زمانی که فعالیت اجتماعی بیشتری داشتم وقت زیادی نمیگذره ولی انگار از 3 سال پیش یه دفعه همراه با عوض شدن نتایج انتخابات حس و حال ما هم عوض شد. دیگه حتی حوصله دیدن 60 دقیقه رو هم ندارم و ترجیح میدم به جاش فیلم تخیلی فضایی ببینم! تازه اگر نسبت به وزنم از این هم بیخیال تر بودم هر روز با دیدن فیلم پفک و نوشابه میخوردم یا سوسیس پنیری با سس مایونز و خردل!
شاید هم اصلا دلیلش زندگی با کسی است که دوستش دارم و انگار برایم بس است! یعنی دیگه لزومی هم نیست که هر هفته به دیدن دوستان و اقوام و آشنایان برم و همینقدر که دورادور احوالشون رو بدونم و اگر موقعی به کمکی احتیاج داشتن کمک حالشون باشم کافیه!
نمیدونم هرچی که هست دیگه باید عوض بشه چون بد جوری داره ریشه اش تنومند میشه.
یک راه خوبی جدیدا کشف کردم برای عوض شدن روحیه و اینا. اون هم گل و گیاهه! قبلا در خانه پدری، مادرم گل وگیاه زیاد داشت و از بچگی بودن گل و گیاه درخانه و باغچه برامون آشنا بود. ولی علاقه ای به رسیدگی به گل وگیاه نداشتم. حتی زمانهایی که مجبور بودم اونها رو آب بدم با اکراه این کار رو میکردم و سعی میکردم از زیرش در برم. اما الان برایم جالب شده اند. حتی در ابتدای زندگی مشترک هم یادم میرفت که به یه گلدانی در غیاب همسر آب بدم. ولی الان حواسم به همشون هست. حتی اگه کمی در حال پژمردن باشن میفهمم و سعی میکنم درستش کنم. انگار ور رفتن با گل و گیاه و خاک آدم رو سرزنده میکنه. البته واقعا درست نگه داشتنشون کار سختیه و به مراقبت زیادی نیاز است.
امیدوارم به زودی از این حالت سکون و رخوت در بیام و انرژی از دست رفته رو به دست بیارم.
میخواستم در مورد بیماری منیر (Meniere) که ظاهرا بهش دچار شدم یه مطلبی بنویسم که به درد بقیه هم بخوره ولی نمیدونم چی شد که یهو اینها رو نوشتم. به هر حال اینم از خاصیت های فی البداهه نوشته که چیزی که همون موقع میاد تو ذهن رو بنویسی!
اندازه همین اتاق خوابمون
اونوقت من بودم و تو و یه عالمه وقت که با هم باشیم
بعد صبح ساعت که زنگ میزد بدون اینکه چشمم رو باز کنم خاموشش میکردم
و تو خودت رو تو بغل من جا میدادی و باز میخوابیدیم
و بعد از ساعتها مقاومت در برابر بیدار شدن! بالاخره بیدار میشدیم و با هم صبحانه میخوردیم
دیگه به چیزی فکر نمیکردیم غیر خودمون
نه به اینکه کارهای شرکت چطور پیش میره؟
نه به اینکه زندانیهای سیاسی در چه وضعین؟
آمریکا میخواد حمله کنه یا نه؟
انتخابات چی میشه؟
سکه طلا چند؟ دلار چی؟
و ...
ای کاش میشد فقط به خودمون فکر کنیم، با هم حرف بزنیم، بخندیم
من برات آشپزی میکردم و تو هی مثل یه جوجه پشت سر من وسائل اضافی رو جمع کنی!
با هم میشستیم بازی میکردیم
فیلم میدیدیم، بعد تو وسط فیلم بلند میشدی میرفتی سمنو رو از یخچال میاوردی
با هم میرفتیم دیدن دوستان، فامیل، مامان باباها
و زندگی میکردیم
آره باور کن دنیای من میتونه به همین کوچیکی باشه
نه اینکه فکر کنی من خیلی آدمه قانعیم و خاکیم
نه؛ من اتفاقا دوست دارم همش خوش باشم و خوش بگذرونم
و من وقتی با تو هستم خوشم
پس برام فرقی نمیکنه سر کار چه مسائلی دارم
گرونی کجا داره میره
اوضاع مملکت چقدر اسفناکه
مردم چقدر بدبختن
و ...
مهم اینه که با تمام اینها وقتی میام خونه، تو هستی
وقتی تو هستی همه چیز فراموش میشه و دنیام میشه همین خونه قشنگمون
زادروزت مبارک دوست خوب من
دیشب یه مستندی از من و تو پخش شد که به ۳۷ روز پایانی زندگی بختیار نخست وزیر ایران بعد از خارج شدن شاه از ایران می پرداخت. البته من از وسطاش دیدم ولی به نظرم خیلی فیلم جالبی بود. فیلم چهره خوبی از بختیار نشون میداد. یعنی به هر حال خیلی بی موضع و جهت گیری نبود یا لااقل اگر کارگردان فیلم میخواسته که فیلمش بی قضاوت باشه نتونسته این کار رو بکنه و فیلم مخصوصا با موسیقیش چهره مثبتی از بختیار نشون میده.
من که مطالعات تاریخیم در حدی نیست که بتونم بگم آیا واقعا بختیار همینی بوده که توی فیلم بوده یا نه؟ اما یادمه یه بار پدرم هم گفت که اگر میزاشتن همون بختیار بمونه و کار کنه به اینجا نمیرسید کارمون! حرفهای بختیار خیلی مثبت، درست و در جهت رسیدن به دموکراسی به نظر میرسید. و به هر حال کسی بود که آخر سر جونش رو پای آزادی و دموکراسی ایران گذاشت. حتی اگه دموکراسی که اون میخواسته دموکراسی واقعی نبوده باشه.
نکات جالب این فیلم برای من شخصیت بختیار نبود. یکی دو تا از حرفهای بختیار بود که برام خیلی جالب بود و همچنین از همه جالبتر همون غلیان جهلی که در صحنه های مستند از تظاهرات و حمله به پادگانها و نخست وزیری و .... دیده میشد!!
اولین حرفی که بختیار زد و خیلی برام جالب بود این بود که میگفت: "اینها دموکراسی نمیخوان، میخوان شاه بره و یکی دیگه بیاد جاش بشینه! این اسمش دومکراسی نیست و ..."
و یا جای دیگه ای گفت: "تاریخ در آینده قضاوت خواهد کرد که اینها با حکومت خودشون چه بر سر اسلام خواهند آورد!"
اما با دیدن صحنه هایی از خیابانها در نزدیکی انقلاب که صحنه هایی هستند که کمتر دیده شدن و از تصاویر تکراری تلویزیون جمهوری اسلامی نیستن بیشتر دارم به این نزدیک میشم که انقلاب ایران بیشتر از این که یه خواست منطقی عموم مردم باشه بر خواسته از شور و احساسات بی ریشه و شاید به نوعی هوس بوده. صحنه هایی که به پادگانها حمله کردن و سربازهای وظیفه و یا نگهبانهای اونجا کشته شدن و مردم مسلح شدن، یا صحنه های حمله به نخست وزیری و یا صحنه ای که مردی با خوشحالی با یک اسلحه ژ۳ در دست مرتب داد میزد: "مشت ما اسلحه شد، مشت ما اسلحه شد" هر چند که شاید این ویژگیهای هر انقلابی باشه همان طور که در لیبی شاید خیلی بدتر از این شد و یا در سوریه احتمالا به یه همچین راهی کشیده میشه ولی باز هم نشون دهنده ایراداتی است که در انقلاب اتفاق میوفته. به همین دلیله که شخصا اعتقاد دارم اگر اصلاحات سالها طول بکشه خیلی بهتر از اینه که یه شبه با انقلاب تغییر و تحول انجام بشه. مثلا ما اگر بعد از ۱۵ سال از الان برسیم به بهار تونس خیلی بهتر از اینه که ۱ سال دیگه مثل لیبی درگیر جنگ داخلی بشیم و این طوری تغییر ایجاد کنیم.
این فیلم من رو یاد یه چیزه دیگه هم انداخت. اون هم یه فیلم عروسکی که اتفقا در همین ایام سالها پیش به صورت تکراری هرساله از تلویزیون پخش میشد که عروسک بختیار میومد یه شعری میخوند که ترجیع بندش "من مرغ طوفانم" بود. بعد هم مردم در تظاهرات داد میزدن "بختیار، بختیار، نوکر بی اختیار".
پ.ن: اینترنت کاملا از دسترس خارج شده!!! از اونجایی که من به معجزه به عنوان اتفاقی که علارغم تمام منطقها و اصول و قواعد میوفته اعتقاد دارم امیدوارم پس فردا معجزه ای اتفاق بیوفته!!
سرم شلوغ است به شدت! برای همین نزدیکه 2 ماه نتونستم چیزی بنویسم.
آهان! داره یادم میاد چه چیزایی میخواستم بنویسم!! یکیش در مورد حرفهای زنانه بود! سوءتفاهم نشه، منظورم این که جماعت مونث یکسری حرفهایی با هم میزنند که با حتی شاید نزدیک ترین موجودات مذکر بهشون هم نزنن یا اینکه این حرفها رو معمولا مذکرها با هم نمیزنن!
یعنی مثلا فرض کنید که دو تا خانم خیلی راحت با هم راجع به سکس یا روابط جنسیشون حرف میزنن. البته یه حریمهایی برای اشخاص آشنا نگه داشته میشه ولی هرچی غریبه تر باشه راحت تر صحبت میکنن و دیگه چیزی ناگفته باقی نمیزارن!! مثلا نوع پیشگیری چیزیه که با غریبه و آشنا صحبت میشه ولی مثلا اندازه آلت و ... کمی خصوصی تره و با یه غریبه ممکنه صحبتش بشه!
یکی دیگه از مشخصه های خانمها در زمینه حرف اینه که خیلی راحت با هم شروع به صحبت میگیرن و در عرض چند دقیقه به جایی میرسن که از هم شماره تلفن میگیرن! مثلا فرض کنید در اتوبوس بین شهری، دو تا خانم که بغل هم بشینن احتمالا تا مقصد تمام داستان زندگی هم دیگر رو میدونن و احتمالا اگه خیلی هم با هم حال کرده باشن، شماره میگیرن و دوست میشن! اما من خودم به شخصه این هم با اتوبوس سفر کردم به ندرت پیش اومده که با بغل دستیم بیش از چند کلمه حرف بزنم(البته خب من شاید کلا مثال خوبی نباشم! چون با یه آشنا هم ممکنه حرف نزنم!!!) ولی این جزو چیزاییه که تقریبا اکثرا قبول دارن که خانمها باهم خیلی راحت وارد صحبت میشن و خیلی چیزها رو برای هم تعریف میکنن.
اما به نظر من در کل این دو ویژگی یعنی عدم سانسور حرفها و راحت حرف زدن با غریبه ها جالب و خوبه! مثلا در مورد اینه با یه غریبه خیلی راحت وارد صحبت بشی و باهاش درد و دل کنی خوبه چون یکی از روشهای روان درمانی همینه. اینکه شما فقط یکی رو داشته باشید که حرفهاتون رو بهش بزنید. چون اون طرف شما و اطرافیانتون رو نمیشناسه معمولا نباید نظر خاصی بده و صرفا بهتون گوش میده و در نهایت ممکنه ابراز همدردی بکنه و آرزوی موفقیت. چون یکی از دلایلی که خود خانمها برای عدم حرف زدن با آقایون میگن اینه که حرفهاشون معمولا بدون پیامد نیست یعنی این طور نیست که آقا حرفشون رو بشنوه و نصیحت و پند و اندرز نده یا عصبانی نشه و کلا بدون واکنش بمونه!! همین مسئله یکی از روشهای روانشناسها در درمان آدمها است. یعنی به جای اینکه هی راه حل بدن، سعی میکنن از بیمار حرف بکشن و بیشتر بیمار صحبت میکنه و دکتر فقط گوش میده و هرجا ببینه باید بیمار عمیق تر بشه و به ریشه بزنه با سوالهای بیشتر سعی میکنه خود بیمار به ریشه بیماریش برسه. بنابراین این حرکت خانمها از نظر روانی روشون تاثیر مثبت میزاره.
و ویژگی دیگه که حرف زدن از ممنوعات و عدم سانسور حرفهاشونه هم به نظر من مثبته چون من دلیلی در سانسور خیلی از حرفها نمیبینم!! مثلا چه اشکالی داره که من بدونم مثلا دوستم در خونه میگوزه یا نه؟ یا اینکه موهای زایدش رو با چی میزنه؟ چون این مسائل جزو مسائلی است که معمولا در موردش منبعی وجود نداره و سینه به سینه منتقل میشه. مثل اینکه مثلا پدر من وقتی دیده من به سن بلوغ رسیدم و قاعدتا موهای زایدم رشد میکنه بهم یواشکی!! طرز استفاده از واجبی رو توضیح داده!! پس اطلاع داشتن از مسائلی که ممکنه در کتاب و سایت و ... پیدا نشه کمک میکنه به بهتر زندگی کردن.
اما اینکه چرا زنها این طورین و مردها این طوری(البته منظور اکثریت زنها و مردها است نه همشون و مسلما کمتر جامعه شناسی میتونه یه خصوصیت رو به همه یا هیچ نسبت بده چه برسه به من که نقطه جامعه شناسی رو هم بلد نیستم!) هستن به نظرم دلایل مختلفی داره مثل فرهنگ، سابقه تاریخی، مذهب و ... که الان حالش نیست توضیح بدم!!
همین که اینها رو نوشتم خودش کلیه.
پ.ن: دوست داشتم یه مطلبی در مورد مادربزرگ بنویسم اما انقدر طول کشید که مشمول مرور زمان شد و همچنین حال مادربزرگ بزنیم به تخته بهتر شده است!
-آقا گلکسی مینی دارید؟
فروشنده سخت براندازم میکنه و میگه: بله.
-چند؟
این بار دقیق تر نگاهم میکنه. عین یه اسکن سه بعدی از سر تا پام رو اسکن میکنه، بعد از این تازه اطلاعات گرفته شده رو پردازش میکنه و بالاخره بعد از حدود ۱۰،۲۰ ثانیه میگه: ۲۱۵۰۰۰ تومن.
چیزی که اسکن تیپ و قیافه من به فروشنده نرسونده اینه که این مغازه سومیه که قیمت میگیرم و تا به حال قیمت ۲۰۵۰۰۰ تومن بوده.
یعنی کاملا مشخص بود که داره بر اساس ظاهر و تیپ من تشخیص میده که قیمت کالا چنده؟!!! و خب واضحه که دراینجا نمیتونین خوشحال باشین که یه فروشنده ای قیمت بالا بهتون گفته و این رو نشانه کلاس و تیپ و قیافه خوبتون بدونین. چون این کاملا نشون دهنده اینه که از نظر فروشنده ظاهر شما کاملا به آدمهای اسگول میخوره!و هر چه قیمت بالاتر باشه یعنی اسگولتری!!!
بارها این مسئله برای من پیش اومده و مطئنم که اون فروشنده به هر کسی یه قیمتی میده.
بازار موبایل، مغازه بعدی:
-آقا گلکسی مینی دارید؟
-بله.
-قیمت؟
این یکی بدون معطلی میگه: ۲۱۰۰۰۰ تومن جعبه بزرگش.
-جعبه بزرگ یعنی چی داره توش؟
- همه چی داره. هدفون، شارژر، کابل یو اس بی.
- مگه بقیه جعبه ها ندارن؟
- نه بعضی ها فقط گوشی توشه.
باز هم چیزی که فروشنده نمیدونه اینه که بنا به تجربه ای که در خرید انواع و اقسام کالاها برام پیش اومده من همه چیز رو قبل از خرید در اینترنت جستجو میکنم و اونجا کاملا مشخه که بسته گوشی گلکسی مینی توش چیا هست و یه نوع بسته بندی هم بیشتر نداره.
بازار موبایل، یکی دو تا مغازه بعدتر:
-آقا گلکسی مینی دارید؟
- بله، ۲۱۰۰۰۰ تومن گارانتی اصل.
- یعنی گارانتی پارس ماکروتل؟ (باز هم تجربه میگه حتما باید اسم گارانتی کننده رو بپرسی و گرنه ممکنه گارانتی فرعی رو به اسم گارانتی اصلی بهت بندازن!(
- بله.
- دور سبزش رو داری؟
- بله دارم.
- پس یه دونه لطف کنید. ( قیمت پائینتر هم وجود داشت ولی دور سبز نبود و حاضر بودم ۵ تومن برای این بیشتر بدم)
بعد از جستجو و پرس و جو از این شاگرد و اون شاگرد معلوم شد که دورسبز ندارن!
بازار موبایل، قبل از مغازه آخر:
- آقا گلکسی مینی دارید؟
- بله.
- چند؟
باز کمی من رو نگاه میکنه ولی از اون قبلیه کمتر وقت میگیره: - ۲۰۰۰۰۰ تومن!
باور نمیکنم! - دور سبزش رو هم دارین؟
- بله داریم ولی نرم افزارش ۲۵۰۰۰ تومن میشه!!!
- نرم افزار چی؟
- آخه این گوشی ها بدون نرم افزار کارآیی ندارن و ۲۵۰۰۰ تومن میگیرم نرم افزار میریزم روش.
- خب شاید من نرم افزار نخوام.
- بالاخره باید بریزی روش تا گوشیت خوب کارکنه.
بر میگردم که از مغازه برم بیرون. میگه: - ۲۲۰۰۰۰۰ هم میدم اگه خواستی.
حتی نگاهش هم نمیکنم و از مغازه میام بیرون. باز این فروشنده چیزی که نمیدونه اینه که من میدونم که اکثر این نرم افزارها به صورت رایگان قابل دانلود هستند و کافیه که گوشیت رو ثبت کی و یه حساب کاربری در سایت مربوطه بسازی تا بتونی نرم افزارهای دلخواهت رو بگیری. البته همشون مجانی نیستن ولی میشه رایگانش رو هم پیدا کرد. ضمنا حتی اگه این کار رو هم نخوای بکنی میتونی دی وی دی اون رو از بازار به قیمت فوقش 10-12 تومن بگیری!
بازار موبایل، مغازه آخر:
اینجا هم قیمت 205000 تومنه و من که دیگه از گشتن خسته شدم میگم که یه دونه میخوام. فروشنده اول که گفتم دور سبز میخوام گفت الان یکی از همکارام رفته خود نمایندگی سامسونگ گوشی بیاره جلوی من زنگ زد بهش که ببینه اونا دورسبزش رو دارن که همکارش گفت ندارن. بعد به من گفت که ببین خود نمایندگی هم نداره.
چه دروغ گفت، چه راست و فارغ از اینکه واقعا همکارش بهش چی گفت، حداقل انقدر زیرک بود و شعور داشت که طوری رفتار کنه که اعتماد من رو جلب کنه.
وقتی داشت جعبه موبایل رو باز میکرد بهش گفتم آقا یعنی این دیگه هزینه دیگه ای نداره؟
- نه. مثلا چی؟
- آخه یه جا به من گفتن نرم افزار باید بریزن روش.
- نرم افزار اگه بخواین من روش میریزم. اجباری نیست. اگه بخواین محافظ ال سی دی و کیف بخرین هم میل خودتونه.
به نظرم اومد حداقل نسبت به بقیه آدم تره. برای همین بهش گفتم: آقا چرا فروشنده ها اینجوری شدن. هرکی یه قیمتی میده. هرکی یه چیزی میگه. یکی میگه نرم افزار باید بریزی، یکی میگه جعبه بزرگ دارم و...
گفت همش برای اینه 5 تومن 10 تومن بیشتر بفروشن ولی نمیفهمن که اگه با مشتری درست برخورد کنن، براشون تبلیغ میکنه و اگه کسی دور و برش گوشی بخواد بهشون میگه برین از فلان مغازه بخرین.
میگم: آقا خدا خیرت بده! واقعا من نمیفهمم چرا این مسئله رو درک نمیکنن که اگه یه جایی من راضی باشم از خریدم بالاخره دور و بر آدم زیاد پیش میاد که ازت میپرسن مثلا من میخوام فلان کالا رو بخرم تو نمیدونی کجا برم؟
خلاصه اینکه من در چهار سال و نیمی که به فراگیری علم اقتصاد در دانشگاه مشغول بودم. هرگونه رابطه های انواع و اقسام پارامترها رو با قیمت دیده بودیم ولی رابطه قیمت کالا با تیپ و قیافه مشتری فقط مختص اقتصاد ایران و البته فروشندگان ایرانیه!!!!
پ.ن: امروز 32 ساله شدم!
ولی چه کنم که تازه فرصت کردم بنویسمش. این مدت انقدر مشغول بودم که حتی سیستم خونه رو هم روشن نکردم!!
اما مهمترین سالگرد زندگی من ۱۱ روز پیش بود و البته اولیش. سالگرد ازدواج. اولین سالگرد صبحش با دوستان اصفهان بودیم و شب دوتایی در تهران.
از دید من خیلی سریع گذشت!! کلا این روزها برام خیلی سریع میگذرن. مثلا شنبه که رفته بودم خونه دخترخاله اصلا باورم نمیشد که عید نرفتم خونشون و از عید ۶ ماه میگذره!!!
این یک سال که خوب بود حالا ببینیم بقیش چی میشه! البته شاید برای هر دو و بیشتر از همه اون کمی هم سخت بود ولی از اونجایی که من به خیلی چیزا به دید تجربه نگاه میکنم میگم خوب بود.
بقیه حرفها رو به خودش زدم و دلیلی نداره اینجا بنویسم و فقط خواستم ثبتش کنم.
یه چیزه دیگه ای میخواستم بنویسم در این رابطه که هرچی الان فکر میکنم یادم نمیاد و از اونجایی که یواش یواش باید برم ترمینال تا به دوستم برسم، بمونه برای وقتی که یادم اومد.
اما چند وقت پیش که آهنگ شاه پسر داریم دوماد، قند و عسل داریم عروس ستار رو بعد از مدتها گوش دادم. من رو دقیقا یاد یه روز و مکان و اتفاق خاص انداخت. عروسی پسر عمم که یادم نیست سوم راهنمایی یا اول دبیرستان بودم، شاید هم کوچکتر. اما این آهنگ اون موقع نقل مجالس عروسی بود. شاید این عروسی از اون جهت در خاطر من مونده که جزو اولین عروسیهای مختلطی بود که درش شرکت میکردیم. شاید چون دیگه تقریبا همه به غیر از برادر کوچیکه بزرگ شده بودیم و البته شاید که دید پدر و مادرمون عوض شده بود یا نمیدونم دلایل دیگه در این عروسی شرکت کردیم. یادمه که اون زمانها خیلی رستوران رفتن و بیرون غذا خوردن باب نبود. یا حداقل برای ما نبود. ولی هر از چند وقتی ما یه رستوران میرفتیم. بعدها فهمیدم که این رستوران رفتنها در حقیقت جایگزین مجالسی بوده که جای ما نبوده و به نوعی حق السکوت!! بنابراین اون عروسی به ما خیلی چسبید. خوب یادم هست که هوا سرد بود و من یک پلیور آبی با شلوار کرپ مشکی و کفش پدرم پوشیده بودم. آهنگ دیگری که اون موقع مد شده بود. Its my life دکتر آلبان بود. من که رقص ایرانی هم کم دیده بودم مجذوب حرکات رقصنده ها در وسط زمین هنگام پخش این آهنگ بودم. یکی از فامیلهای عروس هم بود (فکر میکنم پسرخاله عروس) که یادم هست با رقص باباکرمش ترکوند. کلاه شاپو گذاشت و رقصید و یادمه که حتی فامیل خودشون هم کف کرده بودن چون ظاهرا اونها هم از خانواده ای بودن که اهل رقص و بزن بکوب نبودن. چیز دیگه ای که کاملا یادمه، جوکی بود که من برای همه تعریف میکردم و همه میخندیدن. یه زمانی من جک تعریف کن جمع بودم.تا اینه جکها هم باخودم بزرگ شدن و قابل تعریف کردن در جمع خانوادگی نبودن. اما جک از این قرار بود که یه روزه یه دختر پسر دست در دست هم راه میرفتن، یکهو یه آخوندی از روبرو میاد.پسره میترسه و از دختره فاصله میگیره و میره پیش آخونده زیر لب میگه: الم تر کیف؟(عربی) بعد اخونده بهش جواب میده: ولش نکن حیفه!!! به هر حال اون موقع جک خنده داری حساب میشد!!!
اما یه اتفاق دیگه در اون عروسی افتاد که برای من خاطره شد. اون هم اولین عاشقیت من بود!!! اون هم با یکی از دوستان عروس خانم! که قاعدتا 10-12 سالی از من بزرگتر بود. خوب یادم هست که یه پیراهن نصفه(نمیدونم بهش میگن دکولته یا ... ولی از این ها که پیرهن از روی سینه ها شروع میشه و تیکه بالای سینه لخته) آبی رنگ پوشیده بود. نمیدونم ندید بدید بودن من بود یا چیزه دیگه ای ولی خلاصه من هرجا که بود فقط به اون نگاه میکردم. البته اون هم کلی در مجلس میدرخشید و در اوج طراوت و شادابی بود! چیزی که یادم هست این بود که از ذهنم خارج نمیشد. یعنی بعد از عروسی در راه برگشت هم همش تصویرش جلوی چشمم بود. دوست نداشتم حرف بزنم. نه بخندم نه بخندونم. و فکر میکردم که این یعنی عشق!!
البته پر واضح است که این عشق به چند روز نکشید و فراموش شد. همون بهتر هم که شد چون بی فرجام بود!!! اما در کل این عروسی به خاطر همین مسائل برای من خاطره شده و شنیدن این آهنگ من رو یاد اون روز انداخت و گفتم یادی ازش بکنم.
یه زمانی، اینترنت نبود که هیچ، تلفن به خارج از ایران یا برعکس از خارج به ایران هم انقدر گرون بود که کسی نمیتونست تلفن بزنه. پس بهترین راه حل نامه بود. یعنی با استفاده از نامه از حال و اوضاع همدیگه باخبر میشدن. چند شماره است که مجله مهرنامه نامه های مختلفی رو از اشخاص معروف به بستگانشون چاپ میکنه مثلا نامه های صادق هدایت به پدرش یا نامه های خمینی به همسرش و ... . حالا از اونجا که پدر و مادر بنده هم به خارج تشریف بردن، پیش خودم فکر کردم اگر به سبک و سیاق قدیم بخوام نامه بنویسم ولی در زمان حال چطوری میشه؟ البته یه جورایی برعکسه یعنی معمولا فرزندان به خارج میرن و از اونجا به ایران نامه میدن ولی ما از ایران به خارج نامه میدیم تا از حال و اوضاع ما و مملکت با خبر شن. اما نامه من این شد(البته این نامه در آینده نوشته خواهد شد!!!):
سلام خدمت پدر و مادر گرامیم
گفتم چند خطی بنویسم و شما را از اوضاع و احوال خودم و مملکت آگاه کنم.
از احوال خودم اگر بپرسید که ملالی نیست جز دوری شما. اوضاع الحمد الله خوب است. صبح اول وقت میریم سر کار و شب که هوا تاریک شده برمیگردیم بلکه بتونیم با این اوضاع گرانی و هزینه های بالا دوام بیاوریم. خانمم هم خوبه و سلام میرساند و دعاگوست.
دیروز قرار بود صغری خانم بیاد کمک خانم برای تمیز کردن خانه که نیومد. عصری زنگ زدم که چی شده چرا نیامدی؟ گفت آقا شرمندم، گرفتار دخترم شدم. گفتم چیزی شده؟ گفت امروز صبح از مترو که در اومده دم در نیروی انتظامی گرفتتش. حالا چرا؟ چون جورابش سوراخ بوده و شصت پاش از جوراب زده بوده بیرون و چون صندل پوشیده بوده پاش معلوم بوده و گرفتنش. حالا هرچی به مامورها گفته که به خدا ندارم جوراب بخرم به خرجشون نرفته که نرفته. برای همین صغری خانم مجبور شده بره آزادش کنه. خدا ازشون نگذره که مردم رو اسیر کردن.
راستی دیروز صد و هفتاد و دومین زندانی به خاطر اعتصاب غذا مرد. اما نگران نباشید اوضاع مملکت به حمد الله خوب است و اتفاقی نیفتاد. مثل بقیه بی سر و صدا دفنش کردن و مردم هم در فیس بوک و بالاترین اعلام انزجار و نفرت کردن. این طوری بهتر است. خونی ریخته نمیشود. یاد پدربزرگ افتادم که موقعی که اولین زندانی مرد گفت اینها کارشون تمومه و حالا که صد و هفتاد و دومین زندانی مرده باز هم میگه کار اینها تمومه اما نمیگه کی قراره کار اینها رو تموم کنه؟!!!
نون هم باز گرون شده. تافتون 400تومن، لواش 200، سنگک 2000 تومن و بربری 10000. فکر کنم این بار دیگه مردم اعتراض کنن. آخه وقتی میخواستن بنزین رو گرون کنن، گفتم نیمتونن و مردم میریزن بیرون که اتفاقی نیفتاد. بعد که خواستن برق و گاز رو گرون کنن، گفتم این بار دیگه نمیتونن و مردم شاکی میشن و هیچ کی قبضش رو پرداخت نمیکنه که باز اتفاقی نیفتاد و گاز و برق گرون شد و همه هم پرداخت کردن. اما میگم شاید این یکی فرق کنه، هرچی نباشه نون همچنان قوت غالبه.
امروز روزنامه ها نوشته بودن که یه گروهی توی کرج ریختن توی یه مهمونی و به زنها تجاوز کردن. خب ظاهرا تنها کار گروهی که ایرانیها از عهده اش بر میان تجاوزه! یعنی هر کار دیگه ای بگی اگه از چند نفر بیشتر بشن میخابه ولی این یکی فرق میکنه. خیلی هم در این زمینه تاثیر پذیرن. یعنی از وقتی که خبر تجاوز تو خمینی شهر پخش شد. دونه دونه شهرهای دیگه به تبعیت از خمینی شهر به این جریان پیوستن و الان دیگه فقط مونده تهران. اگر تو تظاهرات خیابونی هم مثل تجاوز از همدیگه تبعیت میکردن و مثل تهران راهپیمایی میکردن شاید یه اتفاقی میفتاد. البته این باعث اشتغال زایی هم میشه. بالاخره یه عده مامور نیروی انتظامی و دادگستری مسئول رسیدگی به پرونده ها میشن. روزنامه ها و مجلات و رادیو و تلویزیون هم مطلب داغ میزنن و بیشتر میفروشن. دکترها و روانشناسها مشغول تحقیقات و بررسی میشن. زندانها پر میشه و مجبور میشن زندان بسازن و زندانبان استخدام کنن و ...
باز میخوان بلیط مترو رو گرون کنن. برای بار دویست و نود و پنجم مجلس به دولت نامه زده که باید بودجه مترو رو بده و دولت هم گفته نمیدم. سر همین قضیه هم نماینده های مجلس خواستن رئیس جمهور رو استیضاح کنن که دم آخر یه تعدادی امضاشون رو پس گرفتن و استیضاح رای نیاورد. آقای رحمانی که سیاسی بازه میگه که میخوان کله پاش کنن. البته اینو همون دور اولش هم میگفت ولی بعد که چهار سال دومم رای آورد باز میگه میخوان کله پاش کنن. ما که نفهمیدیم بالاخره میخوان چی کار کنن؟!
یادش به خیر اوایل میگفتن اگه تقلب بشه ایران قیامت میشه، بعد تقلب شد و ما موفق نشدیم بالاخره قیامت رو ببینیم. بعد گفتن اگه کروبی و موسوی دستگیر بشن ایران قیامت میشه، امروز 365 روز یا به عبارتی 1 سال از دستگیریشون میگذره ولی باز هم ما قیامتی ندیدیم. احتمالا منظور از قیامت، قیامتیه که تو جاده چالوسه. جاتون خالی هفته پیش رفته بودیم چالوس نمیدونین چه قیامتی بود!
اما یه خبر خوب هم براتون دارم. میخوان برق رو جیره بندی کنن. یعنی هر خونه ای دو روز در هفته برق نداره! خیلی خوب میشه. حداقل دو روز اگه برق مصرف نکنیم به نظر قبض برقمون 20،30 درصد کمتر میاد. اگه میشد گاز و آب رو هم جیره بندی کنن خیلی خوب میشد. آخه ما که هرچی یارانه میگیریم باید دو برابر بزاریم روش تا قبضامون رو پرداخت کنیم. هرچی بیشتر کار میکنیم، حقوقمون رو اضافه میکنیم باز هم از هزینه ها عقبیم. خدا آخر عاقبت همه رو به خیر کند.
سرتان را درد آوردم. امیدوارم سفر به شما خوش بگذرد. آرزوی سلامتی و شادکامی شما را دارم.
به امید دیدار
خیلی زیاد ندیده بودمش. یعنی اون وقتها که شاید بیشتر میدیدمشون اونقدر بچه بودم که نمیدونستم دوستان پدر و مادرم چه کسانی هستند. اما بزرگتر که شدم یعنی وقتی که کمی از سابقه مبارزات سیاسی در ایران فهمیدم البته اون هم به واسطه مراوده بیشتر با بعضی دوستان پدرم، فهمیدم کسانی که ما به راحتی باهاشون رفت و آمد داریم کم کسایی نیستند و اسمشون در تاریخ این مملکت ثبت شده. اما باز هم آشنایی من محدود به دوستی بود نه خط و مشی سیاسی. یعنی مهم نبود که من از نظر فکری باهاشون مخالف بودم یا موافق. جزو پاکترین و محترم ترین آدمهایی بودن که من میشناختم. بدون هیچ سودایی در سر فقط دغدغه سربلندی مردم و مملکتشون رو داشتن و چه دلیلی از این بالاتر که نیت پاکشون باعث شد در هر زمانی زیر ضربه حکومت و قدرتمندان باشن. چه قبل از انقلاب چه بعد از انقلاب. اونقدر بزرگ بود که با تمام دشمنی که باهاش شد، خبر مرگش در سایتهای خبری حکومتی هم آمد. مهندس سحابی یکی از این آدمهایی بود که در بچگی دیده بودم و بزرگتر که شدم با اینکه میدونستم کیه کمتر از قبل دیدمش. آخرین بار پارسال عید بود که رفتیم دیدنش. دیدار خانوادگی بود و فرصت زیادی برای حرف زدن نبود. اما باز هم پیرمرد دغدغه ایران داشت و فقط به حفظ یکپارچگی ایران فکر میکرد. نگران از هم پاشیدن جامعه و مملکت بود و مثل گذشته مسائل اقتصادی را تجزیه و تحلیل میکرد. امروز میخواستم برم تشییع جنازه اش ولی بعد که مادرم گفت تشییع جنازه افتاده 7 صبح فهمیدم که خبرایی هست و طبق معمول طبع محافظه کارم غلبه کرد و ترس از درگیری و بازداشت و ... مانع شرکت در مراسم شد. البته در این جور مواقع آدم دلایلی برای ترسش داره ولی نمیدونم چقدرش واقعیه و چقدرش توجیه؟ مثلا اینکه مراسم بدترین جای ممکن بود. از این نظر که ورودی و خروجی یک مسیر خیلی طولانی بود که راه دیگری غیر از این وجود نداشت. بنابراین اگه از توی مراسم هم بیرون میومدی ممکن بود در طول مسیر بگیرنت. ای کاش کمی از شجاعت دخترش را داشتم.
بله خبر دوم شوک کننده بود. هاله سحابی در مراسم تدفین پدرش درگذشت. هاله رو آخرین بار بعد از آزادیش در دستگیری بهارستان دیدم. نمیدونم واقعا چطور تعریفش کنم؟ یه شیرزن به تمام معنی. فرزند خلف مهندس سحابی. کسی که برای دفاع از حق، از جان و مالش میگذشت. به معنای واقعی ساده و پاک، شجاع، خاکی و ... . از اون دسته آدمهایی که باورم نمیشه حتی بازجوهاش در اوین دشمنش باشن. یک فقره از شجاعتش همین کاری بود که سال 88 در بهارستان منجر به بازداشتش شد. در دست داشتن پلاکارد در اون روز یعنی حرف حق زمان و مکان نداره و در دهن شیر هم حرف حق رو باید زد. واقعا نمیتونم خودم رو جای همسر مهندس بزارم. یعنی اصلا نمیتونم این حجم درد رو تصور کنم. همسر و فرزند به فاصله 2 روز. اونم به این شکل. بالاخره خانواده و آشنایان مهندس میدونستن که رفتنیه ولی هاله همه رو شوک کرد. درک حال همسر و بچه های هاله واقعا سخته اما میدونم هاله آزاد شد. هاله ای که احتمالا بعد از مراسمات پدرش باید به زندان بر میگشت آزاد شد. دیگه هیچ بازجو و هیچ قانونی نمیتونه در بندش کنه. همین الان یه عکسی ازش دیدم که تیتر بی نظیری داشت:
"هاله با عزت رفت"
روحش شاد و یادش گرامی.
پ.ن: خیلی نوشته خوبی نشد. ولی باید مینوشتم.
اما بحثم راجع به این چیزا نبود. بله سالگرد عقد بنده جای خوانندگان خالی خیلی خوش گذشت. جزو معدود روزهایی بود که تنها با همسر بودیم به غیر از ساعتی در بعد از ظهر و ساعتی در شب. البته یکی از برنامه هامون که رفتن به سینما بود اجرا نشد. که باز هم با توجه به برنامه ریزیها در ایران میشه گفت نتیجه قابل قبولیه. چون از بین چندین کار فقط یکیش نشد.
نمیدونم این که بگم این یک سال مثل برق و باد گذشت، خوبه یا بد؟!! اما چه خوب باشه چه بد واقعیت اینه که مثل برق و باد گذشت. سال اول که خوش گذشت تا ببینیم بقیه سالها چی میشه؟! به هر حال این هم جزو سالگردهاییه که به این وبلاگ اضافه شد. خدا را چه دیدی شاید سالگردهای دیگه ای هم به این وبلاگ در آینده اضافه بشه. پر واضحه که منظورم بچه و نوه و نتیجه است!!! یعنی من انقدر به نوشتن ادامه بدم که سالگردهای تولد بچه و نوه و نتیجه رو هم این تو بنویسم. کسی چه میدونه؟!!!
پ.ن: فردا تشییع جنازه ناصر حجازی، ساعت 9 ورزشگاه آزادی.
مثلا هفته پیش دو خبر از این مدل داشتم. یکی اینکه خانه لواسان به فروش رفت ودیگری اینکه برادر گرامی پذیرش گرفته و احتمالا رفتنیه. هر دو خبرها رو دوست خوبم که همانا همسرم میباشد با خوشحالی به من داد و من به محض شنیدم دلم گرفت.
خب در مورد خانه لواسان که طبیعتا با شنیدنش، یاد دوران گذشته و خاطراتی که در اونجا داشتیم افتادم و دلم گرفت. راستش دوست نداشتم اونجا فروش بره، چون هم خاطراتی داشتم هم برای امثال من که از اون جا گهگاهی استفاده میکردیم و آخر هفته ای یا روز تعطیلی به عنوان پیک نیک میرفتیم اونجا غنیمتی بود. البته که اگر من صاحبش بودم نگهش میداشتم ولی چه کنم که مالکین قصد فروش داشتند و فروختند. کلی یاد دوران بچگی افتادم. اون زمان که هنوز فک و فامیلی در ایران موجود بودند. همون اولا که تازه باغ رو گرفته بودن. یه باغ جوون با خونه ای سنگی. از این سنگهای سابیده شده نه ها! از این سنگهایی که صاف نیستن. نمیدونم بهشون چی میگن؟ رنگشم صورتی مایل به قرمز بود و بندهاش هم مشکی. یه آشپزخونه بود و یه سالن و یک اتاق و یک دستشویی فرنگی که تا وقتی این خونه قدیمی بود من یادم نمیاد که توی این توالت کارم رو کرده باشم. این مخصوص بزرگترهایی بود که نمیتونستن برن توالت ایرانی که ته باغ بود و پر از عنکبوتهای لنگ دراز و خرچسونه. و استخر آبیاری توی باغ که ما توش شنا میکردیم. شوخی رایج اون زمونا، انداختن آدمها توی استخر بود. مخصوصا وقتی آدم جدیدی به فامیل اضافه میشد. مثلا خوب یادمه که عروس اول عمه ام رو عموم با این شوخی انداخت تو استخر، و یادمه که مامانم بعد به ما گفت کار بدی کرده، به نظرم میاد چون لباس عروس عمه ام نازک بود و بدنش بعد از خیس شدن لباسش معلوم میشد گفت نه به خاطر اینکه باهاش شوخی نداشتیم و تازه اومده بود به فامیل ما. چقدر بازی میکردیم، همه باهم از کوچک گرفته تا بزرگ. انگاری اون موقع ها یه جور دیگه بود. شایدم ما بچه بودیم و نمیفهمیدیم که انقدرها هم صمیمی نیستیم و با یه ناهمگونی کوچیک به هم میریزیم. اما هرچی بود خوب بود. بلال خوراک بابا بود. فصلش که میومد تو راه بعد از گردنه قوچک از وانتی ها میخریدیم. بابا زیاد میگرفت که ارزون حساب کنه. بلال شیر. راستش من آخرش نفهمیدم که شیر بودن بلال به شیرین بودنشه یا به آب دار بودنش؟! یادش به خیر دوران جنگ هم مدتی اونجا ساکن شدیم. بعدها که دوستانی از خوزستان پیدا کردم خجالت میکشیدم بگم ما از تهران رفتیم لواسان. چون با چیزهایی که اونها تعریف میکردن تهران اصلا خبری نبوده که آدم بخواد فرار کنه. ای بابا هی میخوام متن طولانی نشه هی خاطرات بیشتری به ذهنم میاد!!
آقا خلاصش این که ما بزرگ شدیم و لواسان هم بزرگ شد و سه طبقه و مدرن با سونا و جکوزی. فامیل ما هم هی تک و توک از ایران رفتند و بیشترین استفاده رو من با دوستانم از اونجا کردیم و فامیل فقط یه 13 بدری یا وقتی کسی از خارج میومد و ... . بابا حبیب رفت و مامانجون اومد تهران و لواسان قولنامه شد!
همین ها بود که دلم گرفت.
اما خبر دوم هم خب واضحه که دلگیر کننده بود. همین داداشی که بدون اینکه کسی بخواد باهاش شوخی کنه و اصلا خیلی کوچیک تر از این بود که شوخی های بزرگونه باهاش بشه، برای اینکه کم نیاره خودش رو 2،3 بار انداخت تو همون استخر لواسان و هر دفعه یکی نجاتش داد تا برسه به اینجایی که بخواد بره، داره میره! از خواهر برادرها همین یکی مونده بود، که اونم باید بار و بندیل رو ببنده. یعنی من میمونم و همسر و بابا و مامان. البته این هم برای خودش خبر خیلی خوبیه. تجربه اقامت در یک کشور دیگه خیلی خوبه مخصوصا که باعث دررفتن حداقل موقتی از سربازی بشه! به همین دلیل اگه بتونه دووم بیاره و سختی های اولش رو تحمل کنه به برگشتش به ایران خیلی امیدوار نیستم. راستش یه زمانی میشد یه توجیهاتی برای موندن در ایران آورد ولی الان نه. البته فکر نکنید که من توجیهی ندارم ولی توجیهات من کاملا شخصین و ممکنه در مورد آدمهای دیگه کاربرد نداشته باشن. ضمن اینکه خانواده ما هم مثل خیلی از فاملیهای دیگه ایرانی الان بیشتر خارج از ایرانن تا توی ایران. برای همین اونجا هم احساس دوری از خانواده رو نمیکنه. برای تجربه به هر حال خوبه حتی اگه مثل من تجربه اش نصفه تموم شه! به هر حال دور شدن تنها برادر باقی مانده در خانواده و اونهم برادری که از بچگی با من در یک اتاق بود و بعدا که بزرگ شدیم هم رفقا و بعضی تفریحات و عشق و حالها رو با هم بودیم دلگیرم کرد. البته در بچگی بیشتر با هم کل کل میکردیم و یادمه یه دفعه برادرم نمیدونم تحت تاثیر تعالیم معلمهاش بود، فیلم دیده بود و یا ... طی یک یادداشت کوچک از من درخواست که باهم دیگه خوب و مهربون باشیم!! البته دیگه یادم نیست که این نوشته تاثیری داشت یا نه؟! ولی بعد که بزرگ شدیم تاثیر داشت و الان با اینکه ممکنه اختلافاتی داشته باشیم ولی دیگه با هم مثل قبل کل کل نمیکنیم.
بله. این توضیحاتی مختصر درباره اخباری خوب ناراحت کننده بود!!!
پ.ن: ضمنا یادم رفته بود که ماه پیش این وبلاگ 5 سالش تموم شد و رفت تو 6 سال. خودمم باورم نمیشه که هنوز دارم مینویسم!
پ.ن2: بالاخره نصیحتهای مهندس روی من تاثیر گذاشته و سعی میکنم در وقتهای بیکاری کتاب بخونم. البته کتاب که فعلا نمیخونم. مجله. از اونجایی هم که وقت بیکاریم تنها در متروست اونجا مجله میخونم. پیشنهاد میکنم شما هم اگر با مترو میرید این ور اون ور حتما از این فرصت استفاده کنید. مجلاتی که من در مترو میخونم یکی مهرنامه است و دیگری مجله ماهنامه داستان که مال همشهریه. داستانهای کوتاه خوبی داره و کاملا مناسب متروست. مهرنامه رو هم مطالب خیلی سنگینش رو نمیخونم ولی انصافا در هر شماره چند مطلب خیلی جالب داره. مثلا همین شماره آخری یک مطلب راجع به روان شناسی دیکتاتورها و یکی دیگه راجع به تاثیر موسیقی در حرکتهای اجتماعی بود که خیلی جالب بودن.
- بابا چرا پیش ما نمیای؟ چقدر کار میکنی! بیا با هم یک گپی بزنیم.
- آخه کار دارم، حتما باید بشینم امشب انجامش بدم.
- ای بابا تو هم که همش کار داری، بیا یه نیم ساعت بشین بعد برو کارت رو انجام بده.
- آخه نمیشه، اگه الان ولش کنم دیگه نمیشینم سرش.
- چقدر ناز میکنی! خب حالا بزار فردا انجام بده.
- آخه ...
- بیا دیگه ...
- ای بابا آقا گیر دادیا!!! باباجون چطوری بگم ازت خوشم نمیاد. حال نمیکنم باهات! هی بهونه میارم که نیام پیشت هی گیر میدی!! خوب شد حالا!!! بابا به چه زبونی بگم که بفهمی؟!
- ...
خب همین الان که دارم این رو مینویسم، یکی از موارد اتفاق افتاده. همسر بنده که منتظرش بودم در اتوبوس به سمت تهران قرار بوده الان برسه ولی چون راننده اتوبوس بین راه با یک راننده دیگه دعواش شده و بعد از یه زد و خورد ظاهرا خونین، کارشون به پاسگاه کشیده با دو تا سه ساعت تاخیر میرسه.
من هم که دلتنگ دیدنش هستم و در محل کار دیگه حس نوشتن کد و سر و سامون دادن به پروژه های شرکت رو ندارم فرصت رو مغتنم شمردم تا مطلبی که چند وقته میخوام بنویسم، بنویسم.
البته خب میدونم در همین فرصتی که برای من پیش اومده اون توی اتوبوس اعصابش خورده و سر درد و ... داره و دیگه دل تو دلش نیست که برسه تهران ولی فعلا کاری از دست من بر نمیاد!!
درستش رو بخواین اینه که مسافران این اتوبوس به شرکت تعاونی مربوطه برن و از دست راننده شکایت کنن. چون راننده ای که انقدر شعور نداره که مسافر داره و انقدر لات و لوته که چاقوکشی میکنه و اعصاب رانندگی نداره نباید راننده اتوبوس مسافربری باشه. ولی که حالش رو داره شکایت کنه؟ تازه احتمالا همه میترسن راننده ای که کتکم خورده دق و دلیش رو سر اینها بیاره.
به هر حال مطلب من در مورد یک فیلمی که بسیار بهش علاقه دارم و بیش از 10 بار دیدمش و جزو بهترین فیلمهای تاریخ سینما که همانا پدرخوانده می باشد بود. به نظر من قسمت 1 و 3 این سه گانه خیلی خوبن البته قسمت 2 اش هم خوبه ولی من بیشتر از قسمت 1 و 3 خوشم میاد. اما دفعه پیش که یکی از کانالهای ماهواره داشت پخشش میکرد به این فکر کردم که چقدر سوراخ سمبه داره فیلم!!!! یعنی من که خودم عاشق فیلمهای تخیلی هستم، فیلمهایی که 10 درصدش هم نمیتونه واقعیت داشته باشه. خب تکلیف این فیلمها مشخصه و مثلا وقتی دارین یه صحنه ای از فیلم رو میبینین، به این فکر نمیکنین که چطور همچین چیزی ممکنه؟ و یا این اتفاق منطقیه یا نه؟ اما فیلمی مثل پدرخوانده نباید صحنه ای داشته باشه که اتفاق افتادنش به طور طبیعی تقریبا محال باشه! بله درست حدس زدین. البته خیلی هوش و استعداد نمیخواد و از اسم این پست مشخصه. منظورم تیکه ایه که اون کارگردان و تهیه کننده هالیوود از خواب بیدار میشه و میبینه سر اسب نازنینش زیر پتو گذاشته شده! بعد هم تعجب میکنه و دادی میزنه که در محوطه چند هکتاری خونه اش صداش میپیچه. حالا این سوال برای من پیش اومده که چطور میشه سر یه اسب به اون گندگی رو برید و طوری توی تختخواب زیر پتو گذاشت که کسی که اونجا خوابیده از خواب بیدار نشه؟! البته پر واضحه که اگر کارگردان میخواست کار دیگه ای انجام بده به این اندازه شوک کننده نمیشد. مثلا اگه سر اسب رو میزاشت روی راه پله که وقتی اون طرف میخواست از پله ها بیاد پایین ببنتش به اندازه سر اسب در رختخواب هیجان نداشت. شاید هم میتونست سر اسب رو بزاره تو کمد لباس و آقای کارگردان وقتی میخواست لباسش رو عوض کنه اون رو میدید. البته خب این احتمال هم وجود داشت که از یه کمد لباس دیگه استفاده کنه و سر اسب رو نبینه. به هر حال این یه نمونه بود و اگه با دقت فیلم رو ببینید سوراخهای بیشتری میتونید کشف کنید. به هر حال نکته جالب اینجاست که تا چندین بار فیلم رو نبینید، این سوراخها خیلی براتون پیدا نمیشه و انقدر فیلم درگیرتون میکنه که متوجه این چیزا نمیشین.
اصلا هم پست خوبی از آب در نیومد ولی کاچی بعض هیچی. الان حال و حوصله کار دیگه ای نداشتم!!
البته تجربه ای که گفتم بخش خیلی کوچیکش ایناییه که گفتم. بیشترین تجربه مربوط به حس و حال شاهدین و مطلقینه. اینکه کسی میاد برای طلاق چه حسی داره؟ شاهدی که میخواد دفتر طلاق رو امضا کنه چه حسی داره و ....
یه موقع فکر نکنید من طلاق گرفتم ها!!! نه ما تازه اول راهیم. مربوط به یکی از دوستامه که خب برای حفظ حریم خصوصیش اسمش رو نمیارم.
یه چند دقیقه نشستیم تا مسئول طلاق بیاد! قابل توجه که هر دفتر ازدواجی، دفتر طلاق نیست. یعنی در حقیقت یه دفتر میتونه فقط دفتر ازدواج باشه و یا فقط طلاق باشه. اما وقتی که آقای مسئول اومد. از دوستم و همسرش پرسید نمیخواین بیشتر فکر کنید؟ تصمیمتون رو گرفتید؟ نظرتون عوض نمیشه؟ صداشون درنمیومد. شاید چون وقتی یکی میاد برای طلاق نباید محکم و استوار باشه و قوی جواب بده. صداشون رو به زور میشد شنید. اول همسر دوستم گفت نه چیزی عوض نمیشه. بعد هم دوستم گفتم نظرشون (یعنی نظر همسرش)عوض نمیشه (یعنی میخواست به آقای طلاق هم بگه که این تصمیم همسرشه و اون هم از سر ناچاری قبول کرده که جدا بشه چون مثلا من کلی بهش گفتم که اگه یه رابطه دو نفره رو یه طرف نخواد کاری نمیشه کرد). بعد رو کرد به من گفت آقای نوحی شما چیزی نمیگین؟ نمیدونم انتظار داشت من چی بگم ولی من به جای اونها جواب دادم که بعد از دادگاه سه ماه وقت داشتن تا بیان دفتر، که این 3 ماه رو گذاشتن برای همین، اینکه ببینن چیزی عوض میشه یا نه؟ که ظاهرا عوض نمیشه و کاری نمیشه کرد.
و کارهای طلاق انجام شد و دوستان من از هم جدا شدن.
راستش با اینکه من اصلا به طلاق با دید منفی نگاه نمیکنم و اتفاقا در خیلی از مواردی که دور و برم میبینم فکر میکنم اتفاق خوبیه و با اینکه در مورد دوستانم حتی قبل از ازدواجشون هم میدونستم اینا به هم نمیخورن و باهم دچار مسئله میشن ولی باز هم ناراحت بودم. البته شاید اگر هر دوشون کمی قویتر و راحت تر با این مسئله برخورد میکردن ناراحتی من هم کمتر میشد. آدم دوست نداره ضعف و ناراحتی دوستانش رو ببینه. حتی با وجود اینکه من راجع به این جدایی نظرم مثبت بود باز هم وقتی آقای مسئول خواست که وقت بیشتری بدن، انگار باز هم میخواستم بگم که شاید خوب باشه کمی بیشتر فکر کنید و یه زمان دیگه ای تلاش کنید شاید بتونین برگردید. خب معلومه وقتی حس منی که هر بار با دوستم صحبت میکردم بهش میگفتم که شما ها اصلا ربطی به هم نداشتید و ندارید این باشه حس خودشون چیه؟! بایدم درهم برهم باشن. باید دستشون موقع امضا بلرزه. باید موقع امضا منتظر باشن که یکی بهشون بگه امضا نکن. هزار و یک دلیل براش میاوردم که این اتفاق بدی نیست ولی در عین حال بهش گفتم این به معنی این نیست که نباید ناله و زاری کنی و باید لبخند بزنی. فقط به این معنیه که باید بپذیریش و بدونی که هزار و یک تجربه دیگه در راه داری و غرق این ناگواری نشی.
بعد از اینکه از دفتر اومدیم بیرون فقط یه جمله بهشون گفتم: "امیدوارم بتونین به این اتفاق به شکل یه نقطه شروع نگاه کنین نه نقطه پایان". امیدواری برای اینه که من جای اونها نیستم و مسلما راحت تر میتونم این طوری فکر کنم ونظر بدم ولی اونها ممکنه براشون سخت باشه.
به نظر من همون طوری که دونفر تصمیم میگیرن با هم زندگی کنن و اسم این تصمیم رو میزارن ازدواج، یه موقعی هم ممکنه دونفر تصمیم بگیرن که نمیخوان با هم زندگی کنن و اسمش میشه طلاق. یعنی اگه دید جامعه ما نسبت به طلاق و مطلقه ها و عرف جامعه در این مورد را فرامش کنیم این به خودی خود انقدر ناگوار و وحشت ناک نیست! یعنی این ماییم که انقدر طلاق رو منفی و ناگوار کردیم. به نظر من دو تا آدم از هم جدا شن خیلی بهتر ازینه که به خاطر عرف و مصلحت و اره و اوره و شمسی کوره یه عمری با هم دیگه بسازن و هر روز درگیری ودعوا داشته باشن.
تجربه ای بود و گذشت. با اینکه در بالا نظرم رو راجع به طلاق گفتم ولی باز هم دعا نمیکنم که این تجربه برای شما هم پیش بیاد چون به هر صورت ناراحت کننده است.
اما به عنوان حسن ختام و جهت اطلاع، اگه یه موقع کار شما به طلاق کشید، موقع امضای دفتر فکر نکنید که همه چی داره تموم میشه، چون تا 3 ماه باز وقت دارید که طلاق رو باطل کنید!
طبق انتظاری که از فیلم فرهادی داشتم، به اضافه جوایزی که در جشنواره برلین برده بود، فیلم خوبی بود. شاید بهتره در این اوضاع سینمای ایران بگیم فیلم خیلی خوبی بود! باز هم فیلمی در مورد شخصیت آدمها، روابطشون با همدیگه، رابطه با اجتماع، عرف، قوانین و ... . طبق معمول آدمهای فیلم فرهادی خیلی واقعی هستن، یعنی وقتی فیلم رو میبینی فکر نمیکنی که این آدمها از کجا اومدن؟ هر روز ممکنه همین آدمها رو دور و بر خودت ببینی یا اصلا خودت یکی از اونها باشی. مثلا من به شخصه با بعضی از خصوصیات نادر کاملا جورم. البته نمیتونم اینجا بگم با کدوم خصیصه اش چون یکی از معماهای فیلم لو میره! باز هم مثل درباره الی، فیلم دارای چندین سواله و مدام ذهن تماشاگر رو درگیر میکنه که واقعا چی شده؟ و در آخر هم باز با پایان فیلم یک سوال در ذهن تماشاگر باقی میمونه. بازیها خیلی خوب بودن مخصوصا پیمان معادی در نقش نادر.
نکته مهم دیگه ای که باعث شد من از فیلم خوشم بیاد، تعارض و یا تقابل اخلاق با واقعیات جامعه بود. فکر میکنم یکی از مهمترین و شاید بشه گفت اصلی ترین موضوعات فیلم همین بود. اینکه واقعا تا چه حد آدمها به اون چیزایی که اعتقاد دارن پابندن؟ و کجا این اعتقاد رو زیر پا میزارن؟ اگر بپذیریم که یه جاهایی میشه این کار رو کرد، اون خط قرمزها کجان؟ و آیا در این صورت نباید پذیرفت که خط قرمز هر آدمی ممکنه با اون یکی فرق کنه؟ البته باز هم مثل ویژگیهای فیلمهای قبلی فرهادی، به خوبی از موضع گرفتن در این باره خود داری میکنه و فقط ذهن تماشاگر رو در گیر این مسئله میکنه. بدون اینکه بخواد در این مورد قضاوت کنه.
اما نکته آخر اینکه، ظاهرا این حس جدا افتادن از اجتماع و احساس تفاوت های بسیار با مردم جامعه که احساسی به شدت ناراحت کننده هم هست!! (بعضی ها ممکنه خوششون بیاد از اینکه با اکثریت جامعه فرق دارن ولی من این طور نیستم) در هنگام تماشای این فیلم در سینما فرهنگ باز هم به سراغ من اومد. اون هم در صحنه ای به شدت دراماتیک و گریه آور. اون جایی که شوهر خدمتکار خونه شروع میکنه به زدن خودش. صحنه ای که به نظر من اگر گریه آدم رو درنیاره حداقل مبهتوش میکنه! ولی در کمال تعجب در این صحنه نصف سال سینما قهقه سر دادن!!! اصلا من هیچی، جان من اگه این متن رو خوندین و فیلم رو هم دیدین شما بگین این صحنه (در اواخر فیلم) کجاش این همه خنده داره؟ یعنی خنده در حد یه فیلم کمدی!!!
خب با این قضیه تعجبی نداره که بعد از کلی حرف درباره تحریم اخراجی های ۳ این فیلم کماکان با فروش بالای ۳۰۰ میلیون ظرف یک هفته!!! رکورددار فروش فیلمهای سینمایی باشه و هیچ بعید نیست که حتی رکورد قسمتهای قبلی رو هم بزنه!
